جنگ سرد يا رويارويي آمريكا و شوروي در جهان

 

 

 

 

سلطان حسين نوري (جاويد)

 

 

 

مقدمه

تاريخ و تحولات ديپلماسي آمريكا نشان مي دهد كه اين كشور با استفاده از فرصت هاي به وجود ﺁمده در هر مرحله اي از تحولات سياسي جهان، فرصت ها را تبديل به پله صعود نموده و بعد از طي نمودن چند مرحله توانست خود را پا به پاي قدرت بزرگ ﺁن روز يعني شوروي برساند و جنگ سرد را كه محصول رودروي دو ابر قدرت بود به راه اندازد. و اين مسئله از نظر ديدگاه امروز دشوار است كه باور داشت كمي بيش از دو قرن ايالات متحده دولتي كوچك كه خود حياتش در خطر ا يمني بود با تنها حدود سه ميليون سكنه سيزده مستعمره نشين كه استقلال شان را از بريتانيا اعلام كردند. كوتوله هايي بودند كه توسط قدرتهاي بزرگ اروپا، بريتانيا، فرانسه، روسيه اداره مي شدند. از ميان دامها و تله هاي ديپلماتيك اروپاي مانور دادند تا استقلال ملي شان تامين شد. و توانستند حريف قدرتمندي براي تنها ابرقدرت ﺁن روز يعني شوروي سابق باشند و حتي از ﺁن ها نيز جلو زدند به حدي كه امروزه به عنوان تنها ابرقدرت در جهان، هر كار و برنامه اي كه به خواست و رغبت شان در جهان باشد را  انجام مي دهند و هيچ كشوري نمي تواند جلودار قلدري ها و زورگويي هاي آمريكا باشد.

لذا بد نيست نگاهي به گذشته تحولات ديپلماسي آمريكا بياندازيم و بعد از جنگ سرد و رودروي دو ابرقدرت را مروري داشته باشيم تا چگونگي صعود آمريكا با استفاده از فرصت ها را پيش كش خوانندگان نسل فردا بنمايم.

تحولا ت ديپلماسي آمريكا:

1-     تثبيت ملي 1823-1789 م.

ويژگي برجسته ﺁن دروي و پرهيز از اروپا، عدم دخالت در ﺁن و تصرف سرزمين هاي ناشناخته عربي بود. جرج واشنگتن (نخستين رئيس جمهور آمريكا) تمام تلاش خود را براي بنا نهادن كشور جديد و ايجاد نهادهاي مورد نياز مصرف داشت. و به تبعيت او توماس جفرسون (وزير امور خارجه) سرزمين لوئيزيانا را با توجه به اختلاف نظر بين انگليس و فرانسه، از دولت فرانسه خريداري كرد ضميمه ايالات متحده كرد كه دو برابر فرانسه و با ايلات متحده برابري مي كرد توسعه طلبانه كه بر اساس قدرت دلار بود.[1]

2-     تسلط بر نيمكره غربي 1898- 1823 م.

در اين سالها بخش وسيعي از قاره آمريكا در تصرف دولتهاي استعماري نظير اسپانيا، انگلستان فرانسه و هلند بود اما در سال 1845 تگزاس استقلال يافته از مكزيك به ايالات متحده ضميمه شد و سه سال بعد از اين حادثه آمريكا با شكست دادن دولت مكزيك نمي از خاك ﺁن كشور را به اشغال خود در ﺁورد. و بيست سال بعد با خريد سرزمين قطبي ﺁلاسكا از روسيه به بهاي هفت ميليون دلار اولين گام خروج از كشور برداشته شد و امريكال بر سرزمين دست يافت كه به خاك اصلي اش متصل نبود.

3-     تولد امپرياليسم آمريكا 1940-1898 م.

جنگ ايالات متحده اسپانيا (1898م) ﺁن كشور را وارد منازعات بين المللي نمود ﺁن جنگ به بهانه حمايت از اهالي ستمديده كوبا ﺁغاز و گسترش يافت به طوري كه سواحل شرقي قاره ﺁسيا را نيز در برگرفت و ايالات متحده توانست اسپانيا را براي هميشه از قاره آمريكا بيرون رانده جزاير پرتوريكو و هاوايي به تصرف آمريكا در ﺁمد و مجمع الجزاير فيليپين به بهاي بيست ميليون دلار خريداري شد.

در جنگ جهاني اول آمريكا با روحيه انزواطلبي و محافظه كاري فقط نظاره گر بود و پايان جنگ و ويراني اروپا ايالات متحده را به ابرقدرتي اقتصادي مبدل ساخت. ﺁن كشور پس از جنگ بزرگترين وام دهنده جهان به شمار مي رفت.

 4-     ظهور ابر قدرت امريكا1940م.

با مداد روز هفتم دسامبر 1941 م ملت آمريكا با ناباوري بسياري از حمله هوايي ژاپن به بندر پرل هاربر و نابودي ناوگان دريايي كشورشان در اقيانوس ﺁرام ﺁگاه شدند.

بيست و سه روز بعد از حمله ژاپني ها به پرل هاربر نمايندگان ايالات متحده، انگلستان، شوروي، چين و بيست و دو كشور ديگر اعلاميه اي را به امضا رساندند كه به منشور اتلانتيك معروف شد كه همان منشور نه تنها سنگ بنايي براي ايالات متحده ايجاد نمود بلكه سنگ بناي سازمان ملل  متحد نيز به شمار مي ﺁيد. [2]

جنگ سرد

پس از جنگ جهاني دوم خصلت هاي سلطه گرانه و ماهيت جهانخورانه بلوك شرق و  غرب ﺁن ها را به رقابتي براي چپاول ثروت ملتهاي ضعيف و استعمار كشورهاي ديگر كشانيد كه به نام جنگ سرد شهرت يافت.[3]

ايالات متحده آمريكا با پايان يافتن جنگ جهاني دوم هنگامي كه سراسر اروپا در ويراني و فقر به سر مي بردند به قدرت نظامي و تنها دارنده سلاح ويرانگر اتمي مبدل شد و ﺁن كشور رهبري جهان ﺁزاد را در برابر كمونيسم بر عهده گرفت و كشور آمريكا در مقام بنيانگذار سازمان ملل متحد به عضويت اين سازمان جهاني در ﺁمد و با كسب حق وتو در برابر انگلستان، فرانسه، اتحاد شوروي و چين از قدرت ويژه برخوردار شد و تسلط استالين بر شرق اروپا، ايالات متحده و شوروي را رودر روي يكديگر قرار داد و جنگ سرد با توليد بمب اتمي توسط روس ها در سال 1949 رسماً ﺁغاز شد.[4]

پس از توليد بمب اتمي تا سي و پنج سال سياست خارجي ايالات متحده در پي هيچ هدفي جز مقابله با اتحاد شوروي، كسب برتري استراتژيك، محدود كردن توسعه طلبي و از بين بردن نظام كمونيستي نبود و هدف يكسري ائتلاف ها و اتحادهاي منعقد شده ميان آمريكا و ديگر كشورهاي جهان ايجد سدي در برابر نفوذ و تهاجم ارتش سرخ بوده است و جنگ هاي منطقه اي جز به دليل تلفات كمتر و پرهيز از جنگ ويرانگر هسته اي جايگزين منازعات دو بلوك شرق و غرب شد.[5]

شوروي ها با شگفتي زياد غرب، سلاحهاي هسته اي خود را توسعه دادند و بعد اتحاد شوروي و ايالات متحده نه تنها يكديگر را به انهدام هسته اي تهديد مي كردند بلكه در همه جا با يكديگر رويارو مي شدند و هر تغييري در جهان مي توانست به تعادل ظرفيت ميان ﺁن ها اثر گذارد. توازن قدرت به وجود ﺁمده، با توازن قدرت سده ي نوزدهم كه بر كنش و واكنش ميان پنج قدرت «شوروي، آمريكا، فرانسه، چين و بريتانيا» مبتني بود و هر يك از ﺁن ها بقاي ديگر را به سود خود مي دانست. كاملاً متفاوت بود. امريكائيها و شوري ها، در بقاي يكديگر نفعي نداشتند. زيرا هر يك از ﺁن ها جهان را بي وجود ديگر امن تر مي يافت. گذشته از ترس متقابل، هيچ مانعي بيروني قدرتمندي ديگري وجود نداشت. تا اين ها را از نابودي يكديگر بازدارند.[6]

مبارزه آمريكا و شوروي در سه محور ژئوپولتيك.

نتايج سياسي مبارزه در هر يك از سه جبهه استراتژيك محوري را احتمالاً مي توان به اين نحو تعين كرد كه چه كسي كنترل كشورهاي كليدي متعددي را كه در مناطق خود محوريت استراتژيك يافته اند و اهميت يك كشور محوري ممكن است از وضعيت ژئوپلتيك ﺁن نشاندهنده نفوذ سياسي و يا اقتصادي منطقه اي ﺁن ها يا موقعيت ژئواستراتژيك ﺁن باشد. لهستان و ﺁلمان در جبهه غرب دور، كره جنوبي و فيليپين در جبهه خاور دور و ايران، افغانستان و پاكستان در جبهه جنوب غربي كشورهاي محوري به اين مفهوم مي باشند.

تسلط شوروي بر لهستان محور كنترل مسكو بر اروپاي شرقي است و تحت انتقاد  درﺁوردن يا منحرف كردن ﺁلمان غربي مي تواند موازنه اروپا را به نفع روسيه برگرداند و سلط شوروي بر كره جنوبي و فيليپين چين را به محاصره در ﺁورده. امنيت ژاپن را مستقيماً از طريق كره تهديد كرده و در اخر تسلط شوروي بر ايران، يا افغانستان و پاكستان امكان دسترسي به خليج فارس يا حضور در اقيانوس هند را به مسكو مي دهد كه از ﺁن جا قدرت شوروي مي تواند به مناطق ﺁسيب پذير جنوب غربي و جنوب شرقي تسري يابد.[7]

بلند پروازيهاي توسعه طلبانه كمونيسم با مخالفت آمريكا رو به رو شده و تا سال 1947 م روشن نبود كه جهان دو قطبي مي شود و ﺁشتي ناپذيري ميان شوروي ها و غربي ها بزودي عميق تر شد كه در ﺁغاز بريتانيا دشمن اصلي به شمار مي رفت اما هنگامي كه بريتانيا از تحمل بار مالي مدام از ايفاي نقش جهاني خود ناتوان شد آمريكائيها رهبري رابه دست گرفتند بي ﺁنكه كوششي براي نكوهش ﺁغازگر جنگ سرد در ميان باشد.[8]

اگر جنگ سرد از تصورات گوناگون و از عدم حساسيت هر كدام از قدرتها كه تاثير اقداماتش بر ترسهاي طرف ديگر سرچشمه گرفت بنابراين دشوار است كه نكوهش را متوجه روابط رو به وخامت شوروي و آمريكا كرد هر دو طرف مسئول بودند زيرا هر دو قرباني سوء تشخيص شان بودند جنگ صرفاً پاسخ آمريكا به تجاوز كمونيستي نبود كه زماني ديدگاه متعصبانه امريكائي ها بود نه اينكه صرفاً حاصل استيلا جوي بعد از جنگ آمريكا باشد بنابراين مي توان جنگ سرد را به عنوان اختلافي بر سر نگرانيهاي متقابلي دانست كه به خاطر شيوه اي كه سياست گذاران در هر دو طرف اقدامات طرف ديگر تفسير مي كردند تشديد گرديد.[9]

ريشه هاي جنگ سرد

1-     رقابت براي كسب نفوذ بيشتر در جهان

رقابت دو كشور امريكا و شوروي براي حفظ يا كسب نفوذ در تمامي سرزمين هاي جهان از خاورميانه تا آفريقا، آسيا و آمريكاي لاتين جريان داشت.

كه درپاره اي از نقاط اين رقابت ها جنبه مخاطره آميز به خود گرفته و پرده از تضادهاي عميق شوروي و امريكا بر مي داشت كه يكي از اين نمونه ها جنگ اعراب و اسرائيل موسوم به «كيپور» در سال 1973 بود. نفوذ شوروي در ليبي با روي كار آمدن قذافي 1969م و در عراق با كودتاي البكر 1968 و در سوريه با روي كار آمدن حافظ اسد و حتي در مصر تا سال 1972م كه سادات كارشناسان روسي را اخراج كرد رو به افزايش نهاد.[10]

2-     ناسازگاري ايدئولوژيك

جنگ سرد صرفاً تداوم و تشديد بيزاري متقابل ابر قدرتها از نظام سياسي و شيوه زندگي يكديگر است. وزير خارجه جيمزاف بيزنس اين نظريه را در پي جنگ دوم پذيرفت با اين استدلال كه تفاوتهاي بسيار زيادي در ايدئولوژيهاي ايالات متحده و روسيه وجود دارند كه مانع از طرح يك برنامه دراز مدت همكاري مي باشد. از اين روي جنگ سرد منازعه اي بود نه فقط بين دو دولت پر قدرت بلكه بين دو نظام متفاوت اجتماعي[11]

3-     رقابت تسليحاتي

شوروي از سال 1973 كه موشك هاي چند كلاهه خود را با موفقيت آزمايش كرد موشك هاي مثل اس اس -19- و اس اس 20 كه با دقت فوق العاده قادر بودند.

اهدافي حياتي متعددي را نشانه گيري كند آزمايش كرد و به برتري بلامنازعه اي در اروپا دست يافت و اختلاف نظر آمريكا و شوروي بر سر مسائل تسليحاتي مانند كسب نفوذ بيشتر در ساير كشورها نبود كه با وجه المصالحه اي به محاشات پرداخت زيرا منافع حياتي و قدرت سياسي دو كشور درگير و قدرت نظامي آن ها بود.[12]

4-     سوء تشخيص

ابر قدرتها از انگيزه يكديگر كه منافع و ايدئولوژيهاي متعارضشان آن را تقويت مي كند. طرفهايي كه سوءظن شديد دارند در اعمال خودشان تنها خصلت نيك و در اقدامات دشمنانشان تنها بدي و شر را مي بيند وقتي چنين تصويرات متقابلي «ما- آن ها» «ما خوبيم، شما خوب نيستيد» وجود دارد خصومت اجتناب ناپذير است.[13]

البته چيز مهمي كه به نظر مي رسد اين است كه يكي از ريشه هاي جنگ سرد مي توان در خوي غارت گري و چپاول هر استعمار دانست كه به محض اين كه هر كشوري مورد طمع غارتگري قرار گيرد آن غارتگر نمي تواند غارتگري ديگري را تحمل كند. لذا است كه رو درروي هم قرار مي گيرند و تحمل يكديگر برايشان سخت و طاقت فرسا است.

جنگ سرد جديد= (مقدمه اي براي فروپاشي شوروي 1990-1979)

دوره جنگ سرد جديد كه با ورود قواي شوروي به افغانستان شروع شد واكنش ايالات متحده نيز در برخورد با چنين وضعيتي با وحشت و سراسيمگي همراه بود. امريكا از اين وحشت داشت كه چنين تجاوزي آغاز عمليات بر دامنه شوروي باشد. و به ساير مناطق نيز كشانده شود. اما با توجه به رقابت همه جانبه امريكا و مقاومت مجاهدان افغاني اتحاد جماهير شوروي چنين سياستي را دنبال نكرد. زيرا موقعيت و امكانات لازم براي اين امر وجود نداشت از سوي ديگر انجام مقاومت اجتماعي در برابر نيروهاي شوروي براي موقعيت و جايگاه بين المللي آن كشور توهين آميز و غير قابل تحمل بود. اعطاي كمك به واحدهايي از ائتلاف مجاهدين افغانستان به گونه قابل پيش بيني آنان را تقويت كرد و عنوان عمده ترين نيروهاي نظامي موثر در افغانستان و نيز عامل مهم شكل گيري ارتش اسلامي مطرح ساخت.[14]

ايالات متحده رسماً در 23 ژانويه 1980م اعلاميه صادر كرد و سخن كارتر به عنوان دكترين كارتر شناخته شده چنين است « هر تلاش توسط هر قدرت خارجي براي بدست آوردن منطقه خليج فارس به منزله حمله به منافع حياتي ايالات متحده قلمداد خواهد شد و چنين تهاجمي با هر وسيله لازم از جمله نيروي نظامي دفع خواهد شد.» بدين ترتيب ايالات متحده رسماً خود را درگير كرد و بلافاصله اعزام نيروهاي هوايي و دريايي خود را در منطقه گسترش داده و كمك نظامي خود را به پاكستان افزايش داد و پشتيباني از مقاومت افغانها را بر عليه شوروي اعلام كرد.[15]

و امريكا با زيركي خاصي توانست حريف قدرشان را به تله استراتژيك به نام افغانستان كشاند كه يكي از عوامل بزرگ فروپاشي شوروي لشكر كشي به افغانستان است.

نتيجه گيري

آن چه از مطالب گذشته روشن مي شود اين است كه آمريكايي كه در يك حيطه از زمان خود مورد تاخت و تاز و جولانگاهي قدرتهاي بزرگ قرار مي گرفت. توانست در هر دوران و با استفاده از يك فرصت قدرت خود را مستحكم كند و در جنگ جهاني اول ديگران مشغول جنگ و سركوب همديگر بودند و امريكا از دور به نظاره نشسته و تماشا مي كرد.

جهاني كه از بابت جنگ به فقر و ويراني به سر مي برد. امريكا بزرگترين وام دهنده جهاني به شمار رفته به يك ابرقدرت اقتصادي تبديل شده و جهانيان جيره خوار او گرديدند و از حمله هوايي ژاپني ها به پرل هاربر نهايت استفاده كرده به عنوان يك ابر قدرت در جهان ظاهر شد.

و بعد از جنگ جهاني دوم نيز به اتحاد جماهير شوروي كه تنها قدرت جهان و تنها دارنده سلاح هسته اي بود به مقابله برخاسته پا به پاي او حركت كرد بلوك شرق و غرب و جهان دو قطبي را به وجود آورند. و با كمك دستگاههاي اطلاعاتي پيشرفته شان براي به زانو در آوردن حريف قدرتمند شان، تصميم گرفتند شوروي را به يك تله استراتژيك به نام افغانستان بكشاند و به خوبي مي دانستند كه تنها ملت كه مي تواند شوروي را به خاك ذلت بكشاند، افغانستان است و از هر دري كه مي توانستند به مجاهدين كمك مي كردند. بعد از آن كه ملت شجاع و غيور افغانستان به مقاومت جانانه خودشان توانستند ابر قدرت شرق را به زانو در آورند و با ذلت و خواري از كشور، افغانستان بيرون كردند حضور امريكا كم رنگ شده و از دور نظاره گر جنگ هاي خانمانسوز داخلي در افغانستان بود چون مي دانست كه با كوچكترين اشتباه به سرنوشت حريف اش شوروي تبديل مي شود لذا با زيركي خاص و با كمك كشورهاي چون عربستان، پاكستان و امارات متحده عربي، پديده شگفت آور به نام طالبان را به وجود آوردند تا بتوانند در يك فرصت مناسب به عنوان يك ناجي ظاهر شد. و در ضمن اسلام را با طالبان به جهان معرفي نمايد.

آمريكا با آوردن طالبان در افغانستان يك حكومت سراسر وحشت، خفقان و ظلم را به وجود آوردند.

تا جايي كه ملت افغانستان به ستوه امده بودند. لذا ايالات متحده با استفاده از حادثه سپتامبر توانستند با  استفاده از اين فرصت طلايي هم حكومت بدوي طالبان را كه با دست خود خلق كرده بودند (براي برملا نشدن افكارشان) نابود كردند و هم توانستند به عنوان ناجي مردم با استناد به همان ماده 51 منشور ملل متحد كه شوروي به آن استناد كرده بودند نه به عنوان اشغالگر به سرنوشت شوروي دچار شوند، ظاهر شدند.


 


[1] -  ابوالفتح امير علي (گرد ﺁورنده) برﺁورد استراتژيك ايالات متحده آمريكا، تهران، موسسه ابرار معاصر، چاپ اول 1381، ج 1، ص 266.

[2] - ابوالفتح، امير علي، همان ص 271-267.

[3] - واعظي،حسن، اصلاحات و فروپاشي،تهران،سروش، چاپ سوم 79، ص 1062.

[4] - ابوالفتح، امير علي، همان، ص 271.

 

[5] - همان، ص 291.

[6] - جوزف فرانكل، روابط بين الملل در جهان متغير، ترجمه: عبدالرحمن العالم، تهران، دفتر مطالعات سياسي و بين المللي 136، ص 224.

[7] - برژينسكي زبيگنيو، ترجمه: رضانيان، مهرداد، طرح بازي چگونگي اداره رقابت آمريكا و شوروي، تهران، وزارت امور خارجه، جاپ اول 1378، ص 49.

[8] - فرانكل جوزف، ترجمه: عبدالرحمن العالم، روابط بين الملل در جهان متغير، تهران دفتر مطالعات سياسي و بين المللي، 1376، ص 220.

[9] - دبليوه كگلي چارلز، همان، ص 91.

[10] - نقيب زاده، احمد، تحولات روابط بين الملل، تهران، قومس، 1378، ص 275.

[11] - دبليوه كگلي چارلز، همان، ص 78.

[12] - نقيب زاده، احمد، همان، ص 276.

[13] - دبليوه كگلي چارلز، همان، ص 79.

[14] - گروه نويسندگان، نه شرقي نه غربي، روابط خارجي ايران، امريكا و اتحاد شووري، تهران مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1359، ص 232.

[15]- زبيكنيو برژنيكي،همان، ص 47.

 

 

 

 

   برگشت