چکيده:
مقالة حاضر به بحث و بررسي نظريههاي
آيندهنگر و فرجامگرايانه ميپردازد. و ميكوشد تا رهيافتها و
نظريات گوناگوني را كه در مورد آينده بشر و جهاني شدن مطرح شده
است، بررسي وتحليلكند. با توجه به اين پيش فرض که حكومت جهاني
حضرت مهدي(عليه السلام) برپايه دين اسلام استوار است، جهان شمولي
اسلام را به عنوان يك گفتمان ارزشمند در فرايند جهاني شدن مطرح و
آن را به عنوان زمينهساز ظهور منجي موعود، مورد تحليل قراردهد.
ازاينرو در مقدمه بحث، به طرح موضوع
پرداخته وسپس در گفتار اول مفاهيم مهدويت، جهاني شدن و جهاني سازي
و تفاوت آنها بيان شده است.
در گفتار دوم نظريه جهانگرايان در
چهار ديدگاه: جهاني شدن سرمايه داري، جهاني شدن مدرنيته، جهاني شدن
به منزله گذر از مدرنيته و ورود به فرامدرنيته(پست مدرنيته) و
نظريه کساني که فرآيند جهاني شدن را معلول پيشرفت علم و تکنولوژي
مدرن ميدانند، مورد بررسي و تحليل قرار گرفته است. ضمن بيان
انکارناپذيري فرايند جهاني شدن، تأثير اسلام (جهاني سازي اسلامي) و
غرب(جهاني سازي غربي) را بر روند جهاني شدن بازگونموده است.
در گفتار سوم با دلايل قرآني
جهانشمولي اسلام تبيين شده است. رسالت جهاني پيامبر اسلام(ص)،
جامعيت و کامل بودن دين اسلام، نفي سلطه پذيري، تأکيد بر برابري
همة انسانها، توجه به بعد معنوي حيات بشري، دارابودن قوانين
همآهنگ و منطبق با فطرت آدمي، جذابيت دين اسلام و نگاه جامع و
کامل به همة جنبههاي جهان هستي و نيازهاي بشري، از دلايل
جهانشمولي دين اسلام در قرآن بيان شده است. از اينرو اديان به طور
عام و اسلام به طور خاص از قابليتهاي زيادي براي جهاني شدن قابل
دفاع فلسفي و نظري بر خوردار است. در پايان به اين نتيجه دست
مييابد که جهانيشدن ضمن ايجاد خطراتي، فرصتهاي را نيز براي
منتظران منجي موعود به وجود آورده است تا با طرح جهانشمولي اسلام و
دکترين مهدويت، گامي را در زمينه سازي ظهور حجت حق بردارند.
كليدواژه: جهاني شدن، جهاني سازي،
مهدويت، ظهور، منجي، جامعه جهاني مهدوي
مقدمه
مقوله جهاني شدن(Globalization) مدتي
است اذهان را به خود مشغول نموده و ديگران را به واكنش هاي مختلف
واداشته است. با اين تفاوت كه برخلاف مقولات قبلي، جهاني شدن ذهن
انديشمندان، مراكز و محافل ديني را نيز تحريك نموده و در اين راستا
شاهد تلاش هايي براي فهم بيشتر اين مقوله و حتي الامكان دريافت
قابليتهاي مفهومي آن براي بسط و گسترش جهاني شدن مورد نظر خود كه
ارتباط وثيقي با امت اسلامي به طور عام و مهدويت به طور خاص دارد
هستيم.
يکي از ارکان مهم دکترين مهدويت
حکومت جهاني مهدوي است که به اقتضاي قواعد عقلي، آيات قرآني و
احاديث اسلامي، جهاني به شمار مي رود. حکومت جهاني مهدوي داراي
مباني و آرمان ها و دستاوردهاي بزرگ و جهاني بوده و بر اساس آموزه
هاي دين اسلام برپا خواهد شد. با در نظر داشت مقوله جهاني شدن و
حکومت جهاني مهدوي اين سؤالات مطرح ميشود که جهاني شدن چيست؟ آيا
گفتمان جهاني شدن در جهان معاصر ميتواند فتح بابي شود براي تبيين
ارزشهاي اسلامي که حدو مرز ، زمان و مکان خاصي را نمي شناسد؟ آيا
ميتوان جهانيشدن را فرصتي براي تبليغ آموزههاي جهانشمول اسلام
به عنوان زمينه ساز ظهور حجت حق قلمداد نمود؟
براي پاسخ به پرسشهاي فوق موضوع بحث
را در سه گفتار ارائه خواهيم کرد که در گفتار اول مفاهيم مهدويت،
جهاني شدن و جهاني سازي تبين و به تفاوت جهاني شدن و جهاني سازي
خواهيم پرداخت. در گفتار دوم تئوريهاي جهاني شدن را بيان نموده و
ضمن مقايسه اين ديدگاهها، به مفهوم جهاني شدن واقعي اشاره خواهيم
کرد. در گفتار سوم ضمن بيان دلايل قرآني جهانشمولي اسلام، گفتمان
جهاني شدن، به عنوان فرصتي براي تبين آموزههاي اسلام در مقياس
جهاني، مورد تحليل قرار خواهد گرفت و طرح دکترين مهدويت در
فرايندجهانيشدن به عنوان زمينه ساز ظهور درجهان معاصر بررسي و
تبيين خواهد شد.
گفتار اول: مفاهيم
1- مهدويت
مهدويت، از آموزههايي است که در دين
اسلام، به آن اشاره شده است و مسلمانان معتقدند از نسل پيامبر اعظم صلي
الله عليه و آله شخصي همنام پيامبر ظهور ميکند و جهان را از عدل و داد
پر ميکند؛ همانطور که از ظلم و جور پر شده است. مسلمانان ـ چه شيعه و
چه اهل تسنن ـ کتابهايي متنوع درباره مهدويت و روايات مربوط به آن
نوشتهاند و آن را از زواياي مختلف بررسي كردهاند.
موعودگرايي، از مفاهيمي است که در همة
اديان وجود دارد و از ابتداي تاريخ بشر در ذهن مردم بوده است؛ زيرا در
اديان آسماني قبل از ظهور اسلام، مشاهده ميکنيم که همگي از و قوع اين
حقيقت خبر دادهاند و حتي صفات مصلح و راهکارهاي اصلاحي او را نيز
بيان كردهاند. در اديان مختلف چنين اعتقادي به نحو ملموس تجلي يافته و
منجي با تعابير مختلفي چون «کاکلي» در آيين هندو، «مسيحا» در يهود و
مسيحيت، «سوشيانت» در زرتشت و «مهدي (عليه السلام)» در فرهنگ اسلامي
ياد شده است.[1]
بنابراين، اديان يهود، مسيحيت، زرتشت،
هندو، بودا و اسلام، همگي به يک منجي جهاني اعتقاد دارند.
2- جهاني شدن
کلمه «جهاني»(Global) بيش از چهارصد سال
قدمت دارد؛ اما کاربرد جهاني و فراگير اين و اژهها، «جهاني سازي»
(globalizing) و «جهاني شدن»(globalization) بيش از سال 1960م نيست. و
در سال 1961م بستر،اولين فرهنگ لغت معتبر، براي دو و اژه «جهاني شدن»
و «جهان گرايي»(globalism) تعريفهايي ارايه کرد.[2]
واژه (global) که ريشة واژه جهاني شدن
است به معاني زير به كار مي رود:
1- گرد مثل توپ و شكل كره.
2- هرچيز عام، كلي و جهان شمول كه
معناي«total» را افاده كند.
3- همة مقولههاي فراگير كه شامل تمام
كره زمين باشد.[3]
اما جهاني شدن، از مفاهيمي است که هنوز
تعريف دقيق از آن وجود ندارد و در آثار گوناگون مربوط به فرهنگ، سياست
و اقتصاد، تعريفهاي متفاوت و گاهي متضاد از اين پديده عرضه ميشود،
لذا اختلاف و ابهام، گريبانگير اين مفهوم شده است. اين ابهام و تناقض
و اختلاف در تعريف جهاني شدن، از عواملي ريشه ميگيرد؛ يکي از اين
عوامل، چندوجهيبودن پديدة جهانيشدن است. امروزه همه جوانب زندگي از
اين فرايند جهانيشدن تأثير ميپذيرند؛ لذا فرايند جهاني شدن، هم
اقتصادي است، هم سياسي و هم فرهنگي؛ بنابراين، تأکيد بر هرکدام از
جنبههاي اين فرايند، به تعريفها و مفهومسازيهاي خاص ميانجامد.
البته نوپا بودن، نظريهپردازي و مطالعات معطوف به جهانيشدن را هم
ميتوان عامل مؤثر ديگري در عرضه تعريف و مفهومبنديهاي مهم و متناقض
جهانيشدن به شمار آورد. در دهة نود، آثار پرشماري در موضوع جهانيشدن
عرضه شده؛ اما نظريهپردازي دربارة اين پديده، قدمت چنداني ندارد.[4]
رابرتسون(1992م) جهانيشدن را چنين تعريف
ميکند: «جهاني شدن، به عنوان يک مفهوم، هم بر فشردگي جهان اشاره دارد
و هم بر تشديد و تراکم آگاهي از جهان در کل».[5]
گيدنز، جهانيشدن را چنين تعريف ميکند:
جهاني شدن را ميتوان به تشديد روابط
اجتماعي تعريف کرد، که مکانهاي دور از هم را به گونهاي پيوند ميدهد
که حوادث و رويدادهاي محلي،تحت تأثير رويدادهايي که کيلومترها و
مايلها با آن فاصله دارد، شکل ميگيرد و بر عکس.[6]
ديويد هاروي (1989م)، نيزجهاني شدن را به
معناي فشردگي زمان و فضا و کوچک شدن جهان تعبير ميکند.[7]
واترز(1995م) هم جهانيشدن را اين گونه
تعريف ميکند:
«فرآيندي اجتماعي که در آن، قيد و
بندهاي جغرافيايي که بر روابط اجتماعي و فرهنگي سايه افکنده است،از
بين ميرود و مردم به طور فزاينده از کاهش اين قيد و بندها آگاه
ميشوند.»[8]
کاستلز(1999م) معتقد است:
جهاني شدن و اطلاعاتي شدن که به دست
شبکههاي ثروت، تکنولوژي و قدرت انجام ميگيرند، جهان ما را دگرگون
ميسازند.[9]
هانتينگتون(1989م) منظور از تمدن جهاني
را نزديک شدن انسانها از لحاظ فرهنگي به يکديگر ميداند که باعث
پذيرش ارزشها، باورها، رفتارها، آگاهيها و نهادهاي مشترکي ميشود که
انسانها در سراسر جهان دارند.[10]
بنابر آنچه ذکر شد، تعريفهاي عرضه شده
از جهاني شدن، تنوعي چشمگير دارد و هر دانشمند بر نکتهاي، تکيه كرده
است. رابرتسون(1992)، عنصر «آگاهي» را نقطه عطفي در فرآيند جهانيشدن
ميداند؛ هاروي(1989)، مفهوم فشردگي زمان و فضا و کوچک شدن جهان را
مطرح كرده است؛ و و اترز(1995) نابودي قيد و بندهاي جغرافيايي، کاستلز
(1999) از اطلاعاتي شدن جهان و هانتينگتون (1989) از نزديک شدن
انسانها از لحاظ فرهنگي سخن ميگويد؛ لذا ارائه تعريفي جامع و کامل،
از مفهوم پديدة جهانيشدن، کاري مشکل و دشوار است.
بنابراين جهاني شدن، فرايندي است که
درآن، عنصر آگاهي، فشردگي زمان و فضا، از بين رفتن قيد و بندهاي
جغرافيايي وجود دارد که ثمره آن، اطلاعاتيشدن جهان و نزديک شدن
فرهنگها به همديگر ميباشد.
جهاني شدن؛ يک برنامه يا يک پديده
طبيعي؟
بحث مهمي که در اينجا مطرح است، آن است
که آيا با يک پديده طبيعي با نام جهاني شدن روبه روييم يا با يک برنامه
طراحي شده و هدفمند؟ برخي معتقدند آنچه آن را جهاني شدن مي ناميم مولود
طبيعي و جبري پارهاي از علل و عوامل فني است، اما در مقابل، برخي ديگر
برآنند که اين وضعيت برنامهاي طراحي شده و هدفدار براي تحقق اهداف و
اميال غرب است که در اين زمينه از تعبيراتي همچون «آمريکايي سازي جهان»
يا «غربي سازي جهان» استفاده مي شود.
به نظر مي رسد هر يک از ديدگاه ها بازتاب
وجهي از واقعيت اند. از سوي ديگر، «انقلاب ارتباطي و اطلاعاتي» و
فراگير شدن وسايل ارتباط جمعي و زوال مرزهاي جغرافيايي و مرگ زمان
ومکان، مولودطبيعي رشد خيره کننده دانش فنّي است.
جهاني شدن بدين معنا، امري طبيعي جلوه مي
کند. همچنين بايد گفت از آن رو که اين وسايل پيشرفته ارتباط جمعي در
دامن کشورهاي غربي متولد شده، و رشد کرده اند، مي توانند عاملي براي
انتقال آنچه اين کشورها طراحي مي کنند باشند و اهداف غرب را محقق
سازند. چنين وضعيتي اکنون در مسئله جهاني شدن حاکم بوده و ما نبايد آن
را ناديده بگيريم .
از اينرو بايد ميان «جهاني شدن» و «جهاني
سازي» هم در حوزه معرفت شناسي و هم از نظر تحقق عيني تفکيک قائل شد:
اگر چه بسياري از انديشوران از مغالطهاي که ميان اين دو گفتمان وجود
دارد در امان نماندهاند و به ورطة اشتباه افتاده اند، ولي حق مطلب اين
است که اين دو مقوله را بايد از هم جدا انگاشته وحدود و لوازم و
اقتضائات هريک را در جاي خود مورد مطالعه و تحليل قرار داد. از اين رو،
بايد جهاني شدن را موضوعي علمي و فکري و تحول و تغييري بنيادين و اساسي
در همه ساختارهاي فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي بشر دانست که به طور
طبيعي، فرايندي از رشد علمي و تکنولوژيکي جامعه بشري است.
در حالي که «جهاني سازي» يک روند و
موضوعي از پيش طراحي شده و الگويي تحميلي براي سلطة اقتصادي، سياسي و
فرهنگي بر جهان است که برپايه نظام ليبرال سرمايه داري غربي استوار
بوده و هدف آن استثمارديگرجوامع به شکل نوين است و اين وجه از جهاني
شدن که به تعبير دقيق تر جهاني سازي غربي، و يا به اصطلاح غربي سازي
جهان(Westernizes) است که نه مطلوب است و نه ممکن، ولي وجه اول از
جهاني شدن و يا جهاني شدن علمي نه تنها فرايندي علمي است که مي تواند
مطلوب و قابل تحقق نيز باشد و داراي فايده هاي مثبت و جهاني هم باشد و
عينا همانند انقلاب علمي در غرب است که به پيدايش مدرنيتة غربي و ارزش
يافتن علم و احترام نهادن به جايگاه پژوهش و تحقيق و نوآوري هاي علمي و
رشد و تحول در علم منجر شد.
نكته ديگري را نيز در مفهوم جهاني شدن
بايد در نظر گرفت كه گروهي از تحليلگران دو واژه جهاني شدن و
بينالمللي شدن را مترادف يكديگر ميپندارند، در حاليكه بينالمللي
شدن به بينالمللي شدن هنجارها و درك مشترك بين رهبران كشورها اشاره
دارد و به جاي نظام بينالمللي ميتوان از جامعه بينالمللي استفاده
كرد. عدهاي جهاني شدن را مترادف روابط بينالملل ميدانند؛ در حاليكه
روابط بينالملل ناظر بر روابط بين دولتهاست و با جهاني شدن بسيار
متفاوت است. جهاني شدن، فرايند افزايش ارتباطات بين جوامع است، به شكلي
كه حوادث و رويدادهاي يك گوشه از جهان به شكل فزايندهاي بر كل جهان
اثر ميگذارد.
گفتار دوم : تئوري هاي جهاني شدن
در بارة جهاني شدن كه به يكي از
دغدغههاي فكري و اجتماعي بشر در عصر كنوني تبديل شده است، اختلاف
نظرهاي گستردهاي وجود دارد. اختلاف نظرها از تعريف جهانيشدن آغاز شده
و در باره تاريخ، ابعاد و پيآمدهاي آن ادامه يافته است. اين در
حالياست كه برخي آن را يكي از شاخصههاي دوران حاضر به شمار ميآورند
و از تحولات برقآساي آن سخن ميگويند، برخي ديگر با ديده شك و ترديد،
واقعيت آن را انكار ميكنند و هياهوي جهانيشدن را اغراق آميز قلمداد
مينمايند. در برابر برخي آن را پروژه استعماري نظام سرمايه داري براي
غارت منابع جهان ميشمارند. برخي از موافقان آن را يك فرايند علمي و از
نتايج تحولات و پيشرفتهاي تكنولوژيكي بشر ميدانند. هم موافقان و هم
مخالفان رويكردهاي متفاوتي در بارة جهاني شدن اتخاذ كرده اند: نظريه
جهانگرايان وموافقان را مي توان در چهار ديدگاه خلاصه کرد:
1- کسانيکه آن را به عنوان«جهاني شدن
سرمايه داري» ترسيم ميکنند.
2- کسانيکه جهاني شدن را به منزله
«جهاني شدن مدرنيته» تفسيرميکنند.
3- کسانيکه جهانيشدن را به منزلة «گذر
از مدرنيته» و ورود به عصر فرا مدرنيته(پست مدرنيته) ميدانند.
4- نظريه کسانيکه جهاني شدن را معلول
پيشرفت علم و تکنولوژي مدرن ميدانند. همة ويژگيها و نشانههاييکه در
تعريفهاي ديگر بيان شده را ميتوان از لوازم اين فرآيند به شمارآورد؛
مانند ازبين رفتن مرزها و محدوديتها، افزايش آگاهي و سرعت فرازماني و
تشديد روابط و وابستگي متقابل ملتها.[11]
جهانيشدن سرمايه داري: برخي از از نظريه
پردازان جهانيشدن را فرجام بحراني سرمايهداري ميدانند؛ به اعتقاد
مارکسيستها سرمايهداري براي گريز از فروپاشي ناگزير است بحران ناشي
از انباشت سرمايه و بحران مشروعيت را در جهان پخش کند تا جهان را به
انحصار خود در آورد.
از اينروي، جهانيشدن صورتي از
امپرياليسم بوده و گوياي اوج بحران در نظام سرمايهداري است. ايمانوئل
والراشتاين، اندره گوندرفرانک، سمير امين، سووي پل باران و... معتقد به
چنين ديدگاهي هستند و جهانيشدن را زادة سرمايهداري ميدانند.
[12]
جهانيشدن مدرنيته: بسياري از متفکران
جهانيشدن را با مدرنيته يکسان ميدانند؛ آنتوني گيدنز، هابر ماس،
اولريش بک و... ازجملة آنهاست. به نظر اين دانشمندان جهانيشدن در
واقع تداوم مدرنيته و به تعبير ديگر«جهانيشدن مدرنيته» تلقي ميشود.
به عقيده گيدنيز«ما هنوز در عصر مدرنيته هستيم» و مدرنيته بازسازي شده
و در حال پويش و گسترش است. وي جهانيشدن را بر اساس جهانيشدن مدرنيته
تفسير ميکند.
جهانيشدن پسامدرنيته: برخي ديگر از صاحب
نظران مدعي اند: «عصر جهانيشدن» پس از عصر مدرن قرار دارد و از آن
متمايز است و ما در عصري به سر ميبريم که جهانيشدن وجه شاخص آن است.
پست مدرنها به چنين تفسيري از جهانيشدن اعتقاد دارند. مارتين
آلبرو(Martin Albrow) از طرفداران اين نظريه است. اسکاتلّش و جان يوري
نيز معتقدند که «پسا مدرنيته ذاتاً جهاني است.»[13]
جهانيسازي غربي
جهانيسازي غربي پروژهاي ضد علمي و يک
تئوري سلطه جويانه و سياسي است که براساس سياستي برنامه ريزي شده،
درصدد محور قرار دادن نظام ليبراليستي غربي و مرکزيت بخشيدن به آن است.
از اينرو، با الزام ديگر ملتها و فرهنگها آنان را به تبعيت از نظام
ليبراليستي غرب وادار ميکند که اينکار، پيآمدهاي خطرناک و بحران
آميزي را در پي دارد. برخلاف جهانيشدن که يک فرآيند و يک ايده و تحول
همه جانبه تاريخي و فرهنگي و اجتماعي و تکنولوژيکي است و عوامل خاص خود
را دارد، جهانيسازي غربي يک پروژه ضد علمي و يک برنامه سياسي و
افتصادي غربياست که هدف آن سلطه بر تمام منابع جهان است.
در اينکه، غرب، در مسئله جهاني شدن، چه
چيزي را به ديگران تحميل مي کند دو ديدگاه مطرح است:
ديدگاه اول: برخي معتقدند در جهاني شدن،
آنچه به ديگران منتقل مي شود «مدرنيسم(Modernism) است. مطابق اين
ديدگاه، مدرنيسم که ذاتا ماهيتي هژمونيک دارد تسرّي مي يابد و بر آخرين
مرحله تجلّي و تکامل خود مي رسد.
ديدگاه دوم: مطابق اين ديدگاه، جهاني شدن
در ارتباط اساسي با «پست مدرنيسم» (Post Modernism) است. سر برآوردن
ديدگاه ها و انديشه هاي جديد در عرصه هاي گوناگون، تسلط و غلبه يکپارچه
مدرنيسم را ستانده و جهان را دچار تکثّر مي کند. کيت نش از مدافعان
ديدگاه دوم است.[14] به
نظر مي رسد نظريه دوم چندان مطابق با واقعيت نباشد؛ زيرا اولاً، پست
مدرنيسم دست کم طبق پارهاي نگرشها، نقدي از درون تمدن غرب بر مدرنيسم
است؛ پستمدرنيسم، حکايت نارساييهاي مدرنيسم و البته در چارچوب انديشه
غربي است و از اين رو، امتداد مدرنيسم است نه دوران و وضعيتي مستقل از
آن. ثانيا، حتي اگر در روند جهاني شدن، انديشه ها و فرهنگ هاي ديگر هم
رخ بنمايانند، غلبه همچنان با مدرنيسم است. اين امر درباره فرهنگ و
تمدن هاي غير اسلامي به دلايل ذيل صادق است:
1. ضعف در محتواي فرهنگ ها؛ 2. ضعف در
روزآمد نبودن فرهنگ ها؛ 3. ضعف در ناحيه وسايل ارتباطي و فنّي که منجر
به ضعف در فُرم (Form) مي شود.
درباره فرهنگ و تمدن اسلامي قطعا مورد
اول صادق نيست؛ ولي مورد دوم به معناي ضعف فعاليت مسلمانان در روزآمد
کردن فرهنگ اسلامي [حفظ محتوا + زبان و فُرم جديد] و نيز مورد سوم صادق
ميباشد.
اين فرآيند چه براساس مباني مدرنيته
تفسير شود و چه براساس نظريههاي پستمدرنيسم و چه به عنوان توسعة
سرمايهداري، شکي نيست که عامل تغييرات اساسي، در زمينههاي اجتماعي،
فرهنگي و اقتصادي بوده و گرچه ممکن است به حل معضلات فکري، اجتماعي،
اقتصادي و هويتهاي ملي کمک کند، اما به اذعان بيشتر انديشوران و
منتقدان، جنبههاي منفي آن بيشتر از جنبههاي مثبت آن خواهد بود.[15]
جهاني شدن واقعي
در صورتي از جهاني شدن واقعي مي توان سخن
به ميان آورد كه براي انسان ذات و جوهري وحقوق و غايتي قائل باشيم و
تنها در صورتي مي توان براي انسان ذات و غايت و حقوقي متصور شد كه براي
او خالقي متصور باشيم. به سخن ديگر، انسان گرايي بدون خالق گرايي به
مرگ انسان و حقوق او خواهد انجاميد و اگر در كل جوامع بشري شاهد تشابه
رفتاري در ساحت هاي فرهنگي، سياسي و اقتصادي و اجتماعي بدون عنايت به
تشابه انسان شناسي مذكور باشيم، نميتوان جهاني شدن واقعي و در لايه
هاي زيرين را از آن فهم و استنباط كرد. عبارت الاخراي اين سخن آن است
كه به ميزاني كه ما شاهد انسانگرايي مرتبط با خدا گرايي و اصل گرايي و
باور به حقيقة الحقايق و حقيقت غايي در جهان كنوني باشيم مي توانيم
جهانيشدن واقعي را از آن استنباط كنيم. درست همانگونه كه از تشابه
رفتاري صرف نمي توان جهاني شدن واقعي را استنباط نمود، از تغاير رفتاري
و كثرت خرده فرهنگ هاي صرف نيز نمي توان غير جهاني شدن را استنباط كرد.
اين نتيجهگيري بر اساس وزن بيشتري است كه ما به لايه هاي زيرين فرهنگ
يعني جهان بيني و ارزشها در مقايسه با لايههاي روئين از قبيل الگوهاي
رفتاري، نمادها و حتي تكنولوژي ميدهيم.[16]
به نظر ميرسد شاخصة اصلي جهانيشدن،
بُعد فرهنگي آن باشد؛ زيرا:
اولاً ماهيت فرهنگي و فکري آن بر ديگر
ابعاد غلبه دارد.
ثانياً يک فرآيند فرامکاني و زماني و
فراملي و فرامرزي است. در صورتي که ابعاد سياسي و اقتصادي آن داراي
کانونهاي مشخص و تمرکزيافته اند.
ثالثاً رابطة آن با بشر از نوع رابطة شيئ
و کالا نيست؛ يعني کيفيت شيئ گونه ندارد.
جهاني شدن در حوزه فرهنگ:
فرهنگ جهاني درعصر جهاني شدن، از مفاهيمي
است که توجه بسياري از انديشوران را به خود جلب كرده است؛ لذا ابتدا به
توضيح فرهنگ و مؤلفههاي آن پرداخته و سپس به سه استراتژي فرهنگي که
عبارتند از: تنوع فرهنگي يا پلوراليسم فرهنگي، يکسان سازي يا
امپرياليسم فرهنگي و وحدت در عين کثرت، اشاره خواهد شد و بر اساس
استراتژي سوم که همان وحدت در عين کثرت است، به تبيين فرهنگ جهاني در
عصر ظهور خواهيم پرداخت.
فرهنگ و مؤلفههاي آن
فرهنگ را از زواياي مختلف تعريف و بررسي
كردهاند؛ اما به نظر ميرسد بايد آن را با يک نگاه فلسفي مطالعه و
کاوش كنيم؛ بنابراين، برخلاف رغم وجود خرده فرهنگها، فرهنگ، يک معرفت
مشترک است؛ زيرا خردهفرهنگها علاوه بر تفاوتها، اشتراکاتي با فرهنگ
عمومي جامعه دارند؛ لذا فرهنگ، يک معرفت مشترک است و بايد به آن، نگاهي
يکپارچه داشت و مؤلفههايي براي آن ذکر كرد.
فرهنگشناسان، بهدليل بياعتنايي به
مباحث فلسفي و شبه فلسفي، تعريفهايي متعدد از فرهنگ ارائه كردهاند.
ما با يک نگاه فلسفي به فرهنگ، فرهنگ را به لايههاي مختلف که عبارتند
از: جهان بيني، ارزشها، هنجارها و نمادها تقسيم كرده و قائل به تقدم و
تأخر و لايه لايه بودن هر يک از اين مؤلفهها ميباشيم.[17]
الف) جهان بيني
«باورها»
اولين مؤلفه و زيرينترين لايه فرهنگ،
جهان بيني است. جهانبيني و باورها، نوع نگاه به جهان، جامعه و انسان
را ترسيم ميکند.[18]
جهان بيني، يک سلسله اعتقادات و بينشهاي
کلي هماهنگ دربارة جهان و انسان و بهطور کلي درباره هستي است.[19]
باورهاي انسان، بر ارزشها، شيوة زندگي و
تجليات فکري او اثر ميگذارد؛ لذا باورها جوهرة يک فرهنگ محسوب
ميشوند. مجموعه باورها، رابطه انسان با مرگ را تعيين كرده و مراحل
مختلف زندگي را تنظيم ميکند، تفاوت ميان امور مطلوب و نامطلوب را و
اضح كرده و به تلاشهاي انسان در زمينههاي فکري و معنوي و مادي معنا
ميدهد.[20]
ب) ارزشها
دومين مؤلفه فرهنگ، ارزشها است که
برآمده از جهان بيني است؛ يعني نميتوان در ساحت جهانبيني، بهگونهاي
انديشيد و در ساحت ارزش، بهگونهاي متفاوت. ارزشها، ملاک داوري است و
بين خوبي و بدي، زشتي و زيبايي و درستي و نادرستي، ارزشگذاري ميکند.[21]
ارزش، توصيف کننده چيزهايي است که بايد
باشد؛ برخلاف مفهوم باور که توصيف کننده آن چيزهايي است که هست.
ارزشها، معيارهاي مشترک براي قضاوت هستند و اينکه چه چيزي درست و چه
چيزي نادرست است؛ لذا ارزش، معياري است که مردم، مطلوبيت، جذابيت،
زيبايي و خوبي چيزي يا شخصي را ارزيابي ميکنند و آن را راهنماي زندگي
اجتماعي خود قرار ميدهند.[22]
ج) هنجارها يا
الگوهاي رفتاري
سومين مؤلفه و لايه فرهنگ، هنجارها است.
هنجار، يکي از مفاهيم کليدي و مرکزي در جامعهشناسي به شمار ميآيد.
هنجار، و اژهاي است که معادل کلمه «نُرم»(Norm) بهکار رفته است. نرم
در زبان لاتين و يوناني، به معناي مقياس است؛ يعني هر چيز که بخواهد در
يک شبکه کليتر قرار بگيرد، بايد با آن شبکه، مقياسي متناسب داشته
باشد.
وقتي انسان بخواهد ازدواج کند، براساس يک
سلسله قواعد مثل خواستگاري، صيغه محرميت و مهريه عمل ميکند. يا وقتي
انسان بخواهد وارد دانشگاه يا يک محيط علمي يا وارد يک محيط کاري بشود،
قواعد رفتاري متناسب با آن را کاملاً رعايت مينمايد.
اين قواعد و ضوابط رفتاري، همه هنجار
هستند. طرز سلام کردن، طرز تعارف و احترام، طرز غذا خوردن، طرز لباس
پوشيدن و طرز صحبت کردن، اينها همه هنجارهايي هستند که در کليه شؤون
زندگي انسانها وجود دارد و افراد جامعه، آن قواعد را رعايت ميکنند.
لذا از هنجار، قاعده و قانون استفاده
ميشود، تا افراد جامعه به آن رجوع کنند. ليلاند(Leland) هنجار را اين
گونه تعريف ميکند: «نوع ملموس يا فرمول مجرد آنچه بايد باشد؛ از اين
رو معاني آرمان، هدف، قاعده و مدل، از آن استفاده ميشود».[23]
د) نمادها
چهارمين مؤلفه فرهنگ، نماد است که اين
نماد جزء لاية رويين فرهنگ ميباشد. نماد، شامل کلامي و غير کلامي است.
نماد کلامي هم نوشتاري و هم گفتاري است و نمادهاي غير کلامي، شامل
حرکات و اداهاي رفتاري، اشارات، نشانهها و علائم، موسيقي، معماري، هنر
و طراحي است. اين موارد به اين دليل نماد ناميده ميشوند که معرّف سطح
زيرين فرهنگ هستند و عطف به جهان بينيها و ارزشها ميباشند.[24]
متقدمترين مؤلفه فرهنگ، جهان بيني و
باورها است، و بعد، ارزشها و هنجارها قرار دارد و در نهايت، نمادها
قرار ميگيرند؛ لذا لايههاي زيرين فرهنگ عبارتند از: جهانبيني،
ارزشها و هنجارها و لايه رويين فرهنگ، شامل نمادها خواهد شد.
استراتژي فرهنگي در فرهنگ جهاني
سه نوع استراتژي فرهنگي در فرهنگ جهاني
وجود دارد كه به شرح ذيل ميباشد:
1. استراتژي
تکثرگرايي فرهنگي(cultural pluralism):
استراتژي تکثرگرايي فرهنگي يا سياست
موزائيکي فرهنگي، امکان رشد و گسترش خرده فرهنگها را کنار يکديگر به
صورت همعرض فراهم ميکند.
2. استراتژي
يکشکلي فرهنگي يا يکسان سازي فرهنگي(cultural uniformity):
استراتژي يک شکلي فرهنگي، در صدد يگانه
سازي فرهنگي در عرض جامعه است.
3. استراتژي وحدت در تکثر فرهنگي
(وحدت در عين کثرت):
استراتژي وحدت در تکثرفرهنگي، ضمن تاکيد
بر مشترکات فرهنگي، امکان تکثير خرده فرهنگهاي مختلف را در چارچوب
نمادي مشترک مجاز ميداند.[25]
الف.کثرتگرايي
فرهنگي
بر اثر مقاومتهاي فرهنگهاي غيرغربي و
ظهور جنبشهاي مختلف فکري ـ فرهنگي و سنتگرا در اواخر قرن بيستم،
زمينه نظريهپردازي درباره کثرتگرايي فرهنگي در سطح جهان فراهم شده و
عرصه فرهنگي جهان کنوني، عرصهاي پلوراليستي شده است.
اعلاميه جهاني تنوع فرهنگي که در سي و
يکمين اجلاس عمومي يونسکو در نوامبر سال 2001م به تصويب رسيد، شامل
چهار بخش است که هر بخش آن سه ماده دارد. بر اساس بخش نخست، تنوع
فرهنگي، به عنوان ميراث مشترک بشري معرفي شده که منشأ خلاقيت و ابداع
ميان انسانها است و براي بشر، همان اهميت را دارد که تنوع زيستي براي
زندگان، داراي اهميت است و براي اينکه انسانهايي با فرهنگهاي متنوع،
بتوانند به شيوهاي سازگار کنار يکديگر زندگي کنند، از تکثرگرايي
گريزي نيست.[26]
ب. يکسانسازي
فرهنگي
اين ديدگاه، يک ديدگاه افراطي به فرآيند
جهانيشدن به شمار ميآيد. در اين ديدگاه که همان امپرياليسم فرهنگي
است، سعي در يکپارچه کردن جهان بر اساس فرهنگ غربي يا بر اساس فرهنگ
آمريکايي است.
گروهي از جامعهشناسان بر اين امر تأکيد
دارند که نتيجة قطعي روند جهاني شدن، پديدة فرهنگ يکپارچه جهاني است که
اين ديدگاه، منعکسکننده نظرية افراطي جهانيشدن است. پيشبيني اين
گروه از متفکران اجتماعي اين است که دنيا، با يکپارچگي جديدي براساس
«فرهنگ مردم پسند آمريکا» يا به طور عمومي، براساس «مدل مصرفگرايي
غربي» خواهد شد؛ لذا تنها الگو و گروه مرجع قابل قبول در همة جهان،
فرهنگ آمريکايي و غربي است.[27]
ج. وحدت در عين
کثرت
به جاي آنکه چند گانگي را در تقابل با
وحدت قرار دهيم، موضعي بينابيني اختيار کنيم و در جستوجوي وحدت در
عين کثرت باشيم. با چنين موضع و ديدگاهي، تلفيقهاي دورگه و صورتهايي
که ضمن تأمين و حدت، جنبههاي ويژه را نيز محو نميکنند، پا به عرصه
حيات خواهند گذاشت.[28]
تنوع و تکثر فرهنگي از سويي و ظهور فرهنگ
مشترک بشري ازسوي ديگر، هر کدام به عنوان و جهي از فرايند جهانيشدن در
بخش فرهنگ است. در اين فرهنگ، از طرفي شاهد پذيرش گسترده اصول اساسي
حقوق انساني هستيم، که رفتهرفته بهصورت اصول جهاني در ميآيند و مردم
سرتاسر جهان ميتوانند به درک آنها نايل آيند و خواستار اجراي آنها
دربارة خودشان باشند، از طرف ديگر شاهد پذيرش کثرت و تنوع فرهنگي هستيم
که عرصههاي جهاني را به رستاخيزي از فرهنگهاي محلي و بومي مبدل کرده
است. و اقعيت کثرتگرايي فرهنگي جهان کنوني، نشانگر عدم مطلوبيت و
امکانناپذيري يکسانسازي است. برخي معتقدند امروزه ايده «يک ملت يک
فرهنگ» به شکست انجاميده و از پذيرش تنوع و گوناگوني، گريزي نيست.[29]
با نفوذپذيرشدن مرزها در فرايند
جهانيشدن و افزايش برخوردهاي فرهنگي، آگاهي انسانها از عناصر فرهنگي
ديگر، مانند هنجارها، ارزشها و آداب بيشتر ميشود. در چنين شرايطي،
باور داشتن به برتري دنياي خاص و دفاع از درستي مطلق آن برابر
فرهنگهاي ديگر، بسيار دشوار ميشود؛ بنابراين، در فرايند جهانيشدن،
فضاي امن و خلوت فرهنگها نيز از بين ميرود و در فضاي بسيار و سيع
زندگي اجتماعي، فرهنگهاي مختلف، به آساني گسترش و جريان مييابد و هر
فرهنگي، به ناچار در فضايي قرار ميگيرد که عرصه حضور و ابراز وجود
فرهنگهاي ديگر هم وجود دارد.[30]
فرهنگ جهاني، نميخواهد فرهنگهاي ديگر
را در حد پژواک خود تنزل دهد و سعي ندارد عنصر غيرخودي و بيگانه را
ناديده بگيرد؛ بلکه ميكوشد عنصر پيونددهنده را بيابد، تا بتواند
ارتباط بر قرار سازد و خصوصيت و و يژگي هر فرهنگ، بر جاي بماند. تنوع
فرهنگها با فرهنگ جهاني در تضاد با وحدت نيست. فرهنگها، مانند رودهاي
گوناگون هستند که بر يک اقيانوس ميريزند. هدف اين جريان، يکساني نيست؛
بلکه وحدت در عين کثرت است.[31]
بنابراين، جهانيشدن در حيطه فرهنگي،
مانند سکه دورويي است که يک روي آن، تاکيد بر عناصر مشترک بشري تحت
عنوان باورها و ارزشهاي انساني است؛ اما روي ديگر آن، ناهمگني، تنوع و
کثرت گرايي است.[32]
جامعه متکثر فرهنگي، در صورتي ميتواند
وحدت و کثرت را با يکديگر آشتي دهد که وحدت را با همساني مغالطه نکند
و خواهان همساني فراگير فرهنگي بين اعضاي خود نباشد و وحدت را از بطن
کثرت، ايجاد کند.
جامعه، بايد وحدت و انسجام را تأمين کند؛
و لي نميتوان نيازهاي بر خاسته از کثرت را ناديده گرفت. تلاش براي
برچيدن کثرت در زير لواي همگون سازي، داراي نتيجه معکوس و مستلزم
پرداخت خسارتهاي اخلاقي و سياسي نامطلوب است؛ و اسباب ناامني و
بدگماني بين فرهنگها را فراهم ميکند؛ بنابراين، تنوع فرهنگي، موجب
غنا و توانمندي حيات جمعي ميشود و به جنبه زيباشناختي جامعه
ميافزايد؛ لذا، هيچ جامعه متکثرفرهنگياي، نميتواند نيازهاي برخاسته
از وحدت يا کثرت را ناديده انگارد.[33]
اما موفقيت جامعه به سه اصل ديگر نيز
بستگي دارد که عبارتند از:
1. اينكه وحدت و تنوع، به يک ميزان اهميت
دارند و هيچ يک از اين دو را نبايد به ازاي نابودي ديگري تأمين کرد.
2. اينكه هر چه تکثر اجتماعي بيشتر و
عميقتر باشد، وحدت و انسجام لازم براي يگانگي جامعه، بيشتر نياز است.
3. اينكه وحدت و کثرت در جامعه متکثر
فرهنگي، بايد ارتباطي ديالکتيک بايکديگر داشته باشند، تا و حدت، درون
کثرت جاي گيرد و پرورش يابد و کثرت نيز درون وحدت قرار گيرد و سامان
يابد.[34]
بنابر اين مهمترين نظريه در حوزه فرهنگ
جهاني كه قابل تحقق مي باشد استراتژي وحدت در عين كثرت مي باشد. و اين
چيزي است كه اسلام نيز آن را پذيرفته است. اسلام در حوزه فرهنگ بشري به
وحدت در مؤلفه هاي زيرين فرهنگ(باورها، ارزشها و هنجارها) و به تكثر
فرهنگي در لايه رويين فرهنگ(نمادها) قائل است. هدف اسلام و دين، داشتن
ارزشهاي واحد و باورهاي مشترک و هنجارهاي الزامي يکسان است، با هر شکل
و قيافه و آداب و رسومي که دارند. چنانچه در مراسم حج، هيچ اختلافي بين
دهها فرهنگ ملي و صدها خرده فرهنگ، باقي نميگذارد.
گفتار سوم : جهان شمولي اسلام و زمينه
سازي
اسلام يک دين جامع با رسالت جهاني است و
مخاطب آن همة انسانها هستند. رسالت اصلي اسلام به عنوان آخرين دين
توحيدي، هدايت انسان به سوي بندگي خدا و نجات از بندگي انسانها و
طاغوتها و رهايي از استبداد و جهل و ناداني است. کرامت انساني و عدل
اجتماعي و آزادي فکري و بيان و مشارکت بر سرنوشت فردي و سياسي و
اجتماعي خود، از اهداف اساسي دين اسلام است.
جهان شمولي و جهاننگري اسلام، روحية
مسالمت آميز با پيروان ديگر اديان و احترام به فرهنگهاي ديگر را تأييد
ميکند و آموزههاي عدالتگرايي و صلحجويي و تفاهم و برابري و برادري
و عقلگرايي، ارجگزاري به علم و عالم، زمينههاي مقبوليت جهاني براي
اسلام ايجاد خواهد کرد و پويايي و تداوم اين مذهب را تضمين خواهد کرد.
از اينرو، اين فرهنگ غني و فراگستر در مرزهاي خود محصورنخواهد ماند.[35]
از نظر قرآن کريم، اسلام دين متعالي
وکامل است و سر انجام طبق ارادة خدا و سنت قطعي هدايت الهي و عدم اهمال
خداوند نسبت به غلبة کفر و باطل بر حق، دين حق که همان اسلام است به
پيروزي خواهد رسيد و برتمام اديان و مکاتب و فرهنگها غلبه خواهد کرد.
و وعدة خداوند به اين امر تعلق گرفته است: «هوالذي ارسل رسوله بالهدي
ودين الحق ليظهره علي الدين کله ولو کره المشرکون» «با نگاهي به آيندة
پيشرفت علم و دانش، و سهولت ارتباطات، روشن ميشود که واقعيتها چگونه
چهرة خود را از پشت پردههاي تبليغات مسموم و منافقانه به در خواهد
کرد. و موانعي که مخالفان حق بر سر راه آن قرار ميدهند، درهم کوبيده
خواهدشد. و حق سرانجام همهجا را فرا خواهد گرفت، زيرا حرکت جبهه کفر و
نفاق بر خلاف سنت قطعي الهي و فلسفه آفرينش است.»[36]
جهاني بودن اسلام در آيات قرآني
1- رسالت جهاني پيامبراسلام(ص) «قل يا
ايهاالناس اني رسول الله إليکم جميعاً»(اعراف7 آيه158) اي پيامبر! به
مردم بگو به راستي که من پيامبر و رسول خداوند بر همة شما انسانها
هستم.
2- قرآن براي همة انسانها نازل شده است:
«وما هو إلاذکرللعالمين»(قلم68 آيه52) اين قرآن ما براي تذکر همة
جهانيان نازل شده است.
3- جذابيت دين اسلام براي براي انسانهاي
آزاده و سليم العقل«ومن يرغب عن ملة ابراهيم إلا من سفه نفسه» چه کساني
جز سفيهان از دين فطري ابراهيمي روي ميگردانند؟ از اين آيه به دست
ميآيد که تعاليم آسماني دين اسلام که دين توحيد و فطرت و عدالت و نجات
بخش و کامل است، هميشه براي انسانهاي آزاده و سليم العقل جاذبه دارد.
4- دارابودن قوانيني همآهنگ و منطبق با
فطرت آدمي: «فطرة الله التي فطرالناس عليها لاتبديل لخلق الله»(روم30
آيه30)
5- نگاه جامع و کامل به همة جنبههاي
جهان هستي و نيازهاي بشري: «ما فرطنا في الکتاب من شيءٍ» خداوند قرآن
را «تبياناً لکل شيءٍ» توصيف ميکند.
6- توجه به بعد معنوي حيات بشري و ترسيم
خطوط حيات معقول(بر پاية عقلانيت و اعتدال)
7- تأکيد بر برابري همة انسانها و
برتريهاي نژادي، مادي، قومي و زباني.
8- نفي سلطه پذيري و عبوديت غيرخدا:
«ولايتخذ بعضنا بعضا ارباباً من دون الله»(آل عمران3 آيه 64) «ولن يجعل
الله للکافرين علي المؤمنين سبيلاً»(نساء 4 آيه141)
9- دعوت به عدالت و قسط: «کونوا قوامين
بالقسط شهداء لله»(نساء 4 آيه 135)
10- جامعيت و کامل بودن دين
اسلام: «إن الدين عندالله الاسلام»(آل عمران3 آيه 19) «ومن يبتغ
غيرالاسلام ديناً فلن يقبل منه و هو في الآخرة من الخاسرين»(آل عمران3
آيه 85) هرکسي غير از اسلام ديني را برگزيند، از او پذيرفته نخواهد شد
و او در آخرت از زيانکاران است.
جهاني شدن فرصتي براي اديان توحيدي
يکي از نکات قابل تأمل درجهاني شدن واقعي
محصور نبودن آن در مفهوم «جامعه» و مفاهيم منتاظر آن يعني دولت ملي،
منافع ملي، جامعه مدني و شهروندي ناظر بر دولت مدني است که با مفهوم
فراجامعه سازگار است. بنابر اين يکي از قابليت هاي مفهومي که جهاني شدن
کنوني براي جهاني شدن واقعي ايجاد کرده است، پشت سر گذاشتن و در
نورديدن مرزهاي جغرافيايي ملي در مناسبات وروابط فرهنگي ـ اجتماعي است.
و اين فرصتي است براي انتشار پيام اديان ابراهيمي که در نشر آيين خود
مرز نمي شناسند واصولاً توحيدگرايي و حقوق انساني منبعث از آن ضمن
پذيرش تکثر فرهنگي در لايه هايي از فرهنگ و حتي تأييد مرزهاي ملي،
نسبيت فرهنگي در لايههاي زيرين يعني انسان شناختي و حقوق متناظر با آن
را بر نمي تابد. با زبان قرآني ماهيت از اويي و به سويي اويي انسان،
مرز نمي شناسد. فطرت الهي انسان که پذيراي وعدهها و بشارتهاي الهي
است محدود به فضا و زمان خاصي نيست. مخاطب اديان وبه ويژه اسلام، انسان
به ماهوانسان است و اگر به قبائل و شعوب و امثالهم اشاره ميشود از باب
شناسايي است که لازمه زندگي اجتماعي است و اين شناسايي به هيچ وجه به
معناي نفي ذات و جوهر ثابت انساني نيست. در واقع شناسايي مرتبط با
بحثهاي نظري هويت است. در هويت هر چند به ابعاد ايجادي و متغيير اشاره
ميشود اما تأکيد بر بُعد ايجادي هويت که به شرايط متحول و متغير
اجتماعي بر ميگردد، به معناي ناديده انگاشتن عنصر ثابت و وجه ساختاري
و اکتشافي هويت نيست. به علاوه، جهان بيني توحيدي اقتضاي آن را دارد که
جهان را به مثابه يک کل منسجم که به اصل توحيد راجع است ببينيم. يعني
جهان به رغم تکثرهاي مختلف از ريسمان مشترک و وحدت بخشي نيز برخوردار
است. يعني همان وحدت در عين کثرت و کثرت در عين وحدت. لازمه اين جهان
بيني نگاه طولي و سلسله مراتبي به عالم است. بنابراين با جهان بيني
توحيدي، نسبيت گرايي در حقيقت چه به لحاظ هستي شناختي و چه به لحاظ
معرفت شناختي نميتواند قابل دفاع باشد. با نگاه به عالم به مثابه يک
کل نميتوان از ذاتزدايي از انسان دم زد.[37]
جهان کنوني
جهان فعلي بيش از آنکه با ملزومات نظري و
فلسفي جهاني شدن مصطلح و خرد خود بنياد آن همساز باشد، با جهاني شدن
واقعي سازگار و متناظر است. تمدنهاي عمده عالم اعم از اسلامي، مسيحي،
چيني(کنفوسيوسي، تائوئيستي و بودايي) هندو، جاپاني(شينتو، بودايي و
کنفوسيوسي) تماماً تمدن هاي ديني اند که به صورت رشد يابندهاي به
دنبال دلالتهاي اجتماعي مباني نظري خود هستند.
بنابراين، همان گونه که در بحث جهاني شدن
واقعي ذکر شد، تنها در صورتي مي توان جهاني شدن را محقق دانست که شاهد
نوعي ذاتگرايي، غايتگرايي و خالقگرايي براي طبيعت وانسان باشيم که
واقعيت جهان امروز مؤيد اين نکته است. في الواقع جهان امروز علاوه بر
اين که الحاد و لائيته را بر نميتابد، به دنبال تجليات عيني و اجتماعي
اعتقادات ديني خود است. در شرايط کنوني بدون ترديد مقابله با نظام
سرمايه داري و مباني و ملزومات نظري مدرنيستي و سکولار آن به نظام ديني
خواهد انجاميد که ابعاد انضمامي اعم از اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي آن
صورتي مغاير با سلطه طلبي ها و سودجوييهاي نظام سرمايهداري خواهد
داشت. در اين بين البته دين و تفسيري از آن غالب و فراگير خواهد که هم
از قابليت و ظرفيت بالايي برخوردار باشد و هم عالمان و متفکران آن از
تدبير و مآل انديشي لازم برخوردار باشند و ضمن استفاده از تجربيات
تاريخي بشر وبه رسميت شناختن ساير اديان در سايه آموزههاي ديني و
ذاتگرايانه خود از سلطهطلبيهاي بيبنياد پرهيز نمايند.[38]
علاوه بر واقعيت کنوني جهان که حکايت از
ديني بودن آن و باور به خدا و وجود ضروري و حقيقت غايي دارد و همچنين
روند رو به رشد عرفي زدايي و حضور دين در عرصه عمومي و سياست و وجود
نمونههاي بيشماري از رشد پويشهاي سياسي اديان و به تعبير جورج ويگل،
«عرفي زدايي»(سکولاريسم زدايي) از جهان[39]
که به تصريح پيتر برگر نيز رسيده است، اديان به طور عام و اسلام به طور
خاص از قابليتهاي زيادي براي جهاني شدن قابل دفاع فلسفي و نظري بر
خوردار است. منظور ويگل نيز از طرح ايده عرفي زدايي، صرفاً«معنويتيابي
مجدد غيرسياسي» جهان نيست، بلکه بيشتر تأکيد بر کنش متقابل ميان دو
حوزه دين وسياست مي باشد، روابطي که تعبير جف هينس به واسطهي انواع
فرايندهاي جهاني شدن تسهيل و از طريق انقلاب ارتباطات افزايش يافته
است.[40] به هرحال به
تعبير هينس جهاني شدن ارتباطاتي، رشد شبکههاي فراملي بازيگران مذهبي
را تسهيل نموده است، شبکههايي که با تغذيه فکري يکديگر ممکن است حتي
از سوي نهادهايي که اولويت اصلي آنان ايجاد رفاه و توسعه جوامع مذهبي
فراملي باشد، مورد پشتيباني مالي قرار گيرند.[41]
به تعبير وي در مجموع اسلام به عنوان يک
نظام مذهبي، اجتماعي و فرهنگي سعي نموده است تا خود را از طريق ايجاد
يک جامعه مذهبي فراملي تبديل به ديني جهاني کند.
به هر حال، قطع نظر از واقعيت و روند رو
به رشد فوق، آموزه هاي ديني اسلام از قابليتهاي فراواني براي
جهانيشدن واقعي برخوردار است. اگر لازمه جهاني شدن واقعي اعتقاد به يک
حقيقت غايي و وجود ضروري و يک نگرش توحيدي و نگاه به عالم به مثابه يک
کل منسجم و مخاطب قراردادن انسان قطع نظر از مرزهاي جغرافيايي و فرهنگي
و قائل شدن به وجود ذات و غايتي براي انسان و کل عالم باشد، قرآن کريم
سرشار از آياتي است که مؤيد اين امر است.
بعدازآنکه دانستيم مدرنيسم نه توان جهاني
شدن را دارد، نه صلاحيت آن را، اين سؤال مطرح مي شود که آيا انديشه
ومکتب ديگري وجود دارد که در اين مسير طبيعي و ضروري(جهاني شدن) انسان
را بدون آسيب بسوي شکوفائي تمام استعدادهايش و رسيدن به کمال هدايت و
رشد با ضريب اطمينان بالا و حتي صد در صد رهنمون شود.
اسلام ناب مدعي است که الگوي ارائه شده
توسط اين مکتب واجد صفات مذکور است، جهاني شدن(بر طبق آيات و روايات
متعدد جهان به سمت تسلط کلمة توحيد به رهبري امام دوازدهم شيعيان پيش
ميرود) يا جهاني سازي(وظيفه شيعيان و ايجاد زمينه ظهور امام زمان(عج)
مي باشد) در اسلام، از طريق آيات متعدد قرآن کريم و سيره امامان
معصوم(عليهم السلام) اثبات پذير است. علاوه بر آن آيات و احاديث اقدام
به جهان گستري اسلامي را تکليف مسلمانان قلمداد مي کند و به علت
سازگارياش با فطرت انسانها، امکان پذير ميداند و نيل به آن را مايه
عزت مسلمانان بر ميشمارد. خداوند حکيم که جهان هستي را هدفمند آفريده
است و کمال انسانها مهمترين هدف اوست. نظام جهاني اسلام را بر ارکان سه
گانه حاکميت الله، امت واحد و قانون الهي استوار کرده است. و دقيقا به
علت بهرهمندي از اين ارکان، عدالت را ميگستراند، پيشرفت را به ارمغان
ميآورد. معنويت را به اوج مي رساند، امنيت کامل را مستقر ميسازد،
رضايت مردم را در حد اعلا تأمين مي کند و وفور نعمتها را به انسان
ارزاني مي نمايد. و ميتواند همه انسانها را در يک نظام واحد سازماندهي
نمايد، و اين همان است که پيامبراکرم(ص) و ائمه معصومين(عليهم السلام)
دنبال ميکردند و در زمان ذخيره الهي و خاتم الاوصياء امام مهدي(عج) به
تحقق مي رسد.[42]
قيام مهدي (عليه السلام) وحكومت واحد
جهاني :
احاديث اسلامي ، تشكيل حكومت واحد جهاني
اسلام را از ويژگيهاي قيام مهدي موعود ( عليه السلام ) ميداند وميرساند
كه در پرتو عدل او ، جهان تحت لواي يك حكومت ، يك دولت ، يك قانون ، يك
قدرت در ميآيد ، وبساط تمام ابرقدرتها وفرعونها و قارونهاي زمان ، از
بزرگ وكوچك برچيده ميشود وپرچم عدل و داد ، درسراسر جهان به اهتزاز در
آمده وصفا وصميميت وعشق به انسان ها جهان را فرا مي گيرد . امام باقر
(عليه السلام) ميفرمايد : " إذا قام القائم ذهب دولة الباطل "[43]
( آنگاه كه امام قائم قيام كرد، حكومتهاي باطل نابود مي شود) باز در
حديث ديگر ميفرمايد: "يبلغ سلطانه المشرق والمغرب"[44]
(قدرت أو شرق وغرب را فرا مي گيرد) باز امام باقر (عليهالسلام) در
تفسير آيه: "الذين إن مكناهم في الارض اقاموا الصلوة وآتوا الزكواة
وامروا بالمعروف ونهوا عن المنكر ولله عاقبة الامور"(سوره حج، آيه 41)
فرمود : اين آيه بيانگر حكومت مهدي است خدا او وياران او را بر شرق و
غرب زمين مسلط مي گرداند ودين خدا را آشكار ميسازند، وبوسيله أو و
يارانش، بدعتها را مي ميراند، همچنانكه بي خردان، حق را ميرانده بودند
تا آنجا كه از ستم اثري ديده نمي شود، آنان مردم را به نيكي ها امر
كرده واز بديها بازميدارند وبراي خدا است سرانجام امور.[45]
با توجه به اين احاديث حكومت حضرت
مهدي(عج) يك حكومت واحد جهاني خواهد بود كه لازمه چنين حكومت جهاني
رسيدن جامعه بشري به تكامل فكري و عقلاني در حوزه هاي فرهنگي، اجتماعي،
اقتصادي و سياسي در سطح جهاني مي باشد. عصر ظهور حكومت جهاني مهدوي
زماني است كه جامعه بشري به باورهاي مشترك و ارزشهاي انساني واحد دست
يافته و مرزهاي جغرافيايي را در نوردد و دوره حاكميت هاي ملي به پايان
برسد و تصميم هاي مهم اقتصادي و سياسي در سطح جامعه جهاني اتخاذ شود.
همانطور كه در مبحث جهاني شدن بيان كرديم اين چيزي است كه جامعه بشري
در سايه رشد و توسعه فناوري و ارتباطات و حمل و نقل در عصر ظهور به آن
دست خواهد يافت. در روايات نيز تكامل عقول و پيشرفت ارتباطات اشاره شده
است كه از پيش زمينه هاي حكومت عدل جهاني مهدوي است.
زمينه هاي حكومت جهاني مهدي(عليه
السلام):
با مراجعه به احاديث مي توان شرائط تحقق
يك چنين حكومت همراه با تمدن عظيم انساني را به شرح زير بيان كرد :
الف- تكامل خرد وانديشه انساني :
پي ريزي يك حكومت واحد جهاني وبرقراري
حكومت عدل وداد در كليه شئون، به زور سر نيزه وآتش توپ وتانك، امكان
پذيرنيست، هر چند هر نوع حكومتي، بي نياز از قوه وقدرت نمي باشد، اما
در عين حال، تنها قدرت وقوه اجرائي نيرومند، قادر بر قلع فساد وگسترش
عدل وداد نيست، بلكه بايد جامعه انساني از نظر عقل وخرد ودانش وبينش،
به پايهاي برسد كه طبعاً خواهان برقراري حكومت حق وقانون وطرد ونابودي
ظلم وطغيان گردد و يك چنين حالت جز در پرتو تكامل فرهنگ انساني امكان
پذير نميباشد و همانطور كه اشاره نموديم جامعه بشري نيز در سايه رشد
فن آوري و تكنولوژي، ارتباطات توسعه يافته و سطح فرهنگي جامعه بشري رشد
و تعالي يافته و به مشتركات زيادي دست مييابند كه بسياري ازمشكلات در
عصر ظهور امام از اين طريق حل خواهد شد. امام باقر(عليه السلام) بر اين
عنصر از عناصر پديد آورنده حكومت جهاني امام در حديثي تصريح كرده
وميفرمايد:"إذا قام قائمنا وضع الله يده علي رؤس العباد فجمع بها
عقولهم وكملت به احلامهم"[46]
(آنگاه كه قائم ما قيام كرد، خداوند دست رحمت وقدرت او را بر سر بندگان
ميگذارد، بوسيلهء او خرد وانديشه هاي انساني بتكامل ميرسد) ظلم وستم،
تعدي به حقوق الهي ومردمي زائيده جهل وناداني ودور افتادگي انسان از
فرهنگ اصيل انساني است.
ب- پيشرفت ارتباطات :
حكومت واحد جهاني بدون تكامل وسيله
ارتباط جمعي امكان پذير نيست، زيرا حكومتي كه ميخواهد نداي الهي را به
اقصي ترين نقاط جهان برساند ، همه مردم جهان را از پيام خود آگاه سازد،
نيمتواند جدا از تكامل صنايع ووسائل ارتباط جمعي انجام بگيرد، حاكم
الهي كه بايد پيام خدا را در يك شب به سراسر جهان ابلاغ كند و وظيفه
مردم را در برابر حوادث ورويدادها روشن نمايد، بايد از وسائل تندرو
ودستگاههاي گزارشگر قوي ونيرومندي، برخوردار باشد. امام صادق(عليه
السلام) در حديثي به اين نوع از تكامل تصريح كرده است وميفرمايد: "إن
قائمنا إذا قام مد الله لشيعتنا في اسماعهم وابصارهم حتي لا يكون بينهم
وبين القائم بريد، يكلمهم فيسمعون وينظرون إليه وهو في مكانه"[47]
( آنگاه كه قائم ما قيام كند ، خداوند بر قدرت شنوائي وبينائي شيعيان
گسترش مي بخشد ، فاصله ميان آنها وقائم را از ميان برميدارد ، امام با
آنان سخن ميگويد وآنان سخنان امام را مي شنوند واو را در جايگاه خود مي
بينند) باز در حديث ديگر فرمود: "ان المؤمن في زمان القائم وهو بالمشرق
ليري اخاه الذي في المغرب، و كذا الذي في المغرب يري اخاه الذي
بالمشرق"[48] ( مؤمن در
زمان قائم كه در مشرق زندگي ميكند برادر خود را كه در مغرب است ميبيند
وهمچنين كسي كه در مغرب زندگي ميكند برادر خود را كه در شرق است مشاهده
ميكند) . اين تعبير در آن زمان كه گوش روزگار از تكامل صنعتي ووسائل
ارتباط جمعي از تلفن وتلگراف، راديو وتلويزيون، انترنت و ماهواره چيزي
نشينده بود، جز يك رشته معجزات علمي چيز ديگري نميتواند باشد ومرور
زمان اين حقائق را روشن تر مي سازد.
[1]- شاكري، روحالله،
منجي در اديان، ص213-182، نشر بنياد فرهنگي حضرت مهدي موعود عجل
الله تعالي فرجه الشريف، قم، 1388ش.
[2] - مالکوم واترز،
جهاني شدن، ترجمه اسماعيل مرداني گيوي و ديگران٬ص10، تهران، سازمان
مديريت صنعتي، 1379.
[3] - نكوئي ساماني،
مهدي ، دين و فرايند جهاني شدن، ص18، قم: مؤسسه بوستان کتاب(مرکز
چاپ و نشر دفترتبليغات حوزه علميه قم) 1386.
[4] - گلمحمدي، احمد
، جهاني شدن، فرهنگ، هويت، ص 18، تهران، نشر ني، 1383.
[5] - رابرتسون، جهاني
شدن، ترجمه كمال پولادي، ص8، تهران، نشر ناشر، 1992.
[6] - Giddens.A
(1995). The consequences of modernity - Cambridge, Polity press.
[7] - Harvey (1989).
The condition of Post modernity – Oxford, Black well.
[8] - رابرتسون ،
پيشين، جهاني شدن، ص12.
[9] - مالكوم کاستلز،
عصر اقتصاد، جامعه و فرهنگ، ترجمه احد عليقليان و ديگران، ص97،
تهران، طرح نو، 1380.
[10] - هانتينگتون،
ساموئل، برخورد تمدنها و بازسازي نظم جهاني، ترجمه محمدعلي حميد
رفيعي، ص87، تهران، دفتر پژوهشهاي فرهنگي، 1378.
[11]- نکوئي ساماني،
پيشين، دين و فرآيند جهاني شدن، ص69.
[12]- آمانوئل
والراشتاين، «در چيستي جهانيشدن» ترجمة پيروز ايزدي، فصلنامه
مطالعات راهبردي ، شماره 13 ، ص 283 ، پائيز 1380.
[13]- کيت نش، جامعه
شناسي سياسي معاصر ، ترجمه محمد تقي دلفروز، ص 7 ، نشر کوير، تهران
1382.
[15]- نکوئي
ساماني،پيشين، دين و فرايند جهاني شدن، ص 130.
[16]- عماد افروغ ،
اسلام و جهاني شدن، ص 11، تهران : انتشارات كانون انديشه جوان ،
1384.
[17] - عماد افروغ و
ديگران، تبادل فرهنگها، ضرورتها و دورنماها، ص20، مجله مطالعات
ملي، ش6، 1379.
[19] - مصباح يزدي،
محمدتقي، آموزش عقايد، ص12، تهران، انتشارات سازمان تبليغات، 1379.
[20] - چنگيز
پهلوان، فرهنگ شناسي، ص184، تهران، نشر قطره، 1382.
[21] - عماد افروغ و
ديگران،پشيين، تبادل فرهنگها؛ ضرورتها و دورنماها، ص20.
[22] - عضدانلو،
حميد ، آشنايي با مفاهيم اساسي جامعه شناسي، ص32، تهران، نشر ني،
1384.
[23] - الن بيرو،
فرهنگ علم اجتماعي، ترجمه باقر ساروخاني، ص248، تهران، انتشارات
كيهان، 1375.
[24] - عماد افروغ و
ديگران، پيشين، تبادل فرهنگها؛ ضرورتها و دورنماها، ص21.
[25] - چلپي، مسعود،
جامعه شناسي نظم، ص137، تهران، نشر ني، 1371.
[26] - مجيد وحيد،
كنوانسيون جهاني تنوع فرهنگي، بررسي زمينههاي فكري ـ تاريخي…،
مجله دانشكده حقوق و علوم سياسي، ش63، ص262، 1383.
[27] - عاملي،
سعيدرضا، جهاني شدنها: مفاهيم و نظريهها، ص32، تهران، ارغنون،
شماره24.
[28] - شايگان،
داريوش، افسون زدگي جديد هويت چهل تكه و تفكر سيار، ص91، مترجم:
فاطمه ولياني، تهران، نشر پژوهش فروزانفر، 1380.
[29] - سينايي، وحيد
و ديگران، «كثرت گرايي فرهنگي در عصر جهاني شدن و تحول فرهنگ سياسي
نخبگان در ايران»، مجله نامه علوم اجتماعي، ش25، ص112، 1384.
[30] - صاحبي،
محمدجواد، جهاني شدن و دين، فرصتها و چالشها، ص42، قم، نشر
احياگران، 1382.
[31] - چنگيز
پهلوان، پيشين، فرهنگ شناسي، ص540.
[32] - سينايي ،
وحيد و ديگران ، پيشين، مجله نامه علوم اجتماعي، ص110.
[33] - ب. پاركه و
ديگران، قدرت فرهنگ، ترجمه ضياء تاج الدين، تهران، صدا و سيماي
جمهوري اسلامي ايران، ص12، 1383.
[35] - نکوئي
ساماني، مهدي ، پيشين، دين و فرايند جهاني شدن ، ص 255.
[36] - شيرازي،
مکارم و ديگران، تفسير نمونه ، ج7 ، ص 370 ، تهران ، دارالکتب
الاسلاميه، 1375.
[37] - عماد افروغ،
پيشين، اسلام و جهاني شدن، ص 40-41.
[39] - جف هينس:
دين، جهاني شدن و فرهنگ سياسي در جهان سوم، ص 387، تهران :
پژوهشکده مطالعات راهبردي، 1381.
[41] - جف هنس، همان
، ص 388.
[42] - حسيني،
سيدجلال ، پايان جهان (مدرنيته يا ...) ص 114 ، قم ، زمزم هدايت ،
1387.
[43] - گلپايگاني ،
صافي ، منتخب الاثر في امام الثاني عشر(عليه السلام) ، ص 587 مؤسسة
السيدة المعصومه(س) ،قم، چ اول، 1419هـ.ق.
[45] - بحراني، سيد
هاشم ، تفسير برهان ، ج 5 ، ص 302 ، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات،
بيروت ـ لبنان ، چاپ دوم ، 1427هـ و الحويزي ، عبدعلي، تفسير نور
الثقلين ، ج 5، ص 46 ، مؤسسة تاريخ عربي، بيروت ـ لبنان، چاپ اول،
1422هـ.
[46] - کليني ،
محمد، اصولكافي ، ج 1 ، ص 68 ، ترجمه محمد باقر کمرهاي ، تهران:
انتشارات اسوه، چاپ سوم، 1375.
[47] - منتخب الاثر
، ص 607 نقل از روضه كافي.
[48] - همان، نقل از
حق اليقين.