فرد گرايي خدا محوري وحقوق بشر

 

 

 

عزيزالله خليلي

 

فرد گرايي در غرب هم هستي شناختی است وهم اخلاقی كه فرد گرايی هستي شناختي مبناي فلسفي لازم را براي فرد گرايي اخلاقي ، سياسي ، حقوقي و ... به وجود مي آورد.

فردگرايي هستي شناختي :

فرد همان موجود واحد انساني است، درنتيجه در تاكيد بر فرديت بيش از آنكه وجه اشتراك شخص بااشخاص ديگر در نطر باشد، وجوه مميزه او از ديگران مورد توجه قرار مي گيرد. بامجزا بودن فرد، جامعه وجهان به مثابه زمينه يا بافت در نظر گرفته مي شود، وفرد همان دنياي محدود ومنحصر به فرد از مجموع ادراك، عاطفه ، قانون محرك وسيال از آگاهي، عمل وداوري است. كه براي خود يك كل است وباكل هاي ديگر مثل خودش وبا محيطي طبيعي واجتماعي خود در تقابل مي باشد . درفرد گرايي فرد واقعي تر، بنيادي ترومقدم برجامعه ونهادها وساختارهاي آن تلقي مي شود. او ازلحاظ زماني مقدم بر جامعه وجود داشته است، چيزي جز اراده تك تك افراد نيست. به عبارتي كاملا آشكارتر، جامعه واقعيتي مجزا از فرد ندارد تا براي آن فارغ از فرد، جقوق وارزشهاي در نظر گرفته شود.   آنچه واقعيت دارد فرد است، وجامعه جمع عددي افراد مي باشد. فرد از درجه بالاي از كمال وخودكفايي برخوردار است. درنتيجه جدايي وخود مختاري، كيفيت بنيادين متافيزيكي انسان به حساب مي آيد.

   تجربه فرد سنگ محك حقيقت محسوب مي شود. از نظر( دكارت) هر فرد و انديشه درست كه بدون در نظرداشت ديگران حقيقت دارد، مهم است. لاك تجربه فرد، قدرت و استقلال و سرباز زدن او از پذيرش اقتدار سنت را، مهم مي داند و فردگرايي را تقويت مي كند و منشأ اوليه معرفت انسان از جهان را حيات شخصي مي داند و اعتقاد دارد كه تجربه حسي و فردي با كمك تجارب گردآوري شده از سوي ديگران و فعاليتهاي عقلاني و سازمان يافته ي ذهن، تكميل وتصحيح مي شود. در نتيجه هر فرد و تجربه آن مطلوب است. به گفته بيكن: طبيعت هيچ چيز بجز پيكره هاي فردي ندارد. و هابز هم چنين اعتقاد دارد كه در جهان چيزي جز بنام  كلي نيست، زيرا اشيايي كه تحت يك نام كلي دسته بندي مي شود. در واقع هريك بسيط و منفرداند وجدا از چيزهاي ديگر،  انسانها هم چنين است. و به نظر لايب نيتس موناد  « اتم هاي حقيقي طبيعت» ذرات بسيطي هستند كه پديده مركب را مي سازند، و در مقابل هجوم يا تاثير، تسخير نا پذير و مصون هستند. آنها مطلق قائم به ذات اند، در  ذات خود از نوعي كمال بر خوردارند، و تا بدان پايه استقلال دارند كه خود منشأ فعاليتهاي دروني خويش قرار مي گيرند و به اصطلاح به گونه اي نا محسوس خودكارند، فرد هم چنين است، موجودي قائم به ذات، خودكار، داراي كمال و... است. فرد در ديدگاه فردگرايي مالك خويشتن است. زندگي «فرد» به خود او تعلق دارد. اين زندگي دارايي خود اوست و به خداوند، جامعه، دولت و... تعلق ندارد، و مي تواند با آن هر طور كه مايل است رفتار كند. تملك دارايي مادي به واقع بيان شخصي آن مالكيت است كه مااز قبل بر خويشتن واعمال وپيشه خود  داريم وقتي اگر هيچ كس دارايي مادي نداشته باشد، بازهم مالك جسم ، مهارت وكار خويش است. در فرد گرايي انسان بايد بتواند انچه مي خواهد انجام دهد ونبايد به آنچه نمي خواهد مجبور شود. درواقع  او خود مختار است البته مشروط به اينكه خود مختاري افراد ديگر صدمه نبيند، در واقع آزادي ديگران زيان بار نشود. بنابر اين فرد گرايي مبناي ليبراليسم مي شود. از نظر فرد گرايان فرد افراد ديگر را نه به عنوان هدف بلكه به مثابه وسيله رسيدن به اهداف خويش قلمداد مي كند چون هرفرد بدنبال منافع خود هست، منافع شخصي هرفرد باعث پيشبرد منافع جامعه (افراد ديگر) ميشود وشكوفايي آنرا بدنبال دارد.

   در ديد فرد گرايان حكومت وجامعه در واقع از اختراعات بشر به حساب مي آيد وكاركرد جامعه خدمت رساني به افراد است، وبراي اينكه افراد هم در جامعه باشند، حريم خصوصي مطرح مي شود وآن عبارت است از محدودۀ از انديشه وعمل كه بايد از مداخله ((عموم)) آزاد باشد به علت غير اچتماعي بودن، افراد در حوزه حريم خصوصي خود بيش از هرشرايط ديگر خوشنود وراضي مي باشند. از نظر فرد گرايان هرگونه كشاكش بين جامعه وفرد، ستيزه اافراد بايكديگر است ونه بين دوهستي كيفيتا متفاوت، در فرد گرايي فرد محور است ومقدم بر خاانواده. دولت ونهادهاي مدني، كامروايي وسعادت فرد، اساساَ غايت زندگي اجتماعي است، وهدف حكومت ونهادهاي اجتماعي تأمين رفاه وآسايش فرد است. به لحاظ انسان شناختي ( نظر خوشبينانه به عقلانيت انسان ) فرد گرايان معتقدند، كه بااعطاي حد اكثري آزادي واختيار به افراد منافع آنها به خوبي حفظ خواهد شد، فرد مي تواند در شرايط آزاد ، اهداف وابزار رسيدن به آن منافع را بر گزيند، فرد بهترين داور منافع خود است. ونيازي به هدايت بيروني ندارد. فرد مي تواند سرنوشت خود را به خوبي رقم زند. فرد گرايي ارزش زيادي براي آزادي ، خود اتكايي، خصوصي بودن وحفظ حرمت افراد قايل است. دولت از ديد گاه اصالت فرديها نيروي است كه محدود كننده آزادي افراد است لذا به آن به ديد بد نگريسته مي شود. چون به نظر آنها:

1- افراد كارهارا بهتر انجام مي دهند.

2- قدرت ابداع شان بيشتر مي شود.

3- قدرت حكومت زيان آور است، لذا از نگاه آنها نه تنها عمل حكومتي بلكه هرنوع عملي را كه در آن افراد گرد هم آيند وبه مثابه پيكر جمعي عمل كنند، منفور است ومورد حمله قرار مي گيرد. وبخش اعظم نظمي كه در ميان انسانها حاكم است،  نتيجه دخات حكومت نيست بلكه در اصول حاكم بر جامعه وساختمان طبيعي انسان ريشه دارد، وپيش از پيدايش حكومت وجود داشته ودر صورت از ميان رفتن رسميت دولت، نيز وجود خواهد داشت، دولت فقط مي تواند مداخله ايجابي كند ومانع را از سر راه شكوفايي انسان بردارد وامكانات را گسترده تر عرضه كند.

   در فرد گرايي منافع فرد مقدم بر منافع عموم است ودولت نبايد در اعمال اقتصادي فرد وبه طور كلي درفرايند هاي اقتصادي دخالت كند بلكه بايد مالكيت خصوصي راترويج كند.

فرد گرايي اخلاقي و...:

در فرد گرايي ((ارزش)) به دنياي دروني كاركردهاي واقعيات يعني علم وقضاياي وابسته به آن، تعلق ندارد. بنابر اين بايد در جاي ديگرباشد. ارزش به نوعي به اراده انسان متصل است، همانند سايه اي كه به سايه ديگر پيوسته است، وارزش ها قبلا به مفهومي كه در عالم اعلي رقم زده شده بود به دامان اراده انسان سقوط مي كند، ديگر واقعيت متعالي وجود ندارد، تصور از «خوب» غير قابل تعريف وتهي است وانتخاب انسان مي تواند آنرا پر كند. يعني باتعدد افراد « خوبي ها » هم متعدد مي شود وبه نسبيت مي انجامد لذا فرد بايد خود ارزشهاي خويش را بر گزيند، وخود اخلاقيات خويش را پي افگند واخلاق را هم بايد علمي كرد بدين معني كه وظيفه هر فرد است كه هنگام شكل بخشيدن به يك عقيده يا داوري اخلاقي قبل ازهر چيز به مشاهده، گرد آوري وبرسي واقعيات بپردازد، وگامي بلند تر براي تجربي تر وعلمي تر كردن اخلاقيات اين است كه پايه منفعت طلبي مورد قبول واقع شود، يعني اينكه رفتار انسان اساساَ از طريق اميال وتمنيات او تعيين شود. خرد مندانه ترين وواقعگرايانه ترين شيوه، درك وقبول اين مطلب است كه هركس آنچه را دوست « خوب » بنامد چنان كه  بتنام مي گويد: مسايل عديده اخلاقي را مي توان به دو مسأله كاهش داد. وزن واهميت يك ميل وبيزاري ، نسبت به ساير اميال وبيزاريها وسازگاري رضايت خاطر هر فرد باديگران، با فرض امكان تبديل كليه اميال وبيزاريها به احساس لذت ورنج، هردو مسأله فوق به موضوعاتي اساساَ تجربي وكميت هاي قابل محاسبه بدل مي شوند. در فرد گرايي ليبرالي افعال انسان را ناشي از انرژي طبيعي تمنيات واميال ذاتي او مي دانند كه فعالانه از درون او مي جوشد وفرد براي ارضاي اين تمنيات واميال بوسيله قوه قاطع عقل هدايت مي شود كه بدرجات مختلف جزء داراييهاي بشر به حساب مي آيد.  بنا بر اين عمل ورفتار فرد به طور طبيعي ملهم از احساسات، اميال وتمنيات است كه در واقع خود خواهانه اند،‌ زيرا فرد طبعا به دنبال خوشبختي،‌ لذت وارضاي تمنيات خويش است،منشأ پوياي عمل انسان در همين جا نهفته است، اميال واقعياتي غير قابل تغيير ونهاده شده در طبع بشرند كه اخلاق خود را بايد با آنها سازگار كند، وتنها محدوده آن اين است كه اميال هركس به اندازه اميال ديگري مشروع است. اميال گرچند واقعي وظاهري مي باشد اما از ديد فرد گرايان اميال ظاهري مردم همان اميال واقعي آنهاست. باتوجه به اينكه خواست فرد معيار براي اخلاقي بودن كارهاست ديگر فرد ملزم به پذيرش فرمان هاي اخلاقي نهادهاي ديني نبوده واز اين جهت از او انتظار پيروي نمي رود واو فقط وجدان خودش را معيار قرار خواهد داد واز آن پيروي خواهد كرد.

حقوق بشر هم در غرب براساس فرد گرايي است يعني همانطور كه بيان شد هرفرد بايد خودمختار وآزاد مستقل، مالك داراييهايش، داراي اهداف فردي وحريم خصوصي باشد و بايد بتواند از زندگيش نهايت كامروايي و لذت را  ببرد و خود مي تواند لذايذ و... را انتخاب كند ودر كل حق دارد سرنوشتش را خودش به دستانش تعيين كند، لذا مي تواند دولت دلخواه خودش را تعيين كند و در هر كار تصميم گيرنده اصلي افراد هستند. لذا جامعه، خانواده و دولت نمي توانند حقوق اساسي هر فرد انساني را محدود كنند و حقوق بشر هم بر بعد هستي شناختي و اخلاقي فرد بنا گرديده است و روح اعلاميه جهاني حقوق بشر بر اساس فرد گرايي است. تقريباً در هر ماده آن كلمه«هر كس» يا احدي تكرار شده است كه خود نشان دهنده اهميت افراد هستند و تنها در يك مورد از خانواده سخن به ميان آمده است. در مقدمه آن بر مقام و ارزش فرد انساني تأكيد شده و آزادي بيان و عقيده و فارغ بودن از ترس و فقر افراد بشر از بالا ترين آمال بشر به حساب آمده است. آزادي كه در بسياري از موارد اين اعلاميه تكرار شده و حقوق ديگر براي تك تك افراد انسانها در مد نظر گرفته شده است و تنها مانع استيفاي آزادي و حقوق فرد و ديگران است. در ماده 29 بند 2 آورده است: « هر كس در اجراي حقوق و استفاده از آزادي ها خود فقط تابع محدوديت هايي است كه بوسيله قانون، منحصراً به منظور تأمين شناسايي و مراعات حقوق و آزادي هاي ديگران و... وضع است.» در كل نظريات فرد گرايانه مبنا براي تدبين حقوق بشر گرديده است. حال اين سؤال مطرح مي گردد كه جايگاه فردگرايي بر اساس خدا محوري چيست؟ آيا در اسلام فردگرايي وجود دارد يا نه چطور؟ در اينكه آيا اصالت با فرد است يا جامعه از ديدگاه خدا محوري واضح و روشن است كه اسلام تك تك افراد را موجود حقيقي و عيني مي داند، چنان كه فردگرايان مطرح  مي كردند اما جامعه از ديدگاه اسلامي واقعيتي عيني تلقي نمي شود تا از افرادي كه آن را تشكيل داده اند متمايز باشد  وداراي خواص ويژه اي، كه در افراد انسان مشاهده نمي شوند، باشد. چنانچه جامعه گرايان مطرح مي كنند.              

      هگل در اين زمينه چنين اظهار مي دارد:« جز كل، هيچ امري مآلاً و تماماً حقيقي نيست» بلكه در ديدگاه اسلامي مراد از جامعه همان افراد انساني است كه فردگرايان مطرح مي كنند. مثلاً تكاليفي كه در اسلام وجود دارد مثل نماز، روزه، حج، خمس، زكات و ... يا به عبارتي كل تكاليف عبادي و معاملاتي متوجه تك تك افراد است و ديگر در آنجا موجودي به نام جامعه مورد خطاب نيست و تكليف ندارد، اين خود نشان دهنده فرد گرايي در اسلام است حتي در آياتي كه كلمات قوم ( 383 مورد) ناس( 240 مورد)امت(64مورد) قريه(56 مورد) به كار رفته است، مقصود از اين كلمات يك موجود مستقل، داراري ويژگي منحصر به خود نيست، بلكه منظور همان گروه يا افراد انساني است. پس در اين بحث اسلام (خدامحوري ) بافرد گرايي توافق دارند.  اما اختلاف آنها در اصالت فرد در جامعه به معناي حقوقي آن يعني آيا اولويت وتقدم از آن حقوق ومصالح جامعه (افراد وگروهي ازانسانها) بايد باشد يا از آن حقوق ومصالح فرد؟  « اصالت جامعه » به اين معني چيزي جز اولويت وتقدم حقوق و مصالح اكثزيت افراد جامعه، بر حقوق ومصالح اقليت نيست و «اصالت فرد» نيز جز به معناي تقدم حقوق وآزاديهاي فرد نيست، در اينجا از ديدگاه خدا محوري اگر قرار باشد حقوق ومصالح عده اي زيادي از مردم باحقوق ومصالح اقليت يافرد در تضاد قرار گيرد،‌ قطعاً حقوق و مصالح اكثريت مقدم بر حقوق ومصالح فرد واقليت است.  به اين معنا ديدگاه اسلامي را مي شود جامعه گرا دانست: مثلاً احتكار (انبار كردن اموال مورد نياز مردم) در اسلام حرام مي باشد. علت آن اين است كه مصالح وحقوق اكثريت مردم زير پا مي گردد، گرچند براي يك فرد يا اقليت مفيد باشد.  ونمونه هاي ديگر كه مجال بيان آن را نداريم، حتي بر اين اساس دين اسلام را دين اجتماعي خوانده اند. بر عكس فرد گرايي كه بيشتر بر حقوق ومصالح فردي تكيه دارند وچنانكه بيان گرديد حقوق فرد در درجه اول قرار دارد وحتي عده اي از آن ها شديداً مخالقف مصالح وحقوق جمعي افراد هستند.  ودر اين مورد بيشتر اهتمام آن ها اين است كه به فرد بيشترين امتياز، حقوق وآزاديها داده شود ودر غير اين صورت حقوق فرد پامال خواهد شد. وديگر اينكه باجمع گرايي فرد به عنوان تشخيص دهنده مصالح وحقوقش ، نابود خواهد شد. 

مورد ديگري از اختلاف در مفهوم فرد از ديدگاه فرد گرايي وخدا محوري است كه بسيار اساسي است.  فرد از ديدگاه غرب موجودي است مستقل ديگر تحت قيموميت هيچ فردي نخواهد بود، قائم به ذات يعني بدون وابستگي به احدي در نفس وجود وادامه آن، خود كفا، خود مختار وآزاد (هرچه بخواهد مي تواند انجام دهد)مالك خويشتن ودارايي ها، مهارت ها و...مي باشد. درنتيجه باخودش واموال هرچه بخواهد مي تواند انجام دهد ورفتار كند ودر زمينه هرچيز، براي اوفقط تجربه شخصي اش  ملاك است، غايتي براي اوسواي كامروايي از لذايذ دنياوجود ندارد ودر حريم خصوصي اش هرچه بخواهد مي تواند زندگيش را بچرخاند. يعني بريده از همه وتنها خودش تصميم گيرنده است. اما ازديدگاه خدا محوري بر اساس ربوبيت تكويني انسان هم در اصل  وجود يافتن وهم درادامه آن متكي به خدا وند است . يعني اگر لحظه اي از خداوند بريده شود ديگر نابود خواهد شد به عبارتي ديگر او موجودي است امكاني ونسبتش با وجود وعدم يكي است، وقتي موجود شد وهست گرديد، باز هم  همان حالت امكاني يعني وابستگي اش به علت موجده باقي است. پس ديگر نمي تواند مستقل به معناي واقعي وقائم به ذات باشد، وقتي در ادامه وجود به موجود متعالي وابسته است، خود كفا، خود مختار ومالك خويش نخواهد بود، چون او مربوب است واختيارش در دست ديگران،‌ البته اين توهم به وجود نيايد كه اختيار، اراده وعقل انسان چكاره است، چون اين ها در طول اراده خداوند است ونشانگر عدم استقلال انسان مباشد. خداوند مالك جان و مال او في ا لواقع است بنابراين او خود مختار و خود كفانيست، او در هر جا كه باشد خداوند در آنجا حاضر است و بايد در هركارش خداوند را در مد نظر داشته باشد و بطور خلاصه او بايد همه كارهايش طبق خواسته خداوند باشد و اين به اين معني نخواهد بود كه انسان هيچ كاره است بلكه همه اينها به خاطر انسان و انسان در آنها محور است و هيچ نفعي به خداوند بر نمي گردد، سومين مورد اختلاف، اختلاف در ارزش ها است، بر طبق فردگرايي ارزش در دامان انسانها سقوط مي كند، و ديگر واقعيت متعالي وجود ندارد،« خوب» تعريف ندارد و تعريف آن به انسانها بستگي دارد، يعني در واقع اخلاق در دست انسانها است، پس ممكن است چيزي در نزد فردي خوب باشد اما در نزد ديگري بد باشد. يعني در واقع قضاياي ارزشي و اصول و پايه هاي اخلاقي نسبي است. و خواسته ها و تمنيات فرد است كه اخلاقي بودن عملي را معين خواهد كرد و اخلاق خود را با اين تمنيات بايد وفق دهد. اما در ديدگاه خدا محوري اصول و پايه هاي اخلاقي و قضاياي ارزشي، امور عيني و مستقل از ذهنيت و خواست آدميان است. از همين روست كه قضاياي پايه و اصلي اخلاق، مطلق وپالوده از نسبت هستند، سر عيني بودن و مطلق بودن امهات قضاياي اخلاقي آن است كه اين قضايا در واقع بيانگر وجود رابطه واقعي ميان عمل اخلاقي و كمال نهايي و روحانيت آدمي اند، اگر عدالت خوب و بايستني است و اگر خيانت و جنايت بد و نبايستني است، از آن روست كه اين امور به واقع موجب كمالات روحاني و يا خسارات معنوي در باطن و حقيقت انسان مي شود. لذا رابطه ميان فعل اخلاقي و كمالات معنوي و نهايي انسان، وافعي، عيني و تكويني است پس نسبي نيست يعني در همه شرايط و در همه جوامع با هر بافت اجتماعي، الزام و اعتنا به آن ها لازم است، بنابراين، انسان بايد اميال و غرايز و تمنيات خويش را با اين قضاياي عيني و مطلق هماهنگ كند، نه اينكه اخلاق در اطراف سرشت غريزي انسان دور زند. حقوق بشر هم در چارچوبه ديدگاه اسلامي بايد بر اساس فرد گرايي باشد يعني فرد جايگاهش محترم شمرده شود و حقوق و مصالحش ملاحظه گردد. اما اگر حقوق و مصالح فردي با حقوق و مصالح افرادي (گروهي) در تضاد قرار گيرد از ديدگاه اسلامي حقوق گروه مقدم است و فرد هم بريده از پروردگارش نيست بلكه حقوقش در چارچوبه اين معيار( رابطه با خدا) مشخص خواهد شد، نه فراتر از آن، لذا اخلاق هم در حقوق بشر بايد جايگاه شايسته خودش را باز يابد. يعني اخلاق در عمق وجود انسان ريشه دارد و عمق وجودي او ريشه در(( رابطه با خدا)) دارد.