برگشت

 

   توسعه فرهنگي در افغانستان (چالشها و راهکارها)

 رحمت الله احمدی

  

سرچکيده:

بحث از فرصت ها و زمينه هاي گذار به توسعه از مباحث عمده در جامعه شناسي توسعه  بوده و در ابعاد چون توسعه سياسي، اقتصادي، اجتماعي و توسعه فرهنگي قابل بحث مي باشد. مفهوم توسعه فرهنگي از اواخر قرن هفده هم به بعد از طرف يونسکو به عنوان يک سازمان فرهنگي، در مباحث توسعه مطرح شده و از مفاهيمي است که نسبت به ساير بخش هاي توسعه چون توسعه اقتصادي، اجتماعي و سياسي از ابعاد و بار ارزشي بيشتري برخوردار است و تأکيد بيشتري بر نيازهاي غيرمادي افراد جامعه دارد.

لذا دراين نوشتار ضمن تبيين مفاهيم توسعه، فرهنگ وتوسعه فرهنگي به چالش ها و راهکارهاي توسعه فرهنگي افغانستان پرداخته شده است. شکافت فرهنگي، مسائل امنيتي، تعارضات قومي و مذهبي، نابرابري اجتماعي و ... به عنوان چالش هاي توسعه فرهنگي تشريح و اتخاذ سياست هاي عملي و فرهنگي  مبتني بر منابع انساني از سوي دولت و نهادهاي مدني و اجتماعي به عنوان راهکار بيان شده است.

واژگان کليدي:  فرهنگ، توسعه، توسعه فرهنگي

مقدمه:

هدف نهايي هر جامعه تلاش براي نيل به رشد و توسعه است. توسعه عبارت است از فرايند چند بعدي که در جريان آن، تغييرات اساسي در ساختارهاي سياسي، اقتصادي،

اجتماعي و فرهنگي يک جامعه رُخ مي دهد، به گونه اي که سبب جهت گيري متفاوت نظام اجتماعي و تغيير وجه نظر مردم و طرز تلقي آنان مي گردد.[i]

اگر تحقق توسعه ملي را آرمان نهايي توسعه در کشور در نظر بگيريم، توسعه فرهنگي بن مايه و پايه هاي اصلي توسعه سياسي، اجتماعي و اقتصادي به حساب مي آيد؛ زيرا هيچ تحول و دگرگوني اجتماعي و سياسي بدون زمينه ها و بستر هاي مناسب فرهنگي امکان پذير نيست. افغانستان به عنوان يک سرزميني که داراي سابقه درخشان فرهنگي است، ظرفيت هاي بزرگي را براي توسعه فرهنگي داشته و دارد, اما سه دهه جنگ و درگيري فرصت هاي لازم را از اين کشور سلب کرده و باعث شده که کشور فاصله بلندي با توسعه فرهنگي داشته باشد.

پس از فرو پاشي نظام طالباني و روي کار آمدن حکومت دموکراتيک با همياري جامعه جهاني، روزنه جديدي فراروي اين کشور در زمينه توسعه فرهنگي گشوده شده و امروزه کشور پس از يک دهه حضور جامعه جهاني، حکومت دموکراتيک و شکل گيري نهادهاي مدني، در حال گذار از يک جامعه سنتي به سوي شکل گيري جامعه درحال توسعه مي باشد در اين ميان موانع و چالش هاي پيش روي توسعه فرهنگي قرار دارد که نيازمند بررسي و تحقيق مي باشد و مي طلبد که ضمن بررسي آنها راهکارهاي نيز ارائه شود. آن چه که در پي مي آيد بعد از تعريف توسعه و توسعه فرهنگي، به تبيین برخي از چالش ها و راهکار هاي توسعه فرهنگي درافغانستان به صورت کلي مي پردازد.

مفاهيم:

«توسعه فرهنگي» مرکب از دو واژه «توسعه» و «فرهنگ» مي باشد. براي تبيين آن، لازم است که ابتدا واژه هاي «توسعه» و «فرهنگ» را تعريف نماييم.

تعريف توسعه:

واژه، «توسعه» معادل کلمه انگليسي (development) است. که از مصدر (develop) به معناي توسعه دادن, پرورش دادن، رشد و گسترش تدريجي و آشکار شدن مشتق شده است.و در لغت به معناي وسعت دادن و فراخ کردن است.[ii] اما در اصطلاح از آن تعاريف متعددي توسط نظريه پردازان ارائه شده است.

1-توسعه، بهينه سازي در استفاده از نيروي هاي بالقوه مادي و انساني يک اجتماع است.[iii]

2-توسعه، فرايند ارتقاء و اعتلاي مادي و معنوي جامعه در راستاي اهداف و مقاصد مطلوبي است که زمينه هاي مناسب را براي تعالي همه جانبه فراهم مي سازد.[iv]

3-توسعه را مي توان مجموعه اي از فعاليت هاي براي هدايت در جهت ايجاد شرايط مطلوب زندگي بر اساس نظام ارزشي مورد پذيرش جامعه تعريف کرد. بنا بر اين، توسعه را طيفي از تغييرات به هم پيوسته در جهت تامين نياز هاي رو به گسترش جامعه دانست به عبارت ديگر, توسعه فراگردي است که شرايط زندگي نا مطلوب را به زندگي مطلوب تبديل مي کند.[v]

4-توسعه در مفهوم عام؛ يعني گذر از سنت به تجدد؛ که اين امر ناظر بر کشور هايي است که هم اکنون توسعه يافته اند.[vi]

به رغم تعاريف متعدد از توسعه، همه تعريف ها، در اين امر که جوامع، جهت نيل به زندگي مطلوب اجتماعي نياز به ايجاد زمينه هاي مناسب، در ابعاد اقتصادي، سياسي و فرهنگي دارند، مشترکند. توسعه حرکت به سمت تحکيم روابط اجتماعي و شکوفايي ظرفيت هاي معنوي، استفاده بهينه از مواهب طبيعي و امکان رشد همه اقشار جامعه است و به زمان ومکان خاصي تعلق ندارد، و ميدان آزمايشي است براي هر جامعه اي که خواهان رسيدن به توسعه است.[vii]

تعريف فرهنگ:

معادل واژه فرهنگ در زبان انگليسي، «Culture» از ريشه لاتين Colere گرفته شده، طيف معناي گسترده اي داشته است. معاني لغوي آن عبارتند از: مسکن گزيدن، کشت کردن، حراست کردن و پرستش کردن.[viii]

در اصطلاح تعاريف گوناگوني از فرهنگ ارائه شده که اين گستردگي به دليل تعاريف کلي و جزئي ارائه شده از فرهنگ مي باشد.

1-فرهنگ را مي توان رفتار ويژه نوع بشر ناميد که همراه با ابزار مادي جزء جدائي ناپذير رفتار شناخته مي شود.[ix]

2-فرهنگ شامل مجموعه اي از تعابير فکري، غير مادي، هنري، تاريخي، ادبي، مذهبي و احساسي در شکل علائم، نمادها، سنت ها، رسوم و شعائر يک ملت است که در جريان تاريخ به شکل واحدي انباشته شده است.[x]

3-گيدنز فرهنگ را مجموعه اي از ارزش هاي که اعضاي يک گروه معين دارند، هنجارهاي که از آن پيروي مي کنند و کالاهاي مادي که توليد مي کنند، مي داند.[xi]

4-ريموند ويليامز مفهوم فرهنگ را مشتمل بر چهار جزء معنا دار به هم پيوسته مي داند:

ü حالتي عمومي يا عادتي ذهني که ارتباط نزديک با ايده کمال بشردارد.

ü حالت عمومي رشد فکري جامعه به عنوان يک کل.

ü پيکره کلي هنرها.

ü کليه روشهاي مادي، فکري و معنوي زندگي.

تعريف ريموندويليامز دقيقاً با تعريف کنفرانس جهاني يونسکو که در سال 1982 در مکزيکوسيتي منعقد شد مطابقت دارد:

«فرهنگ مجموعه تمام ويژگي هاي فکري، معنوي و عاطفي مهمي است که هر

جامعه يا گروه اجتماعي را مشخص مي نمايند، فرهنگ نه تنها شامل هنر و ادبيات است بلکه شيوه هاي زندگي، حقوق اساسي بشر، نظام هاي ارزشي، سنت ها و باورها را نيز شامل مي شود»[xii]

شايد بتوان گفت جامع ترين تعريف از فرهنگ متعلق به تايلور است که مي گويد: فرهنگ مجموعه پيچيده اي است که شامل معارف، معتقدات، هنرها، صنايع، تکنيک ها، اخلاق، قوانين، سنن و بالاخره تمام عادات، رفتارها و ضوابطي است که انسان به عنوان عضو يک جامعه آن را از جامعه خود فرا مي گيرد و در قبال آن جامعه تعهداتي به عهده دارد.[xiii]

با توجه به آنچه تعريف کرديم مي توان گفت که فرهنگ به عنوان سرمايه معنوي و انباشته شده جوامع و مهم ترين عامل حفظ و تقويت هويت ملي، ديني و تاريخي مردم يک کشور و جامعه شناخته مي شود، فرهنگ پاسخگويي والاترين نياز روحي و رواني و

اجتماعي انسان است.

توسعه فرهنگي:

منظور از توسعه فرهنگي، ارتقاي سطح کيفي و کمي فرهنگ جامعه در جهتي هماهنگ با توسعه اقتصادي است. هدف محوری توسعه فرهنگي، آماده سازي جامعه براي پذيرش پديده توسعه در ساير ابعاد است. آحاد جامعه در نتيجه توسعه­ي فرهنگي آماده­ي مشارکت و همکاري براي تحقق توسعه کلان مي شوند. توسعه فرهنگي را مي توان فرآيند ارتقاء شئون گوناگون فرهنگ جامعه در راستاي اهداف مطلوب دانست که زمينه ساز رشد و تعالي انسانها خواهد شد. توسعه فرهنگي در هيچ کجاي دنيا به يکباره اتفاق نمي افتد و نيازمند بر نامه­هاي, کوتاه و بلند مدت است.[xiv] در مورد نقش فرهنگ در ارتباط با توسعه، برخي صاحب نظران با اهميت تلقي کردن نقش فرهنگ در توسعه، فرهنگ را مجموعه اي از آرا وعقايد مي دانند که ويژگيهاي ذيل را در خود دارد:

1-       مورد قبول و پذيرش اکثريت مردم است؛

2-       پذيرش آن جنبه اي اقناعي دارد، ليکن نيازمند بحث و استدلال نيست؛

3-       ايجاد يا شکل گيري آن نيازمند زمان است.[xv]

از اين منظر توسعه فرهنگي, به معناي پويايي و رشد فرهنگي است. توسعه فرهنگي به معناي ايجاد تحول و خلق ارزش و روابط اخلاقي و هنجارهاي مناسبي است که براي ارضاي نياز هاي آدمي، زمينه هاي لازم را در قالب اجتماع فراهم مي کند. فرهنگ توسعه يافته داراي برخي ويژگي هاست که روند توسعه را تسريع مي بخشد و از اين حيث، توجه صاحب نظران را به خود جلب کرده است.

 چالش هاي توسعه فرهنگي:

چالش هاي پيشاروي توسعه فرهنگي در افغانستان فراوان و متنوع و گسترده است. در يک نگاهي کلي و اجمالي، مي توان گفت که چالش هاي توسعه فرهنگي در افغانستان امروز به گونه مشخص در چند حوزه موجود است. که عبارتند از:

شکافت فرهنگي

فرهنگ از لايه هاي ذيل تشکيل گرديده است:

1-    رفتارها و جلوه هاي ظاهري فرهنگ.

2-    ارزشهاي مشترک، (بايد ها و نبايدها).

3-    مفروضات اساسي، بينش ها (هست و نيست ها)

    لايه اول فرهنگ در قالب رفتار انسان که جايگاه آن جسم مي باشد ظهور و نمود مي يابد و لايه دوم فرهنگ(ارزشهاي مشترک) همان احساسات، تمايلات و علايق انسان است که جايگاه آن قلب(روح) مي باشد  و لايه سوم فرهنگ(مفروضات اساسي، بينش ها) همان اعتقادات اساسي انسان در باره جهان هستي است.

لايه هاي فرهنگ بطور طبيعي تمايل به هماهنگي و همسويي باهم دارند. اما اين همسويي در عالم واقع و هميشه بطور صد در صد اتفاق نمي افتد. هم به دليل عوامل بيروني و هم به دليل وجود اختيار در انسان به اين موقعيت(وقتي بين لايه هاي فرهنگ فاصله افتاد) شکافت فرهنگي مي گويند.

    شکافت فرهنگي زماني است که بين ارزشها و بينش ها و رفتارهاي جامعه فاصله ايجاد شود و از اين حيث در فرهنگ جامعه نوعي تشتت و ناهماهنگي ايجاد شده است. بنابر اين فرهنگ جامعه از انسجام لازم برخوردار نيست و در نتيجه فرهنگ جامعه ضربه پذيرتر است.

امروزه در جامعه افغانستان باورهاي سنتي بينش و مفروضات اساسي جامعه ما را شکل مي دهد در حاليکه مظاهر تمدن و تجدد از قبيل رسانه ها، مطبوعات، سينماها و نهادهاي مدني، تکنولوژي و ... رفتار و احساسات و تمايلات ما را به گونه اي ديگري رقم زده است. از اينرو نوعي تشتت و ناهماهنگي ميان بينش هاي سنتي و رفتارهاي ظاهري جامعه ما، خصوصا در ميان نسل جوان کشور به وجود آمده است. اين شکافت فرهنگي باعث سردرگمي افراد جامعه و نهايتا اگر درست مديريت نشود به صورت چالش بزرگ پيش روي توسعه فرهنگي قرار خواهد گرفت.

نکته اي که در بحث از فضاي مفهومي توسعه فرهنگي حايز اهميت است اين است که

در مواردي، توسعه فرهنگي را با فراموش کردن و بريدن و گسستن از سنت هاي گذشته يکسان مي انگارند. در حالي که تعبير «توسعه فرهنگي» به معناي گسستن از سنت هاي گذشته نيست، زيرا سنت ها، انباشت و ذخيره تجارب گذشته يک جامعه است. توسعه بر مبناي گسترش سنت ها و تجارب گذشته انجام مي پذيرد نه بر اساس نفي آنها. توسعه فراگردي است که در آن سنت ها و تجارب گذشته از نو و بر اساس نيازهاي تازه، بازانديشي و بازسازي مي شوند. از اين جهت مفهوم «هويت فرهنگي» نيز از توسعه جدا نيست.

چالش امنيتي:

امنيت و ثبات شرط اساسي براي عزيمت يک کشور به سوي توسعه پايدار، بويژه توسعه فرهنگي به شمار مي رود. فقدان امنيت و گسترش خشونت هاي روز افزون قاتل وقصاب توسعه فرهنگي محسوب مي شود. وجود گروه هاي نظير القاعده، طالبان و ده ها گروه مسلح غير قانوني در مناطق مختلف کشور بويژه درمناطق جنوبي و شرقي کشور امنيت وآسايش را از مردم گرفته اند.طالبان و شريک جرم آن القاعده در ساير مناطق نيز با الگو برداري از شبکه هاي هراس پرور در عراق به عمليات انتحاري دست مي زنند. اين گروه ها در کنار قتل، کشتار، انتحار و ايجاد رعب و وحشت در ميان مردم به اعمال روش هاي ضد ديني، بشري و فرهنگي شان نيز با قوت ادامه مي دهند؛ نظير قاچاق ميراث فرهنگي، آتش زدن مدرسه ها و مکتب خانه هاي عمومي و قتل خبرنگاران و اصحاب رسانه. بنا بر اين؛ فقدان زير ساخت هاي لازم امنيتي و جنگ با طالبان و القاعده آسيب هاي جدي را به روند رو به جلو توسعه فرهنگي بعد از روي کار آمدن حکومت قانوني وارد ساخته است. و همين طور نا امني هاي رو به افزايش به مهاجرت و يا انفعال و نوميدي گروهي از متفکران و نويسندگان که در ميدان فرهنگي آغاز به کار کرده بودند؛ فرصت کار فرهنگي را از اين گروه سلب و آرامش و اطمينان خاطر را ربوده است. در چنين فضايي مملو از نگراني، چشم اندازي توسعه فرهنگي با چالش هاي جدي رو به روي هستند. بنابراين توسعه فرهنگي در يک چنين شرايطي به يک امر محال مي ماند. عملا آهنگ توسعه فرهنگي با کندي و خطر مواجه شده است.

تعارضات قومي ـ مذهبي

منظور از تعارضات قومي– مذهبي که عامل باز دارنده توسعه فرهنگي مي گردد، اين

است که شکاف هاي قومي- مذهبي عملاً موجب تقسيم و تجزيه جمعيت و تکوين گروه بندي ها و قوميت هاي خاص مي گردد و اين گروه بندي ها ممکن است تشکل هاي قومي- مذهبي باشد و يا يک تشکل سياسي. در بررسي شکاف هاي اجتماعي بايد به تنوعات جغرافيايي و تنوعات تاريخي توجه داشت زيرا نوع و شمار و نحوه صورت بندي شکاف هاي اجتماعي بر حسب عوامل گوناگون از جامعه ي به جامعه ديگر و از زماني به زماني ديگر در درون يک کشور نيز متفاوت است. يعني شکاف هاي قومي- مذهبي فعلي جامعه افغانستان را با شکاف هاي قومي- مذهبي دوران طالبان نمي توان يکسان پنداشت بلکه شکاف هاي امروزي غيرفعال و خفيف بوده و شکاف هاي دوره طالبان بشدت فعال و به تعارضات قومي- مذهبي انجاميده بود. شکاف هاي قومي- مذهبي بدليل بوجودآوردن تعارضات و اکثر رقابت هاي خود محور و انحصارگرا به عقب ماندگي و رکود فکري- فرهنگي منجر گرديده و زمينه ساز توسعه نيافتگي فرهنگي مي باشد.

در جوامعي که اقوام مختلفي وجود دارد توسعه فرهنگي با مشکلاتي رو برو مي شود. «فرهنگ قومي» يکي از چالش هاي جدي پيش روي تحقق توسعه فرهنگي در افغانستان به شمار مي رود. در افغانستان اقوام متنوع و هويت هاي متعدد وجود دارد، که حکايت از تنوع زيستي مي کند. کشور چند فرهنگي مثل افغانستان همانطور که مي تواند از تنوع فرهنگي خود بهره ببرد، البته با چالش و سيتزهاي فرهنگي نيز مواجهه است. در اين جاست که نقش حکومت اهميت پيدا مي کند. گرچه حکومت نمي توانند فرهنگ مردم را تعيين کند، اما مي تواند بر روند همگرايي و يا ستيزه جويي فرهنگي بين اقوام نقش مثبت و يا منفي بازي کند و از اين رهگذر به فرايند توسعه فرهنگي کمک کند. اما متاسفانه در افغانستان در اثرپيگيري سياستهاي قوم محورانه از سوي حکومت هاي اقتدار گرا، همجواري مسالمت آميز ميان اقوام افغانستان حاکم نبوده است و اين امر در حافظه تاريخي مردمان افغانستان آثار و پيامد هاي بس زيانبار از خود بر جا گذاشته است. بنا بر اين، رمز رسيدن به توسعه فرهنگي، پذيرش و نگاه يکسان و تقويت روحيه ي رقابت جويي و نيز ميدان دادن به رشد و شکوفايي فرهنگ تمامي اقوام در افغانستان معاصر است.

اما در شرايط فعلي که افعانستان گرفتار معضلات فراوان مي باشد و از فقدان هويت

 ملي و نابرابريهاي اجتماعي، سياسي و اقتصادي و قضايي رنج مي برد.

 و همين طور نابرابريها در اثر روند صعودي، کمک مي کند تا موضوع خواسته مردم در مناطق مختلف به صورت خواسته های قومي و منطقه اي طرح و دنبال شود. که اين خود زمينه شکاف هاي اجتماعي را مي پروراند. بنا بر اين، يکي از چالش هاي توسعه فرهنگي در افغانستان تعارضات قومي و مذهبي و به دنبال آن تنوع فرهنگي و پيامد هاي ناشي از آن به شمار مي رود. که خواسته هاي مردم، با هدف احياي هويت قومي در برابر هويت ملي بروز و ظهور مي يابد.

فقه سنتي(به روز نبودن حوزات اهل سنت):

    اکثريت مردم افغانستان را اهل سنت تشکيل مي دهند. سلطه مطلق فقه سنتي و کلام سلفي يک واقعيت مسلم و انکار نا پذير است؛ که به بلنداي تاريخ افغانستان ريشه دارد. و همواره دل واپس سستي ايمان و رنگ باختن معنويت از جامعه بوده است. مقاومت دوام دار و مستمر اين رويکرد فقهي به هدف پاسداري از ايمان جامعه( اهل سنت) تأييد بر مدعاي فوق است. اما نبايد تصور کرد که گريز از دين همواره از بيرون تحميل مي شود. بلکه گاهي نا رسايي در منابع و سستي و نا تواني در فهم دين و عملکرد نا درست متوليان دين مي تواند به جوهر دين داري خدشه وارد کند.« شهيد مطهري» در بررسي علل گرايش به مادي گري, به عللي نظير نا رسايي مفاهيم اجتماعي و سياسي، فقهي روشهاي تبليغي و نا مساعد بودن جو اخلاقي و اجتماعي اشاره مي کند و معتقد است که جلو گيري از لغزش فکري، تنها زماني ميسر است که انسان به مکتب استدلالي« سيستماتيک الهي», بپيوندد.[xvi] اين مهم به عهده حوزه ها است؛ که متاسفانه حوزه هاي ديني اهل سنت بنا به دلايل چون، فقر تئوريک، انعطاف ناپذيري، نا سازگاري و انطباق نا پذيري با دنياي نو و انتظارات و نياز هاي انسان در شرايط جديد؛ نتوانسته است به وظائف و رسالت شان به نحوي شايسته و بايسته عمل کند. اين واماندگي در برابر تحولات سريع دنياي کنوني و نا تواني در ارائه پاسخ مناسب وروشن به مقتضيات روز و در مواجهه با نسلي که خود را در برابر فرهنگ و ارزشهاي جايگزين مي يابد. باعث پريشاني روحي و سر گرداني فکري و دين گريزي پاره از پيروان فقه سنتي گرديده اند.  و پاره ي که بر سر ايمانش پايدار مانده اند از سر در ماندگي و صرفا انفعال براي حفظ داشته هاي خود در مواجهه با فرهنگ بديل به طرد فرهنگ رقيب از ميدان به حربه اي خشونت و تکفير متوسل مي شود.

 فلسفه سياسي بر آمده از دل فقه اين چنيني و حوزه های ديني؛ تنها دستاوردي که براي افغانستان در حوزه فرهنگ، به ارمغان آورده است. سياست فرهنگ ستيزي، کتاب سوزي، مکتب سوزي و خصومت با پديده هاي نوظهور؛ نظير تلويويزن، راديو، سينما و مطبوعات بوده است. «انديشه طالباني» آخرين ره آورد فقه سنتي و خروجي اين حوزه ها بوده است. اين طرز تفکر در تفسير دين و به عنوان بخشي از واقعيات تاريخ معاصر افغانستان است چالش هاي که اين رويکرد و قرائت از دين و فلسفه مترشح از آن بر سر راه توسعه فرهنگي ايجاد مي کند، بسيار جدي و ريشه دار است که حتي با حذف فيزيکي طالبان و امثال آنها نيز از بين نخواهد رفت. و فقط تنها با تعديل و اصلاح حوزه های اهل سنت و به روز شدن آن، اين مهم امکان پذير خواهد شد.

نا برابري اجتماعي:

چه از منظر کثرت گرايانه و چه از ديد رقابت گرايانه اگر به مقوله نابرابري هاي اجتماعي بنگريم، نابرابري همواره پديده بد و مانع پيشرفت بوده است. نابرابري و تبعيض چه امروز و چه در طول تاريخ افغانستان از عمده ترين موانع بر سره راه پيشرفت، توسعه و تحقق ارزش هاي مدرن در جامعه بوده است به علاوه با وجود نابرابري در کشور توسعه فرهنگي امکان پذير نخواهد بود. و چالش هاي که نابرابري اجتماعي بر سر راه توسعه فرهنگي ايجاد مي کند. کمتر از ساير عوامل ذکر شده نيست. نابرابري اجتماعي منجر به پژمردگي و بکر ماندن استعدادعظيم بخشي از جامعه مي شود. بدون برابري اجتماعي فرهنگ باليده نمي شود. بنا بر اين يکي از عوامل مهم در تحقق توسعه فرهنگي رعايت عدالت اجتماعي است که در سايه آن امکان رشد متوازن استعداد ها و بروز خلاقيت ها در سطح کلان جامعه فراهم مي شود، با توزيع عادلانه امکانات مالي و خدمات فرهنگي، مي توان به تقويت فضاي همگرايي کمک و بنيه فرهنگي تمام اقوام را تقويت و حفظ نموده و امکان رشد و شکوفايي استعداد هاي بالقوه را فراهم ساخت. در اين صورت فرهنگ هاي قوميتي تقويت مي شود، اين حرکت در راستاي، حفظ و بقاي هويت ملي و ايجاد همبستگي ملي ما نقش حياتي دارد. ماندگاري هويت و فرهنگ ملي خود از شاخص هاي اصلي توسعه فرهنگي است. با توجه به شرايط موجود و استقرار نظام دموکراتيک ونفي نابرابري در قانون اساسي بايد بدنبال کاهش نابرابري در راستاي تحقق جامعه پيشرفته و با فرهنگ توسعه يافته و پويا؛ استراتژي حذف نابرابري را دنبال نمود.

فقدان وحدت ملي:

توسعه فرهنگ، به ارزش ها و باور هاي ويژه اي نياز دارد. که در صورت فقدان و يا ضعف آنها دستيابي به توسعه فرهنگي ميسر نيست. اين ارز ش ها و باور ها در قالب وحدت و همبستگي ملي مطرح مي شوند، لزوما مختص يک فرهنگ و يا ملت نيستند. بلکه بشري و جهاني هستند و در ميان ملتهاي مختلف و جود دارند. آنچه باعث قدرتمندي کشور هاي اروپايی گشت و آنها را به قله هاي توسعه همه جانبه رساند، چيزي نبود جزً انسجام ملي در قالب دولت_ ملت. شکل گيري نهاد هاي توانمند و فرهنگ پويا، مرهون وحدت ملي است. توسعه فرهنگي نياز به وحدت نظر و عمل در عرصه ي داخل دارد. به هر ميزان که وحدت ملي از استحکام و قوت برخور دار باشد به همان ميزان زمينه توسعه فرهنگي مهيا تر خواهد بود. فقدان وحدت ملي يکي از عوامل باز دارنده توسعه فرهنگي است. چرا که فقدان وحدت ملي، مانع استقرار ملي و ثبات سياسي و اجتماعي و هويت ملي مي شود. اين امر منجر به رشد و تقويت فرهنگي قومي و بومي در برابر هويت و فرهنگ ملي مي شود.

فقدان وحدت ملي خطر حاشيه نشيني سياسي و فرهنگي را به دنبال دارد که نتيجه اش چالش فرهنگي است که فرهنگ را به سمت گسست فرهنگي و ضعف هويتي و سياسي سوق خواهد داد که کاهش مشارکت و سهم گيري بخش عظيم از جامعه را در جهت رشد و توسعه فرهنگي بدنبال دارد. و اين امر مخل بر نامه هاي توسعه فرهنگي است. عدم اداي وظائف و کاهلي مردم در قبال حکومت و عدم مشارکت در مسائل سياسي و اجتماعي و فرهنگي، فرهنگ بي مبالاتي را نهادينه و روحيه به من چه را تقويت خواهد نمود. عدم مشارکت و حمايت از حکومت، به ضعف اقتدار مي انجامد و فرجام حکومت در انجام امور محوله، گسست وحدت ملي خواهد بود.

راهکار توسعه فرهنگي:

افغانستان شناسنامه بلند و پيشينه اي روشن در زمينه علمي, فرهنگي و تمدني دارد. اما بنا به دلايل و مشکلات که اين کشور با آن دست به گريبان بوده است. هيچ گاه وقت نکرد به مدارج رفيع علمي و توسعه فرهنگي دست يابند. و همين طور نهاد هاي فرهنگي قوي و کار آمد در اين کشور پا بگيرد. اکنون که کشور با عبور از گذرگاه هاي دشوار و طاقت فرسا و پشت سر گذاشتن بحران هاي عديده به يک دموکراسي نو پا دست يافته است؛ که ره آورد اين دموکراسي، گسترش آزادي بيان، رسانه هاي جمعي، مطبوعات و شکل گيري موسسات فرهنگي مي باشد. که آغاز خجسته و حرکت مبارکي را در زمينه توسعه فرهنگي نويد مي دهند. اما، برغم گسترش رسانه هاي شنيداري و چاپي نمي توان بنا به دلايلي به آينده توسعه فرهنگي خوش بين بود. چرا؟ چون اولا رسانه هاي جمعي و مطبوعات در کشور که نقش مهم و فوق العاده در توسعه فرهنگي دارد، از عمر چندانی برخوردار نيست و با کاستي و مشکلاتي مواجه مي باشد. ثانیا بخش اعظم از رسانه ها خصوصي هستند. رسانه هاي خصوصي صرفا بدنبال تامين منافع و تحقق اهداف مادي خود هستند و تعهد در قبال رشد و گسترش فرهنگ افغاستان ندارند. فعاليت اين رسانه ها در عرصه اطلاع رساني نه تنها فرصتي براي ارتقاي سطح فرهنگي کشور نبوده؛ که خود عامل بازدارنده و چالش جدي پيشا روي توسعه فرهنگي به شمار مي رود. رواج فرهنگ بيگانه، روحيه مصرف گرايي و استفاده ابزاري از هنر پيشگان  جزء کارکرد هايي مخرب رسانه در زمينه توسعه فرهنگي به شمار مي رود.

پس در چنين شرايط نقش دولت در زمينه توسعه فرهنگي کار ساز و بااهميت جلوه مي کند. با وجود اين که کشورها بدنبال کاهش تصدي گري دولت در زمينه فرهنگي است. اما در کشور چند فرهنگي مثل افغانستان نهاد بي طرف و موثردر زمينه توسعه فرهنگي دولت است که مي تواند با سرمايه گذاري هاي کلان در سه محور ذيل گام هاي محکم را در زمينه توسعه فرهنگي بردارد:

1-تربيت نيروي انساني متخصص؛

2-اتخاذ سياست هاي راهبردي و تصمیم های عملي؛

3-سياستگذاري هاي فرهنگي قوي و کار آمد.

نقش انسان در توسعه ي فرهنگي:

انسان محور و هدف توسعه ي همه جانبه است؛ ولي بر جستگي نقش او بيشتر در توسعه فرهنگي ظاهر مي شود. بدين معنا که اساس و پايه و شالوده ي توسعه­ي فرهنگي را انسان تشکيل مي دهد. شاخص هايي که در توسعه­ي فرهنگي ارائه شده است _ نظير ميزان گسترش کمي و کيفي آموزش و پرورش، آموزش عالي، ميزان ايجاد فضاي مناسب براي پژوهش و آفرينندگي فرهنگي و ميزان توانايي در شکوفا سازي استعداد انسان ها، سياست گذاري مناسب در جهت نهادينه کردن بينش علمي و تحقيقي، قانون پذيري، نظم و انظباط و ... همه بر محوريت انسان صحه مي گذارند. از اين رو بايد براي دستيابي به اين شاخص ها، فرهنگ توسعه را در جامعه نهادينه کرد؛ بدين معنا که سنت ها، ارزش ها و آرمان هاي موجود در جامعه را، که مي تواند عاملي براي تحقق توسعه مورد نظر باشد، در جامعه تشويق و ترويج نمود و نهاد هاي مناسب با آن ها را در جامعه بنيان نهاد، و در عين حال به پالايش عناصر نا مطلوب در فرهنگ همت گماشت.

آنچه در توسعه­ي فرهنگي مهم است، باور کردن سرمايه­ي انساني است. مقصود ما از سرمايه­ي انساني، علم و دانش، قابليت­ها، تجارب و نهايتا نظم و انظباطي است که ابزار ها و دستگاه هاي فرهنگي در جامعه پديد مي آورند. از اين رو سرمايه­ي انساني به درجه­ي توانايي علمي، فني، حرفه اي و فکري يک کشور بسته است.[xvii]

 هاربيسون مي گويد: «منابع انساني پايه ي اصلي ثروت ملت ها را تشکيل مي دهند. سرمايه و منابع طبيعي عوامل تبعي توليدند؛ در حالي که انسان ها عوامل فعال هستند که سرمايه ها را متراکم مي سازند، از منابع طبيعي بهره بر داري مي کنند، سازمان هاي اجتماعي اقتصادي و سياسي را مي سازند و توسعه ملي را پيش مي برند. به وضوح کشوري که نتواند مهارت ها و دانش مردمش را توسعه دهد و از آن در اقتصاد ملي به نحو موثري بهره برداري کند، قادر نيست هيچ چيزي ديگري را توسعه بخشد.»[xviii]

گالرايت ضمن مقدم داشتن الزام هاي معنوي و ذهني بر الزام هاي نظام صنعتي مي گويد: «مشکل حکومت ها منبطق کردن انسان با جهان نيست، بلکه منبطق کردن جهان با انسان است. برتري انسان بر اشياي بي جان، برتري ذهن بر عين برتري فرد بر پول، يک ايدلوژيک نيست؛ بلکه نتیجه ي ضروري تکامل جامعه است. بنا بر اين توسعه فرهنگي تا آن جا که شاخص توسعه انساني است، ابزار و هدف توسعه اقتصادي محسوب مي شود.»[xix]

با توجه به اهميت سرمايه انساني در توسعه ي فرهنگي و در نهايت توسعه ي همه جانبه و اذعان همه ي صاحب نظران به اين که تحول در انسان منشأ تمامي تحولات و به ويژه ظهور و پيدايش پيشرفت هاي صنعتي جهان کنوني است و اين که هر بر نامه اي که آموزش و پرورش و پژوهش، ظرفيت ها و بهره وري صحيح از اين عنصر اصلي و کليدي توسعه را مورد توجه قرار ندهند، عملا راه به جايي نخواهد برد، توجه و بها دادن به سرمايه انساني منوط به تغيير نگرش حکومت به سر مايه معنوي است. يعني اين که به جاي تاکيد بر خريد ابزار آلات ماشيني ديگر کشور ها به ظرفيت ها و استعدادهاي انساني بذل توجه نمايند. غفلت از سرمايه انساني سبب مي شود که نتوانند از سرمايه هاي فيزيکي موجود و هزينه هاي که در اين راه کرده است استفاده بنمايند. و مدام در فکر وارد کردن وسايل جديد و پيشرفته باشند. لذا علة العلل توسعه يافتگي، بها دادن به نيروي انساني کار آمد است؛ نه سرمايه فيزيکي و تکنولوژي.

از اين رو بايد پذيرفت که هزينه هاي فرهنگي( آموزشي و پژوهش و ..) هزينه هاي توليدي هستند و در رشد اقتصادي نيز موثرترند. بنا بر اين بين هزينه هاي فرهنگي و سر مايه گذاري هاي مولد همانندي وجود دارد. در واقع اقتصاد از فرهنگ تغذيه مي کند و با شکوفايي فرهنگ, تک تک افراد تحول مي يابند. بر اين اساس گزافه نيست اگر بگوييم: «فرهنگ صنعتٍ صنعت ساز است و توسعه ي فراگير، درون زا و خود محور را در دل خويش مي پرورد»[xx]

اتخاذ سياست عملي:

مهمترين راهکار توسعه فرهنگي در کشور بها دادن به دانش و ارج نهادن به سرمايه هاي علمي کشور است. در حال حاضر نظام آموزشي افغانستان نسبتا از رشد و توسعه مطلوب بر خور دار بوده است. و اگر سرمايه گزاريها، هزينه هاي مالي و تلاش هاي صورت گرفته در مسير درست مديريت شوند و در نتيجه آن نيروي انساني متخصص، و آگاه با فکر و فرهنگ ملي و انساني به وجود آيد قطعاً شاهد رشد و پيشرفت در توسعه فرهنگي جامعه افغانستان خواهيم بود. در غير اين صورت فاتحه نسلي را که زحمتي طاقت فرسا و جان سوز را به خود هموار کرده است_ آرام و با احتياط_ بايد خواند.

براي گريز از چنين سرنوشتي لازم است به نکات ذيل توجه داشته باشيم:

الف) تحقق توسعه فرهنگي در گرو ظهور و بروز خلاقيت است و خود اين پديده مولود علم باوري و بسط آن به جامعه است.

ب) براي به وجود آمدن انسانهاي مبتکر و آفرينشگر و خستگي ناپذير سرمايه گذاري روي يک نسل لازم است.

 ج) در اين راه بسياري از نهاد ها و مراکز آموزشي، فرهنگي، علمي, تربيتي، ديني و اقتصادي و.. به شيوه مستقيم و تعاملي ايفاي نقش مي کنند.

اتخاذ سياست فرهنگي:

توسعه فرهنگي در هيچ جاي دنيا به يکباره اتفاق نمي افتد و نيازمند بر نامه کوتاه مدت و بلند مي باشد. دولت افغانستان در اين مدت ده سال که، از عمرش سپري مي شود؛  موفقيت هاي چشم گيري درزمينه آزادي بيان، مطبوعات و رسانه داشته است. اما براي رسيدن به توسعه فرهنگي بايد سياست هاي منسجم را در زمينه توسعه دنبال کند که آن سياست ها عبارتند از:

ü مرمت و باز سازي موزه ها وبنا هاي تاريخي کشور؛

ü حفظ و نهگداري ميراث فرهنگي کشور؛

ü توسعه سينما ها و مجتمع هاي فرهنگي کشور؛

ü بها دادن به نيروي هاي انساني و تقويت نيروي انساني؛

ü توسعه سرانه فضاهاي ورزشي؛

ü تقويت رقابت پذيري در امور فرهنگي و هنري؛

ü حفظ آثار و فرهنگ سنتي قومي وملي؛

ü افزايش و ترغيب علاقه شهروندان به استفاده از دو زبان رسمي کشور در تمامي جنبه هاي زندگي؛

ü حمايت از متفکرين، دانشمندان نويسندگان و هنر مندان کشور، تشويق وترغيب استعداد هاي جديد و تخصيص کمکهاي مادي و معنوي به حوزه هاي نگارش، ترجمه، انتشارات و توزيع آثار فرهنگي؛

ü پرورش و ايجاد يکپارچگي، اتحاد و هويت ملي.

  نتيجه گيري:

  براي رسيدن به توسعه، تحول فرهنگي به عنوان پيش شرط اساسي توسعه، ضرورت بنيادين دارد؛ يعني براي رسيدن به توسعه پايدار فرهنگ جامعه بايد متحول گردد؛ چرا که، از راه ايجاد توسعه فرهنگي پشتيباني کننده از جامعه، مي توان مسير توسعه را هموار کرد.

  فرهنگ به عنوان شيوه زندگي، باورها، ارزش ها و نگرش ها است. و براي توسعه و بهبودي شيوه زندگي و نگرش جامعه، نياز است که فرهنگ نيز مورد اصلاح قرار گيرد.

  براي تحقق اين هدف نهاد هاي رسمي و غير رسمي بايد مشارکت فعال و هدفمند داشته باشند. پس از فرو پاشي نظام طالباني و روي کار آمدن حکومت دموکراتيک بر آمده از خواست و اراده مردم شرايط کاملا مستعدي را براي رشد و توسعه نيروي انساني جهت تحقق و اجراي برنامه هاي توسعه فرهنگي در افغانستان را فراهم نموده است.

در اين مقاله, به اجمال چالش ها و راهکار هاي توسعه فرهنگي مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته است و بر اين واقعيت تاکيد گرديد که آينده کشور، معطوف به شيوه بر نامه ريزي منابع انساني و تصميم سازي و سياستگذاري فرهنگي کار آمد، و مديريت آن در قالب توسعه فرهنگي است.

 پی نوشتها


[i] - پورافکاري، نصرالله و ديگران،‌ توسعه شهر نشيني و پيامدهاي آن، فصلنامه جمعيت، سال دهم، شماره 40-39، بهار و تابستان، 1381، ص14.

[ii] - معين, محمد, فرهنگ معين, تهران: امير کبير,چ1, ج1, 1375،ص 1166.

[iii] - سريع القلم, محمود,« اصول ثابت توسعه» اطلاعات سياسي_ اقتصادي شماره 35.

[iv] - راد، فيروز، جامعه شناسي توسعه فرهنگي، چاپخش، 1381، ص54.

[v] - قاضيان, حسين, روشنفکران و توسعه, فرهنگ توسعه, شماره 81.

[vi] - آشوري, داريوش, تعريف ها و مفهوم فرهنگ, تهران: انتشارات مرکز آسيا، 1379، ص27.

[vii] - صنايع, محمد, انديشه انقلاب اسلامي, شماره 13.

[viii] - پهلوان، چنگيز، فرهنگ شناسي، تهران، نشرقطر، 1381، ص3.

[ix] - صالحي اميري، سيدرضا، مفاهيم و نظريه هاي فرهنگي، تهران: نشرققنوس، 1386، ص75.

[x] - شيخ نيا, محمد رضا, مديريت فرهنگي صلح, تهران نشر ني(1384),ص7.

[xi] - گيدنز، آنتوني، جامعه شناسي، ترجمه منوچهر صبوري، تهران: نشرني،‌1376، ص57.

[xii] - سازمان علمي و فرهنگي و تربيتي ملل متحد(يونسکو)، راهبردهاي عملي توسعه فرهنگي، ترجمه محمدفاضلي، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، مؤسسه فرهنگي و انتشاراتي تبيان، 1378،ص7.

[xiii] - راد، فيروز، پيشين، ص 29.

[xiv] - آشوري, داريوش, پيشين، ص 28.

[xv] - ستاريفر, محمد, در آمدي بر سرمايه و توسعه, انتشارات دانشگاه علامه طبا طبايي, چ1، 1374، ص95.

[xvi] - همان، ص190.

[xvii] - تودارو, مايکل, توسعه اقتصادي در جهان سوم, ترجمه غلام علي فرجاد, ص473.

[xviii] - سريع القلم, محمود, عقل و توسعه يافتگي, نشر سفير, چاب2، 1369، ص173.

[xix] -  ژيرا. آگستين, توسعه فرهنگي, تجارت و خط مشي ها, ترجمه زرين قلم, مرکز پژوهش ها بنيادي, چ1, 1372، ص226 _ 225.  

[xx] - مرتضي, مطهري, علل گرايش به مادي گري, انتشارات صدرا, چ17، 1375، ص178.