آشنايى با ترجمه ها

ترجمهء قرآن مجيد, به قلم عبدالمحمد آيتى

يكى از فرخنده ترين و مهمترين رويدادهاى تاريخ يكهزار و يكصد سالهء ترجمه قرآن مجيد به فارسى , ترجمه ءشيواى استاد عبدالمحمد آيتى , مترجم نامدار معاصر, است كه نخست بار در سال 1367شمسى انتشار ياقت . وچاپ سوم آن با بازنگرى و اصلاحات بسيار در سال 1371ازسوى انتشارات سروش منتشر گرديده است و از اقبال عام و خاص برخوردار است .

شايد كمتر قرآن پژوهشى به اندازهء راقم اين سطور با اين ترجمه انس داشته , و كار كرده باشد. به اين شرح كه وقتى اين ترجمه در مهر يا آبانماه 1367به لطف ناشر به دستم رسيد با شور و اشتياق بسيار به مطالعه و مقابلهء آن پرداختم .مطالعهء و مقابله اى كه به چندين ترجمه و تفسير قرآن هم همزمان مراجعه مى كردم و به مدت 14ماه تمام طول كشيد.حاصل نقد و نظرم بالغ بر 141صفحه گرديد كه به جاى انتشار آن , مصلحت آن ديدم كه كل يادداشتها را اختيار مترجم فاضل و فرزانه اش , دوست دانشورم جناب آقاى عبدالمحمد آيتى قرار دهم و قرار دادم .

پيش آمد ديگرى كه به نحو غير مستقيم با اين ترجمه ربط پيدا كرد, اين بود كه راقم اين سطور با استظهار به عنايت الهى در زمستان 1370اقدام به ترجمهء همراه با توضيحات (در پايان هر صفحه از) قرآن مجيد كرد. و از اين رهگذر دركار ترجمهء قرآن , و عيار سنجى ترجمه هاى قرآن , ژرفتر و مسؤولانه تر نگريست .

در طول اين مدت از ديد ديگرى به اين ترجمه نگاه كرده ام و به اين نتيجه رسيده ام كه بر خلاف نتيجه گيريپيشينم ,هنوز و سالها بلكه ساليان سال به ترجمه هاى تازه اى از قرآن كريم نياز هست . و با آنكه ترجمهء آقاى آيتى از تمامى ترجمه هاى يك قرن اخير, شيواتر و زيباتر و حتى دقيقتر است , اما آن دقت آرمانى و صددرصد را فاقد است . و عيار ودرصد دقتش به برآورد م 80تا 85درصد, از صددرصد آرمانى است . دقت ترجمه هاى ديگر, به تقريب ـ و براى تقريب به ذهن ـ از اينقرار است : از قدما دقت ترجمهء نوبت اول كشف الاسرار ميبدى و ترجمهء مندرج در تفسيرابوالفتوح رازى بين 90تا 95درصد است . دقت ترجمهء شاه ولى الله دهلوى كه مستقل و همراه با تفسير حسينى غالباًدر شبه قارهء هند به طبع رسيده و به صورت زير نويس قرآن است و لذا تحت اللفظى است , در حدود 95درصد است .دقت ترجمهء معزى (آن هم تحت اللفظى است ) 90درصد. دقت ترجمهء شادروان الهى قمشه اى بين 50ا60درصد.دقت ترجمهء مرحوم ابوالقاسم پاينده در حدود 80درصد است . (به شرط آنكه همهء نكته ها و غلطهايى كه علامه فرزانه بر آن گرفته است , ترتيب اثر داده شده واصلاح شود) دقت ترجمهء شادروان زين العابدين رهنما 85درصد يا كمى بيشتر است دقت ترجمهء آقاى جلال الدين فارسى در حدود 80درصد دقت ترجمهء آقاى محمد خواجوى 90درصددقت ترجمهء آقاى محمد باقر بهبودى در حدود 70درصد است . دقت ترجمهء آقاى محمد مهدى فولادوند بيش از 95رصد. آرى بنده تا به امروز ترجمه اى دقيقتر و خوشخوانتر از ترجمهء آقاى فولادوند ـ كه به ويرايش جمعى از فضلاى قرآن پژوه دارالقرآن آيت الله گلپايگانى و حوزهء علميه قم و نيز راقم اين سطور رسيده است ـ سراغ ندارم . ميزان دقت ترجمهء خودم را با آنكه حدس مى زنم ,ولى عرفاً درست نيست كه مطرح سازم . بسته به رأى و نظر خوانندگان وصاحبنظران و منتقدان آينده است .

بارى در دنبالهء اين نقد, سى , چهل نكتهء انتقادى ريز و درشت را كه در طى بيش از چهار سال انس به ترجمهء جناب آيتى , به آنها برخورد كرده ام , مطرح مى سازم . اين نيز گفتنى است كه در ميان مترجمان قرآن , سه تن مترجم حرفه اى بوده اند:

1 ابوالقاسم پاينده كه مروج الذهب و تاريخ طبرى را همراه با هشت ـ ده كتاب ديگر (و غالباً تاريخ ) به فارسى بسيار شيوايى درآورده است .

2 جناب آيتى (مترجم تقويم البلدان ابوالفدا, غزلهاى ابونواس , معلقات سبع , تاريخ فلسفه در جهان اسلام , تاريخ دولت اسلامى در آندلس , و از هم عظيم تر ترجمهء تاريخ العبر ابن خلدون در 6مجلد كه خوشبختانه تماماً به طبع رسيده است . اخيراً هم ترجمهء زيباى استاد آيتى از صحبفهء سجاديه منتشر شده است .

3 راقم اين سطور (كه بيش از 12كتاب ترجمه كرده است نظير: درد جاودانگى , علم و دين , عرفان و فلسفه ,انديشهء سياسى در اسلام معاصر, خدا در فلسفه , دين پژوهى , جلد هشتم تاريخ فلسفهء كاپلستون و كتابهاى ديگر .

4 فراموش نكنيم كه جناب خواجوى هم چندين و چند اثر از صدرالمتألهين به فارسى ترجمه كرده اند. امامترجمان ديگر قرآن در حد ديگران , مترجم و مترجم حرفه اى نبوده اند.

عمده ترين انتقادات اينجانب بر ترجمهء استاد آيتى همان 61مورد بوده است كه ايشان در ويرايش سوم قبول واصلاح فرموده اند مواردى كه ذيلاً مطرح مى سازم , آنقدرها حائز اهميت نيست , و هرگز از ارج و اعتبار ترجمهء مترجم موفق و سربلندى چون جناب آيتى نمى كاهد. آرزومندم كه خوانندگان بين اين نقدها و نقدهاى جدلى كه فقط سرشاراز منافسه و مناقشه است فرق بگذارند. و مترجمه و مترجمان محترم نيز <نقد> را مكروه نشمارند.

1- آيهء 217سورهء بقره (ص 35)

عبارت قرآنى <... و صد عن سبيل الله و كفر به والمسجد الحرام و اخراج اهله اكبر عندالله ...> چنين ترجمه شده است : <... اما باز داشتن مردم از راه حق و كافر شدن به او و مسجدالحرام و بيرون راندن مردمش از آنجا در نزد خداوندگناهى بزرگتر است ...>

اشكال اين ترجمه در اين عبارت است : <كافر شدن به او و مسجدالحرام > مترجم محترم ضمير مندرج در <به > را كه در عبارت <كفر به > آمده است , به مسجد الحرام هم عطف كرده اند. عبارتى را كه ايشان در نظر داشته اند فى المثل نظير<كفر بالله > و <كفر بالمسجد الحرام > بوده است . كفر به الله معنى دارد, ولى كفر به مسجدالحرام بسيار غريب است .اكثريت مفسران از جمله شيخ طوسى در تبيان (در يكى از اقوالش و نيز در معنايى كه از آن بدست مى دهد) وزمخشرى در كشاف و طبرسى در مجمع البيان <المسجد الحرام > را عطف به <سبيل الله > مى گيرند يعنى <صد عن ...> رابه مسجدالحرام هم ربط و تسرى مى دهند. اينكه بعضى از مفسران و نحويان گفته اند وقتى عطف <المسجد الحرام > بر<سبيل الله > جايز بود كه جار يعنى <عن > تكرار شود ـ و بشود: و عن المسجد الحرام ـ بى وجه است . زيرا حذف جاربه قرينه , در نظم و نثر عربى و نيز قرآن مجيد سابقه دارد. ضمناً اين اشكال رفع مشكل نمى كند. زيرا طبق منطق و قاعده ءقائلان به اين سخن , در صورت عطف به <به > (در كفر به ) هم بايد حرف جر <ب > تكرار مى شد و فى المثل مى فرمود:<و كفر به بالمسجد الحرام >.

ترجمهء تفسير كشف الاسرار مطابق , با ترجمهء جناب آيتى است , ولى مفسران بزرگ ديگر خلاف آن , و موافق با نظرپيشنهادى اينجانب رأى داده اند ابوالفتوح رازى پس از بحث مفصل , ترتيب طبيعى و ايده آل عبارات آيه را چنين مى داند: <پس نظم آيه چنين است كه : يسئلونك عن الشهر الحرام اى قتال الشهراالحرام . قل قتاله كبير و الصدعن سبيل الله و عن المسجد الحرام و الكفر به اى بالله و اخراج اهله اى اهل المسجد الحرام اكبر عندالله . اى هذه الاشياءباجمعها اكبر عندالله ...> بعضى از مفسران و نحويان براى رفع استبعاد عطف مسجدالحرام به صد عن سبيل الله , به آيه ء25سورهء حج استشهاد كرده اند كه اين دو در حالت طبيعى و بسيار صريح به هم عطف شده اند: <ان الذين كفروا ويصدون عن سبيل الله و المسجد الحرام ...> گفتنى است كه نظمى كه شيخ طوسى به اجزاء و عبارت اين آيه مى دهدهمانند نظم ابوالفتوح است كه نقل كرديم . ملاحسين واعظ كاشفى هر دو معنى را ياد مى كند: <... و كفر به مسجدالحرام يا منع مردم از طواف آن .> ابن كثير در تفسيرش <كفربه > فقط كفر به الله , و مسجدالحرام معطوف به سبيل الله گرفته شده است و رأى تفسير ابى السعود عمادينيز مانند جلالين است . رأى اسماعيل حقى در تفسير روح البيان هم هماننداينهاست . نظر شوكانى در فتح القدير نيز همينطور است . شادروان علامه طباطبائى مى نويسد: <مراد از سبيل الله عبادت و نسك و على الخصوص حج است و ظاهراً ضمير <به > راجع به سبيل است .... و مسجد احرام عطف به سبيل الله است . اى <صدعن سبيل الله و عن المسجد الحرام >. در ترجمه هاى معاصر كه فقط موضع نياز را از آنها نقل مى كنيم چنين مى خوانيم قمشه اى : <... ولى بازداشتن خلق از راه خدا و كفر به خدا و پايمال كردن حرمت حرم خدا...>. پاينده :<... و باز داشتن ازراه خدا و انكار اوست . و مسجد حرام و بيرون كردن مردمش نزد خدا مهمتر است >. رهنما: <... بازداشتن از راه خدا و كفر به خدا (و بازداشتن ) از مسجدالحرام ...> آل آقا: <... و كفر به خداست و مردم را از زيارت كعبه باز مى دارد...>.

2- آيهء 39 سورهء آل عمران (56)

در ترجمهء <حصور> كه صفت يحيى (ع ) است <بيزار از زنان > آمده است . نظر به معناى قديمى كلمهء <بيزار> يعنى برى و بركنار, اين ترجمه و معادل عيبى ندارد ولى در فارسى امروزه , بيزار معناى نفور و متنفر مى دهد و لذا بهترست ازمعادلهاى ديگر استفاده شود. كشف الاسرار: <نه خواهندهء (= ناخواهنده ء) زنان > تفسير نسفى : <باز ايستنده از زنان , باتوانائى و قوت >, تفسير حسينى : <بى رغبت به زنان , باز ايستاده اززنان > قمشه اى : <پارسا> راهنما: <خوددار از شهوات >آل آقا: <با هوى و هوس مخالف >.<پرهيزنده از آنان نيز معادل مناسبى به نظر مى رسد.

3- آيهء 122سورهء آل عمران (ص 67)

<اذ همت طائفتان منكم ان تفشلا و الله وليهما...> چنين ترجمه شده است : <دو گروه از شما آهنگ آن كردند كه درجنگ سستى ورزند و خدا ياورشان شد...> قسمت اخير جمله , ايهام نامناسب دارد. چنين معنى مى دهد كه گوياخداوند در اينكه سستى بورزند ياورشان شده است . ترجمهء مرحوم قمشه اى هم همين كژتابى را دارد: <و آنگاه كه دوطايفه ازشما بددل و ترسناك و در انديشهء فراز از جنگ بودند و خدا يار آنها بود.> ترجمه مرحوم پاينده هم همينطور:<آندم كه دو گروه از شما سر ترسيدن داشتند و خدا يارشان بود.> اما ترجمهء رهنما از اين نظر بى اشكال به نظر مى رسد:<به ياد آر آن هنگامى را كه دو گروه از شما بر آن شدند كه بيم رابر خود راه دهند و حال آنكه خداوند ياور آن دو گروه بود(كه پايدار بمانند)...>

4- آيهء سورهء نساء (ص 78)

<... فان خفتم الا تعدلوا فواحدة او ماملكت ايمانكم >. چنين ترجمه شده است : <اگر بيم آن داريد كه به عدالت رفتارنكنيد تنها يك زن بگيريد. يا هر چه مالك آن شويد.> عبارت <يا هر چه مالك آن شويد> در ترجمهء <او ما ملكت ايمانكم > اگر چه درست است اما رسا نيست . يعنى يا فقط يك زن بگيريد. يا به كنيزتان اكتفا كنيد. يا فى المثل : يا به كنيزى كه مالك آن شده ايد اكتفا كنيد.

5- آيهء 32سورهء مائده (ص 114)

<... و من احياها فكانما احيا الناس جمعيا...> چنين ترجمه شده است : <... و هر كس كه به او حيات بخشد چون كسى است كه همهء مردم را حيات بخشيده باشد. <اين ترجمه با عقل و نقل جور در نمى آيد. مگر كسى ـ جز خداوند ـمى تواند به كسى حيات بخشد؟ مراد از <احياها> يعنى <زنده بدارد>, <عفو كند>, <از مرگ برهاند> و نظاير آن است .ترجهء نوبت اول كشف الاسرار همين ايراد را دارد: <و هر كه تنى زنده كند... همچنان بود كه همهء مردمان را زنده كرده بود>. ولى در نوبت دو اين ابهام و اشكال بر طرف شده است : <... و هر كه تنى زنده كند يعنى او را از دست كشنده اى رها كند, يا از غرقى و حرقى و هدمى برهاند, يا از ضلالتى و كفرى باز آرد, همچنان بود كه همهء مردمان زنده كرده بود,يعنى مزد وى چندان باشد كه همه مردمان رهاينده باشد>. تفسير حسينى : <... و هر كه سبب بقاى حيات كسى شود, به عفو از قصاص يا منع ازقتل يا رهانيدن از مهالك ... پس همچنان باشد كه سبب زندگى همهء مردمان شده باشد...>قمشه اى : <... و هر كه نفسى را حيات بخشد (از مرگ نجات دهد) مثل آن است كه همهء مردم را حيات بخشيده ...>پاينده : <... و هر كه كسى را زنده بدارد, چنانست كه مردم را زنده داشته باشد>. رهنما: <... و آنكه يك تن را زنده گذارد(از مرگ نجات دهد) گويى همهء مردم را زنده كرده باشد>.

6- آيهء 70سورهء مائده (ص 120)

<لقد اخذنا ميثاق بنى اسرائيل و ارسلنا اليهم رسلا كلما جاء هم رسول بما لا تهوى انفسم فريقاً كذبوا و فريقاً يقتلون >.چنين ترجمه شده است : <ما از بنى اسرائيل پيمان گرفتيم و پيامبرانى برايشان فرستاديم . هرگاه كه پيامبرى چيزى مى گفت كه با خواهش دلشان موافق نبود, گروهى را تكذيب مى كردند وگروهى را مى كشند>. اشتباه اين ترجمه در اين است كه توجه نشده است كه <جاء> هرگاه همراه با <ب > شود متعدى مى گردد و <كلما جاء هم رسول بما لا تهوى انفسهم > يعنى هر بار كه پيامبرى , چيزى خلاف دخواه آنان , مى آورد (چنين و چنان مى كردند).

7- آيهء 84سورهء مائده (ص 123)

<... و نطمع ان يدخلنا ربنا مع القوم الصالحين > ترجمهء اين بخش از اين آيه , با توجه به حرف نفى كه در صدر همين آيه وارد شده چنين است : <و طمع نورزيم در اينكه پروردگار ما, ما را در شمار صالحان آورد>. بحث بر سر كلمهء <نطمع >يعنى معناى طمع است . مرحوم پاينده هم همينطور ترجمه كرده است . مرحوم رهنما و آل آقا هم <طمع داريم > ترجمه كرده اند. غافل از آنكه <طمع ورزيدن > در عرف قديم و جديد فارسى , فحواى منفى و مذموم دارد. در قرآن مجيد, طمع به معناى منفى هم آمده است (از جمله ـاحزاب , 32 مدثر, 15 ولى در اينجا معناى آن مثت است و مرحوم قمشه اى آن رابه درستى به <اميد داشتن > ترجمه كرده ست . به اين آيه دقت فرماييد: <انا نطمع ان يغفر لنا ربنا خطايانا>(شعراء, 51 ولى در اينجا (صفحهء 370ترجمهء استاد آيتى ) اين اشكال پيش نيامده : <ما اميد مى داريم كه پروردگارمان خطاهاى ما را ببخشد> و شادروان قمشه اى ترجمه كرده است : <واز خدا اميد آن داريم ... از گناهان ما در گذرد>. حاصل آنكه طمع در قرآن كريم , دو معنا يا فحواى مثبت و منفى دارد. معناى منفى آن ـ كه با آن در اين بحث كارى نداريم ـ درفارسى رايج است و بوده است . اما معناى دوم آن اميد است . چنانكه در آيهء ديگر طمع در برابر خوف قرار گرفته است و بخوبى نشان مى دهد كه مراد از آن اميد است : <و ادعوه خوفاً و طمعاً> (اعراف , 56. و اين عبارت قرآنى اخير را خوداستاد آيتى چنين ترجمه كرده اند: <و خدا را از روى بيم و اميد بخوانيد>. (ص 157 كه درست و بى اشكال است .

8- آيهء 13سورهء انعام (ص 130).

<و له ما سكن فى اليل و النهار...> چنين ترجمه شده است : <از آن اوست هر چه در شب و روز جاى دارد>. اين ترجمه خالى از اشكال نيست . زيرا <شب و روز> ظرف زمان است , و <جائى دارد> فحواى مكانى دارد. ميبدى : <و اوراست هر هستى كه آرام گيرد در شب و روز>.

قمشه اى : <هر چه در شب و روز آرامش يافته , همه ملك خداست >. پاينده : <هر چه در شب و روز قرار گرفته ازاوست > رهنما: <و او راست آنچه در شب آرام گيرد و روز (بكوشد). <آل آقا: <و هر چه در شب و روز آرام گرفته (و جاى گزيده ) از آن اوست >.

9- آيهء 96سورهء انعام (ص 141)

در ترجمهء <فالق الاصباح > آمده است : شكوفندهء صبحگاهان . ميبدى <شكافنده روز از شب >. ابوالفتوح رازى :<شكافندهء صبح >. قمشه اى : <شكافندهء پردهء صبحگاهان > پاينده : <شكافنده صبحدم >. رهنما: <اوست ) شكافنده صبح >.

مى توان پذيرفت و فرهنگهاى لغت هم راه مى دهند كه شكوفنده به معناى شكافنده باشد. مسلم است كه شكوفنده نامأنوس تر و كم رواج تر ازز شكافند صبح , و نيز ديرياب است . و علت ترجيح آن بر شكافنده معلوم نيست .

10- آيهء 122سورهء انعام (ص 144)

<او من كان متيا فاحييناه ...> چنين ترجمه شده است : <آيا آن كس كه مرده بود و ما زنده اش ساختيم ...> به اجماع مفسران و مترجمان مراد از ميت در اينجا مردهء بيجان واقعى نيست , بلكه <مرده دل > است .

11- آيهء 2 سوره اعراف (ص 152)

<ولا تتبعوا من دونه اولياء> چنين ترجمه شده است : <و سواى او از خدايان ديگر متابعت مى كنيد> قطع نظر از قول تفاسير و ترجمه هاى ديگر, اين ترجمه فى نفسه اشكال دارد. از اين ترجمه چنين بر مى آيد كه خدايان ديگر هم وجوددارند, يا قرآن قائل به آنهاست , و در اينجا, نهى مى كند كه از آنها متابعت نكنيد. حال آنكه موضوعاً و در نفس الامر و درمنطق قرآن مجيد, وجود خداى ديگر يا خدايان ديگر منتفى است .

قمشه اى : <پيرو دستورهاى غير او نباشيد و جز خدا را به دوستى مى گيريد.> پاينده : <و جز آن پيرو دوستان مشويد.> رهنما: <و جز او از اولياء ديگر پيروى مى كنيد>. آل آقا: <و جز او, اولياى ديگرى را پيروى مى كنيد>. ترجمه ءراقم اين سطور: و جز او هيچ معبودى مى گيريد.

12- آيهء 33سورهء اعراف (ص 155)

عبارت قرآنى <ما لم ينزل به سلطاناً> چنين ترجمه شده است : <كه هيچ دليلى بر وجود آن نازل نشده است .> به نظرمى رسد كه مترجم محترم <مالم ينزل > به صيغهء مجهول خوانده اند كه چنين ترجمه كرده اند, اما فاعل تنزيل , در اين آيه و عبارت خداوند است (به همين صورت در آيهء 71سوره اعراف ).

13- آيهء 54سورهء اعراف (ص 158)

عبارتى قرآنى معروف و مكرر <ثم استوى على العرش > چنين ترجمه شده است : <پس به عرش پرداخت > شايد<استوا> با <الى > مانند <ثم استوى الى اسماء> (بقره 29 فصلت 11 چنين معنايى بدهد. چنانكه خود جناب آيتى ,اولى را چنين ترجمه كرده اند: <آنگاه به آسمان پرداخت > (ص 6 و دومى را هم به اينصورت : <سپس به آسمان پرداخت > (ص 478. حال آنكه در اينجا <استوى > با <على > به كار رفته است . عبارت <ثم استوى على العرش > كراراً درقرآن بكار رفته است . از جمله آيهء سوم سورهء يونس و آيهء دوم سورهء رعد كه هر دو را به همان صورت (يعنى به عرش پرداخت ) ترجمه كرده اند. اما ترجمهء <الرحمن على العرش استوى > (طه ,5 را چنين آورده اند: <خداى رحمان برعرش استيلا دارد>, كه بى شبهه اين ترجمهء درستى است و شبههء جسم انگارى خداوند را هم دربر ندارد. اما باز درترجمهء <صم استوى على العرش > در آيهء 59سورهء فرقان آورده اند: <آنگاه به عرش پرداخت > همچنين ترجمهء اين عبارت در آيه ءچهارم سورهء سجده , همين طور است . همچنين ترجمهء اين عبارتدر آيهء چهارم سورهء حديد. و همهء اين موارد جز همان يك مورد كه اشاره كرديم نادرست است .

14- آيهء 8سورهء توبه (ص 189)

عبارت قرآنى <و اكثر هم فاسقون > چنين ترجمه شده است : <و بيشترين عصيانگرانند> حال آنكه فى المثل بايدچنين ترجمه مى شد كه بيشترين آنها نافرمانند, يا عصيانگرند. و جمع آوردن عصيانگرند و جهلى ندارد.

15- آيهء 17سورهء توبه (ص 190)

<ما كان للمشركين ان يعمروا مساجدالله شاهدين على انفهسم بالكفر> چنين ترجمه شده است : <مشركان را نرسد كه در حالى كه به كفر خود اقرار مى كنند, مسجدهاى خدا را عمارت كنند. از اين ترجمه چنين بر مى آيد كه مشركان علناًدر حالى كه دارند به كفر خود اقرار مى كنند, مى خواهند به عمارت (تأسيس , تعمير, توليت , ترويج ) مساجد بپردازند.حال آنكه مشركان اين قدر نامعقول اقدام نمى كنند و اگر هم از روى نفاق بخواهند به عمارت (به هر چهار معنا) مساجدبپردازند لااقل اين رفتار خود را كنار مى گذارند, يعنى اقرار آشكار نمى كنند و در حال اقرار دست به اين كار نمى زنند. وحال اينكه معنى آيه اين است كه مشركان را نرسد كه به عمارت و آبادگرى مساجد, على الخصوص مسجدالحرام ,بپردازند, چه تاكنون عملاً كفر خود را اثبات و آشكار كرده اند.

16- آيهء 39سورهء توبه (ص 194)

عبارت قرآنى <الا تنفروا يعذبكم عذاباً اليما> چنين ترجمه شده است : <اگر به جنگ بسيج نشويد خدا شما را به شكنجه اى دردناك عذاب مى كند> يعنى عذاب را به <شكنجه > ترجمه كرده اند. اين معادل در ترجمهء جناب آيتى چندان سابقه ندارد و يك بار هم در ترجمهء آيهء 61همين سوره (ص 197 به كار رفته است . بايد گفت قبول داريم كه درقديم و در ترجمهء قدما, حتى تا ترجمهء مرحوم معزى , شكنجه , معادل خوب و رسايى براى عذاب باشد, اما در عصرجديد, كه شكنجه بار معنايى تازه به خود گرفته و بر عذاب و تعذيب ناروا و غير انسانى و غير اخلاقى و غير قانونى زندانيان و اسراى جنگى و مخصوصاً زندانيان سياسى اعمال مى شود و با عملكرد خشن سازمانهاى جاسوسى و ضدجاسوسى تداعى مى گردد, درست نيست كه عذاب را شكنجه ترجمه كنيم .

17- آيهء 58سورهء توبه (ص 197)

عبارت قرآنى <و منهم من يلمزك فى الصدقات > چنين ترجمه شده است : <بعضى از ايشان , تو را در تقسيم صدقات به بيداد متهم مى كنند.> ايراد اين ترجمه اين است كه <لمز> يعنى طعن زدن و عيب گرفت , و نه <به بيداد متهم كردن >.قابل توجه است كه در همين سوره , در ترجمهء عبارت قرآنى : <الذين يلمزون المطوعين من المؤمنين فى الصدقات >(توبه , 79 خود جناب آيتى چنين آورده اند: <كسانى را كه بر مؤمنانى كه به رغبت صدقه مى دهند,... عيب مى گيرند>.

18- آيهء 60سورهء توبه (ص 197)

اصطلاح قرآنى <المولفة قلوبهم > كه عرفاً و در كتب فقهى مؤلفةالقلوب هم گفته مى شود, با توجه به حرف <ل > كه در<للفقراء> هست و به <المولفه قلوبهم > هم بر مى گردد, چنين ترجمه شده است و <و نيز براى بدست آوردن دل مخالفان > سخن در مصارف زكات است .مؤلفهء القلوب , شامل بعضى از مخالفان مى شود, ولى در فقه اسلامى , معنا ومصداق آن وسيعتر است و به بعضى خوديها و غير مخالفان هم اطلاق مى گردد. پس بهتر است <المؤلفة قلوبهم > به سادگى و به درستى به (دلجويى شدگان > يا <استمالت شدگان > ترجمه گردد.

19- آيات 81تا 86توبه (ص 201 (نيز توبه , 46و 47و جاهاى ديگر)

در اين ترجمه غالباً به جاى جهاد, جنگ به كار رفته است . حال آنكه جهاد و مجاهد, كلمات قرآنى اى هستند كه درعربى و فارسى جديد هم با همان معنا به كار مى رود. اگر كلمهء جنگ در برابر قتال يا حرب ـ كه هر دو در قرآن به كاررفته اند, البته بايد اذعان كرد كه مترادف جهادند ـ به كار رود مناسب تر است . ولى جهاد با آن بار فقهى و فرهنگى ودينى كه يافته است بهترست در ترجمه به همان صورت بيايد.

20- آيهء 36سورهء نحل (ص 272)

در ترجمهء <واجتنبوا الطاغوت > آورده اند <و از بت , دورى جوييد> چنانكه اغلب قرآن پژوهان و فرهنگ نويسان عربى نويس ياد كرده ند, طاغوت اعم از بت است . يعنى هر بتى طاغوتها است , ولى هر طاغوتى بت نيست . و طاغوت به هرمعبود ناحقى كه به جاى خداوند, پرستيده شود اطلاق مى گردد. و خود جناب آيتى در مشهورترين جايى كه <طاغوت > در قرآن مجيد به كار رفته است , يعنى آيهء يا منضم به آية الكرسى (بقره , آيهء 256 آن را عيناً <طاغوت >آورده اند, و به بت ترجمه نكرده اند. حفظ يكدستى در ترجمه , لااقل در مورد اصطلاحات و تعابير, برجسته اى چون ثم استوى على العرش , و كلمهء مهم عذاب , و همى طاغوت و امثال اينها واجب است .

21- آيهء 58و 59سورهء نحل (ص 274)

<و اذا بشر احدهم بالانثى ظل وجهه مسودا و هو كظيم .> + <يتوارى من القوم من سوء ما بشر به ايمسكه على هون ام يدسه فى التراب . الاسماء ما يحكمون > چنين ترجمه شده است : <و چون به يكيشان مژدهء دختر دهند, سيه روى شود وخشمگين گردد. + از شرم اين مژده , از مردم پنهان مى شود. آيا با خوارى نگاهش دارد يا در خاك نهانش كند؟ آگاه باشيد كه بد داورى مى كنند>. در اينجا استاد آيتى مرتكب يك اشتباه يا غلط مشهور كه در سراسر تاريخ يكهزار و يكصدسالهء ترجمهء قرآن مجيد به زبان فارسى مطردا تكرار شده است , شده اند و آن اين است كه تبشير (در <بشر> و بشربه >) رامژده دادن , ترجمه كرده اند. راقم اين سطور براى نخستين بار به اين اشتباه پس برده و آن را با مدارك نسبتاً كافى به نحوى روشن و مبرهن , عرضه داشته است و به اين نتيجه رسيده است كه تبشير در قرآن كريم و مكاتيب رسول الله (ص ) و خلفاى راشيدين از آثار صدر اول اسلامى گرفته تاكنون و حتى در عربى امروز, دو معنا دارد:

الف ـ مژده دادن در مواردى كه به واقع مژده اى در ميان باشد .

ب ـ آگاهانيدن يا خبر دادن , در مواردى كه فقط اطلاع رساندن مطرح است (درست مانند همين آيهء مورد بحث ), نه مژده . پيداست كه چون به عرب جاهلى تاريك انديش خبر دهند كه همسرت دختر زاييده است , بر او, مژده تلقى نمى شود, بلكه مصيبتى است .

22- آيهء 85سورهء نحل (ص 277)

آيه <و اذا راءالذين ظلموا العذاب فلا يخفف عنهم و لا هم ينظرون > چنين ترجمه شده است : و ستمگران عذاب رابنگرند, عذابى كه هيچ تخفيف نيابد و هيچ مهلتشان ندهند. <اين از تعبيرهاى شايع قرآن مجيد است كه چون قيامت قائم شود و حقايق اخروى از جمله حشر و نشر و بهشت و دوزخ آشكار گردد, پشيمانى گناهنكاران يا مشركان سودندارد, و هر قدر هم آرزوى بازگشت به دنيا داشته باشند, يا قول بدهند و ادعا كنند كه از آن پس , عمل صالح خواهندكرد, از آنان پذيرفته نيست . معلوم نيست چرا مترجم محترم <اذا> در اول آيه را كه نقش اساسى در معنى دارد حذف كرده اند و تصور فرموده اند از آن <اذ>هاى مربوط به داستانسرايى قرآن كريم است , كه بعضى از مترجمان در ترجمه ,حذفش مى كنند. به هر حال ترجمهء درست اين آيه عقل قاصر بنده از اينقرار است : <چون ستم پيشگان (مشرك )عذاب را بنگرند, آنگاه نه (عذابشان ) سبك گردد, نه مهلت داده شوند.>

23- آيهء 101سورهء نحل (ص 279)

آيهء <و اذا بدلنا آية مكان آية و الله اعلم بما ينزل , قالوا انما انت مفتر, بل اكثرهم لايعلمون .> چنين ترجمه شده است :<چون آيه اى را جانشين آيهء ديگر كنيم , خدا بهتر مى داند كه چه چيز نازل كند. گفتند كه تو دروغ مى بافى , نه ,بيشترينشان نادنند> در اين ترجمه به معترضه بودن عبارت قرآنى <= و الله اعلم بما ينزل -> توجه نشده است . ترجمه ءدرست اين آيه به نظر راقم اين سطور چنين است :> و چون آيه اى را بجاى آيهء ديگر آوريم و خداوند به آنچه نازل كرده است , آگاهتر است ـ گويند تو فقط افترازنى , چنين نيست , بلكه بيشترينه شان در نمى يابند.>

24- آيهء 112سورهء نحل (ص 281)

عبارت قرآنى مشهور كه معركهء آراء علماى بلاغت است يعنى <فاذاقها الله لباس الجوع و الخوف بما كانوا يصنعون .>چنين ترجمه شده است : <و خدا به كيفر اعمالشان به گرسنگى و وحشت مبتلايشان ساخت .> اين ترجمه نارساست .استعارهء <اذاقه لباس جوع > حتى در عربى با آنكه بسيار بديع و هنرى شمرده مى شود, غريب و شگرف است و تعبير وتفسير آن دشوار است , تا چه رسد به ترجمهء آن . ترجمه راقم اين سطور از اين عبارت قرآنى چنين است : <و سپس خداوند به كيفر كار و كردارشان بلاى فراگير گرسنگى و ناامنى را به آنان چشانيد.>

25- آيهء 38سورهء اسراء (286)

آيهء <كل ذلك كان سيئهُ عند ربك مكروهاً> چنين ترجمه شده است : همهء اين كارها ناپسند است و پروردگار تو آنها راناخوش دارد. <يك جملهء قرآنى را بى جهت به دو جمله ترجمه كرده اند. احتمال دارد كه مترجم محترم <سيئه > و سئيه >(به صيغهء مونت و منون ) خواندهه باشند. در هر حال اين آيه , آيه اى دشوار است و مفرسان دربارهء آن به تفصيل بحث كرده اند. ترجمهء راقم اين سطور از اين آيه چنين است : <همهء اينها نابسامانيهايش نزد پروردگارت ناپسند است .>

26- آيهء 58سورهء اسراء (ص 288)

عبارت قرآنى : <وان من قريه الانحن مهلوكوها قبل يوم القيامه او معذبوها عذاباً شديداً.> چنين ترجمه شده است :<هيچ قريه اى نباشد مگر اينكه پيش از فرا رسيدن روز قيامت هلاكش مى كنيم يا به عذابى سخت گرفتارش مى سازيم .>اشكال اين ترجمه در اين است كه قريه را نبايد به قريه ترجه كنند. در عرف قرآن كريم غالباً قريه به معناى شهر است .چنانكه ام القرى (= مكه ) نيز درست برابر با متروپوليس است (مترو = مادر = ام . پوليس = شهر = قريه قرى ) اينكه عرض شد, مورد عنايت مترجم فاضلى چون استاد آيتى هم بوده است . چنانكه در پانويسى كه مربوط به آيهء 58سوره ءبقره است (ص 10 مرقوم داشته اند: <قريه در قرآن به معنى شهر است >. اما معلوم نيست چرا در سراسر ترجمه ءشيواى خود در برابر قريه , همواره (يا ده ) گذاشته اند, حال آنكه طبق فرمودهء خودشان بايد مى گذاشتند شهر. داستان به همينجا خاتمه نمى يابد. در سورهء كهف در داستان موسى و عبدصالح (= خضر) در آيهء 77آمده است : <فانطلقا حتى اذا اتيا اهل قرية> كه مترجم محترم آورده اند: <پس برفتند تا به دهى رسيدند>. سپس خضر, ديوارى را كه مشرف به فرورفتن بود تعمير كرد و موسى حيران شد. تا سپس كه هنگام جدايى آن دو فرار رسيد و خضر تأويل يكايك كارهاى ظاهراً غريبش را براى موسى كه تا پايان تاب نياورده و در امتحان شكست خورده بود, بيان مى دارد و به اين قريه كه رمى رسد, حق تعالى از قول او مى فرمايد: <و اما الجدار فكان لغلامين يتيمين فى المدينه > (كهف , 82 و استاد آيتى چنين ترجمه كرده اند: <اما ديوار از آن دو پسر يتيم از مردم اين شهر بود.> پس با دقت رياضى وار معلوم و مسلم مى شود كه در همه جا و مخصوصاً در اينجا <قريه > را بايد <شهر> ترجمه مى فرمودند.

27- آيهء 89سورهء اسراء (ص 292)

<فابى اكثر الناس الاكفورا> چنين ترجمه شده است : <بيشتر مردم جز ناسپاسى هيچ كارى نكردند.> و شبيه همين تعبير قرآنى در چند آيه بعدتر, يعنى آيهء 99همين سوره : فابى الظالمون الاكفورا (چنين ترجمه شده است : <اما ظالمان جز انكار نكنند.> يعنى در عبارت اول به <كفور> (يعنى ناسپاسى و كفران اهميت داده شده است , و در آيهء دوم به ابى (ابا و انكار). حال آنكه در ترجمهء هر دو آيه , بايد به هر دو عنصر توجه شود: اكثر مردم يا ظالمان , جز از روى ناسپاسى به انكار برنخاستند. و نظاير آن .

28- آيهء 12سورهء كهف (ص 295)

آيهء <ثم بعثناهم لنعلم اى الحزبين احصى لما لبثوا امداً> چنين ترجمه شده است : سپس بيدارشان كرديم تا بدانيم كدام يك از آن دو گروه حساب مدت آرميدنشان را داشته اند. <باز هم در اشاره به علم الهى در ترجمهء <لنعلم >, <تا بدانيم >آورده اند كه درست نيست . درست آن تا معلوم بداريم است .

29- آيهء 16سورهء كهف (ص 296)

عبارت قرآنى <و اذا اعتزلتموهم و ما يعبدون الا الله فأو الى الكهف .> چنين ترجمه شده است : <اگر از قوم خود كناره جسته ايد و جز خداى يكتا, خداى ديگر را نمى پرستيد به غار پناه بريد.> اين ترجمه به كلى اشتباه است . زيرا توجه نشده است كه عبارت <و ما يعبدون الا الله > هم مفعول است و عطف به <هم > در واعتزلتموهم است . ترجمهء درست اين عبارت قرآنى چنين است : <و چون از ايشان و آنچه جز خداوند مى پرستند, كناره گرفتيد, در آن غار جاى گيريد.>قابل توجه است كه شبيه به همين عبارات قرآنى را در آيات 48و 49سورهء مريم درست ترجمه كرده اند.

30- آيهء 43سورهء كهف (ص 299)

آيهء <و لم تكن له فئة ينصرونه من دون الله و ما كان منتصرا>. چنين ترجمه شده است : <جز خدا گروهى كه به ياريش برخيزند نبود و خود قدرت نداشت .> من دون الله درست ترجمه نشده است و ترجمهء مذكور چنين معنى مى دهد كه فقط خداوند بود كه ممكن بود به ياريش برخيزد. حال آنكه سخن از فردى كافر و كافر نعمت است . يعنى گروهى يااعوان و انصارى نداشت كه در برابر خدا به ياريش برخيزند. به تجربه ديده ام كه اغلب مترجمان همين عبارت سادهء من دون الله را نادرست ترجمه مى كنند.

31- آيهء 43سورهء كهف (ص300)

<ما اشهدتم خلق السموات و الارض و لا خلق انفسهم و ما كنت متخذ المضلين عضداً> چنين ترجمه شده است : <آنگاه كه آسمانها و زمين و خودشان را مى آفريدم , از آنها يارى نخواستم . زيرا من گمراه كنندگان را به يارى نمى گيرم > معناى صدر آيه اين است كه هنگام خلق آسمانها و زمين و انسان , شما (يعنى ابليس و شياطين ديگر) حضور نداشتيد, تا چه رسد به شركت و يارى دادن به خداوند. كشف الاسرار, نوبت اول : <حاضر نكردم من ايشان را كه آسمان را مى آفريدم ونه آنگه كه زمين مى آفريدم و نه آنگاه كه ايشان را مى آفريدم و هرگز بيراه كنندگان را يار گيرنده نبودم .> تفسير نسفى :<حاضر نكردم اينها را به آفريدن آسمانها و زمينه را, تا از ايشان معونتى بود يا با ايشان مشورتى بود. و نه نيز به آفريدن تنهاشان و نه ام من گيرنده مرگمراه كنندگان را يارى دهندگان >.

قمشه اى : <من در وقت آفرينش آسمان و زمين و يا خلقت خود اين مردم , آنها را حاضر و گواه نساختم و كمك ازكسى نخواستم و هرگز گمراهان را به مددكارى نگرفتم >. پايند: <آفرينش آسمانها و زمين را با حضور آنها نكردم و نه آفرينش خودشان را كه من گمراه كنندگان را به كمك نمى گيرم >.

32- آيهء 101سورهء كهف (ص 305)

آيهء <الذين كانت اعينهم فى غطاء عن ذكرى و كانوا لا يستطيعون سمعاً> چنين ترجمه شده است : <آن كسان كه ديدگانشان از ياد من در حجاب بوده و توان شنيدن نداشته اند>. اشكال اين ترجمه اين است كه <ياد> را به <ديدگان >نسبت داده است . مفسران از جمله طبرى , ابوالفتوح رازى و قاضى بيضاوى , مراد از ذكر در <ذكرى > را توحيد و آيات (مشهود) الهى دانسته اند. چون اگر <ذكر> را<ياد> ترجمه كنيم چنانكه اشاره شد, معنى مستقيم نمى گردد. راقم اين سطور, اين عبارت قرآنى را چنين ترجمه كرده است : <همان كسانى كه ديدگانشان در پردهء (غفلت ) از آيات من بود, ونمى توانستند (حق مرا) بشنوند> در هر حال آيه و تعبير دشوارى است .

33- آيهء 10سورهء كهف (ص 305)

عبارت قرآنى <قل انما انا بشر مثلكم يوحى الى انما الهكم اله واحد> چنين ترجمه شده است : بگو: من انسانى هستم همانند شما. به من وحى مى شود هر آينه خداى شما خدايى است يكتا <اشكال اين ترجمه اين است كه <انما> به ترجمه در نيامده است و ربط بين عبارات كه در اصل محفوظ است در ترجمه از دست رفته است . ترجمهء راقم اين سطور از اين عبارت قرآنى چنين است : <بگو من بشرى همانند شما هستم , با اين تفاوت كه به من وحى مى شود كه خداى شما, خدايى يگانه است >. اين عبارت در سورهء فصلت آيهء 6عيناً تكرار شده است .

34- آيهء 21سورهء طه (ص 314)

عبارت قرآنى <فألقيها فاذا هى حيه تسعى > چنين ترجمه شده است : <بيفكندش به ناگهان مارى شد كه مى دويد>دويدن مار تعبير غريبى است . قمشه اى : <مى شتافت >, پاينده : <راه مى رفت > آورده اند. رهنما و آل آقا هم از فعل <دويدن > استفاده كرده اند كه درست نيست . هر دويدنى مستلزم شتاب است , ولى هر شتابى مستلزم دويدن نيست .دويدن اقتضاى وجود <پا> دارد, لذا بهتر است از شتافتن استفاده شود. همچنين در آيهء 66سورهء طه (ص 317 عبارت قرآنى <يخيل اليه من سحرهم آنهاتسعى > چنين ترجمه شده است : <چنان در نظرش آمد كه رسنها و عصاها به هر سومى دوند.> كه همين اشكال را دراد به نظر من در هر دو مورد بهتر است از <جنب و جوش دارند> استفاده شود, يا از <مى شتابند> چون دويدن مار بسيار غريب است .

35- آيهء 11سورهء مؤمنون (ص 343)

آيهء <الذين يرثون الفردوس هم فيها خالدون > چنين ترجمه شده است : <كه فرودس را كه همواره در آن جاويدانند به ميراث مى برند> جملهء فارسى كژتابى دارد و موهم اين معناست كه ميراث بران , به تحصيل حاصل مى پردازند. يعنى فرودسى را به ارث مى برند كه پيش از به ارث بردن , در آن جاويدان بوده اند. حال آنكه مطابق نص اصلى عربى , اينهافردوس را ـ با هر صفتى كه داشته باشد, يا بدون صفت ـ ميراث مى برند و از آن پس در آن جاويدانند. پاينده : <كه بهشت را به ارث مى برند و خودشان در آن جاودانند.> رهنما: <آن كسانند كه بهشت را به ميراث برند, و ايشان در آنجاماندگارند>.

36- آيهء 72سورهء فرقان (ص 367)

عبارت قرآنى <و اذا مروا باللغو مرواكراماً> چنين ترجمه شده است : <و چون برناپسندى بگذرند به شتاب از آن دورى مى جويند>. ترجمهء مروا كراماً به <شتاب از آن دورى مى جويند> در واقع ترجمه نيست , بلكه تفسير است و ازنوبت دوم تفسير ميبدى گرفته شده است (ج 7 ص 67 كه نوشته است : <مرواكراما> اى اعراضوا عنه معرضين . اين تفسير است و فقط قول يك مفسر است . ترجمه مستقيم عبارت قرآنى نيست . خود ميبدى در تفسير نوبت اول همين آيه , يعنى در واقع در ترجمه آيه چنين آورده است : <و هرگه كه به ناپسند و سخن بيهوده بگذرند آزاد و نيكو برگذرند>تفسير ابوالفتوح : <و چون به لغو بگذرند, كريم وار بگذارند.> تفسير نسفى : <و چون بگذارند به لغو كريم وار بگذرند>تفسير كمبريج : <و چون بگذرند به كارهايى كه آن بيهوده است و كار نيايد و آن معصيتهاست , مروا كراما, مى گذرندكريمان > ترجمه ا قرآن 556ق : <و چون بگذرند به فيهده يى (= بيهوده اى ) او باطلى بگذرند بردباران .>

قمشه اى : <و هرگاه به عمل لغوى (از مردم غافل ) بگذرند بزرگوارانه از آن درگذرند.> پاينده : <و چون بر ناپسندبگذرند با بزرگوارى بگذارند.> رهنما: <و چون به امر بيهوده يى بگذرند كريم وار در گذرند.>

ملاحظه مى شود كه مترجمان اجماعاً به بزرگوارانه گذشتن يا كريمانه درگذشتن ترجمه كرده اند. اشكال ترجمه جناب آيتى اين است كه تفسير است و فقط يك وجه از انواع شقوق و وجوه كريمانه گذشتن را كه اعراض شتابان باشد, به ميان آورده است . از اين گذشته , ممكن است <مرور كريمانه > در يك جا و يك مورد اقتضاى اعراض سريع و به شتاب برگشتن نداشته باشد.

37- آيهء 15سورهء قصص (ص 388)

عبارت قرآنى <و دخل المدينة على حين غفلة من اهلها> چنين ترجمه شده است : <بى خبر از مردم شهر, به شهرداخل شد.> به نظر مى رسد كه <غفلت > متعلق به مردم شهر باشد, نه موسى (ع ) كه در اينجا فاعل فعل <دخل > است . ومراد اين است كه موسى (ع ) بدون اطلاع و آگاهى اهل شهر, وارد شهر شد. كشفالاسرار: <و در شهرستان شد موسى هنگامى كه اهل آن غافل بودند(نا انديشمند).> تفسيرابالفتوح : <دخل المدينة... در وقت غفلت اهلش .> ترجمه قرآن 556ق : <و در شد در شهر مصر بر وقتى كه خفته بودند مردمان آن شهر...> تفسير نسفى : <و درآمد به شهر به وقت غفلت اهل وى .> ترجمهء قرآن موزهء پارس : <او (=و) در آمد موسى در شهر مصر فر وقت مشغولى او (=و) غافلى مردمان آن شهر.> تفسير كمبريج : <او در آمد در آن شهر كه آن را عين الشمس خوانند, در وقتى كه غافل بودند باشندگان آن شهر.>

مترجمان معاصر, قمشه اى , پابنده , رهنما, و مترجم تفسير الميزان هم به همين ترتيب ترجمه كرده اند. يعنى غفلت را متعلق به مردم شهر دانسته اند. در ميان مترجمان , اعم از قديم يا جديد, فقط مرحوم آل آقا همانند آقاى آيتى ترجمه كرده است .

38- آيهء 38 سورهء عنكبوت (ص 401)

آيهء <و عاداً و ثموداً و قد تبيين لكم من مساكنهم و زين لهم الشيطان اعمالهم فصدهم عن السبيل و كانوا مستبصرين >چنين ترجمه شده است : <و عاد و ثمود را هلاك كرديم و اين از مسكنهايشان برايتان آشكار است . شيطان كارهايشان رادر نظرشان بيار است و آنان را از راه بازداشت و حال آنكه مردمى صاحب بصيرت بودند.> بحثى كه درايم درباره ءترجمهء قسمت اخير آيه است . چگونه قوم عاد و ثمود كه در قرآن مجيد بارها به گمراهى و بد عملى آنان و تكذيب وطعنشان نسبت به پيامبرشان تصريح مى شود, مردمى صاحب بصيرت بوده اند؟ از جمله در قرآن مجيد راجع به ثمودگفته مى شود: <و اما ثمود فهديناهم فاستحبوا العمى على الهدى > (فصلت , 17 اما قوم ثمو, هدايتشان كرديم ; و آنهاكورى را از هدايت بيشتر دوست مى داشتند, ص 479ترجمه حاضر). و درباره عاد نيز تعبيرات مشابه در قرآن مجيدهست . به عبارت ديگر به ثمود 26بار و عاد 25بار اشاره و از آنان و سير و سرنوشتشان سخن گفته شده است وهمواره از آنان و گرايششان به كفر و ضلال , به تعبيرات منفى ياد شده است . لذا حتماً جاى شگفتى است كه چرا فقطدر اينجا <مردمى صاحب بصريت > خوانده مى شوند مفسران قرآن دو راه حل براى معناى اين بخش از آيه , به طورى كه با ساير آيات مربوط به عاد و ثمود هماهنگى داشته باشد, پيشنهاد كرده اند. گروهى گفته اند آنها قوهء نظرى و درا كه خوب داشتند, ولى آن را در راه حق و هدايت به كار نبردند. گروهى ديگر گفته اند اينها در كار دنيوى خودشان نظيرتراشيدن خانه و آشيانه در دل كوهساران , چابك دست و تيزبين بودند. خلاصهء طبرى : <و كانوا مستبصرين : فى دينهم وظلالتهم معجبين > كشف الاسرا, نوبت اول : <گروهى بودند چست كار و باريك بين و زيرك دست .> نوبت دوم : <و قبل كانوا مستبصرين يعنى ثمود, و استصار هم حذقهم فى جب الصخر بالوادى بيوتا.> ابوالفتوح رازى : <با آنكه ايشان عاقلان ومميزان و مستبصرانند, خللى كه افتاد ايشان را از اهمال و اغفال در نظر افتاد, نه از خلل عقل و بصيرت . مجاده و قتاده گفتند معنى آن است كه ايشان مستبصربودند در كفر و ضلالت و به آن معجب بودند(شبيه به قولى كه از طبرى نقل شد). باطل بصورت حق به خود نمودند.> قول شيخ طوسى و طبرسى و زمخشرى و بيضاوى و ابن جزى و ملا محسن فيض كاشانى هم شبيه به قول ابوالفتوح است . شيخ طوسى در تبيان اين معنا را هم از قول مجاهد و قتاده نقل مى كندكه <و ك

انوا مستبصرين فى ضلالتهم لعجبهم به , فتصوروه بخلاف صورته >.

قول فخر رازى با همهء مفسران فرق دارد و قابل توجه است : <و كانو مستبصرين يعنى بواسطه الرسل . يعنى فلم يكن لهم فى ذلك عذر, فان الرسل اوضحواالسبل .> ترجمه قرآن 556ق هم با ديگر ترجمه ها و تفاسير فرق دارد و هوشيارانه است : <و ايشان پنداشتند كه بر حق > تفسير حسينى : <و بودند بنيايان يعنى متمكن بودند از نظر فكر و ملاحظه به ديده ءبصيرت , اما بدان اشغال نكردند, يا زيرك و باريك بين بودند به گمان خود و سخن پيغمبران را نامعقول پنداشتند>.

بنده دربارهء اين عبارت بسيار انديشيدم . حتى حدس بيراهى زدم و پيش خود گفتم شايد در ميان قراآت تمختلف ومرجوح و شاز, قراء <مستنصرين > (بانون ) به جاى <مستبصرين > آمده باشد. يعنى بيهوده كمك طلبيدند و كسى در برابرامر و عذاب الهى فرياد رسشان نبود. ولى اين حدس ضعيف را هيچيك از كتب قراآت كه به اختلاف قراآت هم پرداخته اند, از جمله كتاب التيسير ابوعمروالدانى , والنشر ابنجزرى و حجةالقراءات ابوزرعه عبدالرحمن بن زنجله وغيره تأييد نمى كنند. حاصل آنكه پيشنهاد بنده براى ترجمهء <و كانو مستبصرين > اينهاست :

1 و حال آنكه ادعاى بصيرت مى كردند,

2 و حال آنكه باريك بين مى نمودند,"

3 و حال آنكه پيشتر طلب بصائر (معجزات ) كرده بودند,

4 و حال آنكه از انبيا رهنمايى خواسته بودند.

39- آيهء 151سورهء صافات (ص 452)

<ام خلقنا الملائكة اناثاً و هم شاهدون > چنين ترجمه شده است : <آيا وقتى كه ما ملائكه را زن مى آفريديم آنهامى ديدند؟>

جملهء فارسى موهم اين معناست كه گويى محرز است كه خداوند, ملائكه را زن آفريده است , و اگر بحثى هست درشاهد بودن يا نبودن مدعيان است . علاوه بر منابع قديم , ترجمه هاى معاصر هم از اين نظر بى اشكال است :> قمشه اى :<يا آنكه چون ما فرشتگان را خلق مى كرديم آنجا حاضر بودند؟ (و ديدند كه آنها را زن آفريديم نه مرد)> پاينده : <يافرشتگان را مادگان آفريده ايم و آنها گواهان بوده اند؟> راهنما: <يا آنكه ما فرشتگان را ماده آفريديم و آنها شاهد بودند؟>آل آقا: <يا اينكه ما فرشتگان را زن آفريديم و آنان گواه بودند؟> در اين ميان , ترجمه فارسى تفسير الميزان هم همان اشكالى را دارد كه ترجمهء آقاى آيتى ; <و آيا روزى كه ما ملائكه را ماده خلق مى كرديم , ايشان شاهد و ناظر بودند؟>.

مضمون همين آيه در آيهء 19سورهء زخرف تكرار شده است : <وجعلوا الملائكه الذين هم عبادالرحمن اناثا اشهدواخلقهم سنكتب شهادتهم و يسئلون > كه درست و دقيق ترجمه شده است : <و فرشتگان را كهبندگان خدايند زن پنداشتند.آيا به هنگام خلقتشان آنجا حاضر بوده اند؟ زودا كه اين شهادتشان را مى نويسند و از آنها باز خواست شود> (ص 491رجمه حاضر).

40- آيهء 36سورهء زخرف (ص 493)

عبارت قرآنى :<و من يعش عن ذكرالرحمن > چنين ترجمه شده است : <هر كس كه از ياد خداى رحمان روى گرداند.>قار اينجانب در اين يادداشتهاى انتقادى , چنانكه تا اينجا ملاحظه شده است , بر اين نبوده است كه به مسائل مربوط به نثرنويسى فارسى يا نثر ترجمه بپردازم و متعرض مسائل سليقه اى و استحسانى نثر بشوم . اما محضر تنوع اين مورد رايادآور مى شوم كه <روى گرداندن > با <ياد> تناسب ندارد. مرحوم قمشه اى هم همين ترك اولى را مرتكب شده و از <رخ برتافتن > استفاده كرده است . مرحوم پاينده براى پرهيز از اين مشكل , خود كلمهء <اعراض > را به كار برده است . مرحوم رهنما به خوبى از اين ايراد پرهيز كرده است :

<و هر كس كه از ياد خداى بخشنده باز گردد...> مرحوم آل آقا هم از <روى گرداندن > استفاده كرده است .

از قدما ترجمه 556ق و ميبدى از <بگردد> (بدون روى يا رخ ) سود جسته اند كه طبعاً مشكلى در بر ندارد. به نظراينجانب خوب است كه يا از همين <بگردد> استفاده شود, يا بهتر از آن از <دل بگرداند> يا <دل برتابد> مقايسه كنيد بااين مصراع از حافظ: <ور بگويم دل بگردان , رو بگرداند زمن >.

41- آيهء 14سورهء هجرات (ص 518)

<قالت الاعراب آمنا قل يم تؤمنوا و لكن قولوا اسلمنا...> چنين ترجمه شده است : <اعراب باديه نشين گفتند ايمان آورديم . بگو ايمان نياورده ايد, بگوييد كه تسليم شده ايم ...> اين ترجمه درست است . و بعضى از مفسران و مترجمان <اسلمنا> را همانند آقاى آيتى به <تسليم شده ايم > يا <گردن نهاده ايم > ترجمه كرده اند. بحث ما در نادرستى آن نيست . دراين است كه اگر كلمه <اسلمنا> به <اسلام آورده ايم > ترجه شود بهتر است . زيرا:

1 اگر به جاى <اسلمنا>,<سلمنا> آمده بود, چاره اى نبود جز اينكه <تسليم شده ايم > ترجمه شود. ولى <اسلمنا>قابليت هر دو معنى را دارد. ظهور معناى <اسلمنا> در اسلام آوردن و قبول رسمى يا ظاهرى شريعت مسلمانى است اين را بگويم كه منبحثى در اينكه اسلام و تسليم و سلم و سلام همريشه و هم معنى اند, ندارم بحث بر سر اين است كه استفاده ازكدام لفظ, بهتر و اولى است .

2 به همين دليل و از همين جا در كتب كلامى فريقين بحث رابطهء <ايمان و اسلام > را مطرح كرده اند كه بين آنها رابطه ءعموم و خصوص مطلق است (ايمانى اسلام هست , ولى هر اسلامى ايمان نيست ). مراد اين است كه اصطلاح شناسى كلامى از كلمهء <اسلام > استفاده كرده اند, نه <تسليم >

3 از شيوهء <القرآن يفسر بعضه بعضاً> نيز مى توانيم مدد بگيريم . توجه به آيهء هفدهم همين سوره , قاطع دعوى وفصل الخطاب است : <يمنون عليكم ان اسلموا قل لاتمنوا على اسلامكم > كه پيداست مراد خداوند اسلام اصطلاحى ,يعنى آئين مسلمانى است , نه فقط حالت تسليم و گردن نهادن . جناب آيتى هم در اينجا با اينجانب موافقند, زيرا همين آيه را چنين ترجمه كرده اند: <از اينكه اسلام آورده اند بر تو منت مى گذارند. بگو بخاطر اسلامتان بر من منت مى گذاريد.> (ص 518 ترجمه حاضر). و گرنه مى توانستند سبك و سياق ترجمه شان در آيه قبلى را حفظ كنند وبگويند: از اينكه تسليم شده اند بر تو منت مى گذارند. بگو بخاطر تسليم شدنتان بر من منت مگذاريد. و نظاير آن .

42- آيهء 25سورهء حديد (ص 542)

عبارت قرآنى <و انزلنا الحديد> به <آهن را... فرو فرستاديم > ترجمه شده كه به بداهت عقل نادرست است زيرا نه درتاريخ عمومى و نه تاريخ عقايد اسلامى يا ساير اديان چنين چيزى نداريم كه خداوند آهن را براى انسان فرو فرستاده باشد. قطبه مفسران بزرگ شيعه و اهل سنت گفته اند كه در چند مورد از قرآن كريم <انزال > به معناى فرو فرستادن نييت ,بلكه به معناى پديد آوردن است . از جمله : <يا بنى آدم قد انزلنا عليكم لباساً...> (اعراف , 26 كه جناب آيتى چنين ترجمه كرده اند: <اى فرزندان آدم , براى شما جامه اى فرستاديم ...> كه نادرست است خداوند هرگز براى فرزندان آدم جامه اى نفرستاده است . و درستش اين است كه براى شما (با مواد و وسايل و علل و اسبابش ) لباس آفريديم يا لباس پديدآورديم . همچنين : <و انزل لكم من الانعام ثمانيه ازواج ...>(زمر, 6 كه ترجمه كرده اند <و برايتان از چارپايان هشت جفت بيافريد.> و چنانكه ملاحظه مى فرماييد اين ترجمه درست است , و اگر اشكالى دارد در جاى ديگر است و آن در<ازواج > است كه بر خلاف ظاهر, بايد هشت فرد ترجمه مى كردند يعنى چهار جفت . زيرا انعامى كه خداوند آفريده واست و آفرينش آنها را نعمتى براى انسان شمرده است , هشت فرد است . توضيح آنكه حق تعالى در آيه

سوره انعام مى فرمايد: <ثمانيه ازواج من الضأن اثنين و من المعزاثنين ...> و مفرسان بزرگ از جمله > (ميبدى ) يا مرادبا ازواج , افراد است , عرب گويد عندى زوجان من الحمام (من دو زوج كبوتر دارم ). مفسران ديگر از جمله شيخ طوسى و زمخشرى نيز بر آن هستند كه ازواج در اينجا به معنى افراد است . و قابل توجه است كه آقاى آيتى به اين نكته وقوف داشته اند كه آن عبارت قرآنى را چنين ترجمه كرده اند: <هشت لنگه : از گوسفند , نر و ماده و از بز, نرو ماده >.منتها بنده مطمئن نيستم كه آيا به جاى <تا> يا <فرد> در اينجا براى انعام يعنى گوسفند و بز و شتر و گاو مى توان از كلمه >لنگه > استفاده كرد يا خير . در هر حال , برگرديم به اوايل بحث . لازم بود مترجم محترم عبارت قرآنى <و انزل لكم من الانعام ثماهيه ازواج ...> (زمر ,) آن را چنين ترجمه كنند: <و برايتان از چارپايان هشت فرد (يا به قول خودشان : هشت لنگه ) بيافريد>. يعنى از قاعدهء متين <القرآن يفسر بعضه بعضاً> استفاده مى كردند.

43- آيهء 25سورهء حديد (ص 542)

عبارت قرآنى <وليعلم الله من ينصره و رسله بالغيب > چنين ترجمه شده است : <تا خدا بداند كه چه كسى به ناديده او و پيامبرانش را يارى مى كند.> چنانكه پيش از اين هم در اين نقد گفته ايم , در اين سياق , يعنى در اشاره به علم الهى ,تعبير <تا خدا بداند> درست نيست , <و تا خدا معلوم بدارد> درست است .

44- آيهء 1 سورهء طلاق (ص 559)

عبارت قرآنى <فطلقوهن لعدتهن > چنين ترجمه شده است : <به وقت عده طلاقشان دهيد.> و چون عبارت ابهام داشته است , در پاى صفحه افزوده شده است : <يعنى آنگاه كه از حيض پاك شده باشند>.

چنانكه بديهى است و عملكرد آقاى آيتى در سراسر ترجمه هم چنين بوده است , حتى المقدور ترجمه هر آيه ياعبارتى نبايد ابهامى داشته باشد كه نيازمندش به <پانويس > كند.

ميبدى : ايشان را در پاكى از حيض دست باز داريد>. البته ايراد ترجمه ميبدى در اينجا اين است كه در واقع تفسيركرده است , نه ترجمه . ولى پيداست كه در اينجا جمود به لفظ نمى توان كرد و بايد چيزى از سوى مترجم افزوده شود. ترجمه قرآن 556ق : <طلاق دهيدشان بر شمار پاكى شان > تفسير ابوالفتوح : عبدالله عباس گفت معنى آن است كه <طلاق در پاكيزگى زن دهيد.>

ترجمه قرآن موزهء پارس : <پاى گشاده (= رها, مطلقه ) مى كنيد ايشان را در وقت پاكى به شمار ايشان .> تفسيركمبريج : <زنان را اندر پاكى طلاق دهيد> تفسير منهج الصادقين : <طلاق دهيد زنان را در حالتى كه روى آورده اند به عده خود>. ترجمه مرحوم قمشه اى مانند ترجمه آقاى آيتى است و با جمله اى در داخل پرانتز رفع ابهام كرده است . پاينده : <در وقتى كه عده آغاز تواند شد طلاقشان دهيد.> و به نظر بنده اين ترجمه , ترجمهء خوبى از اين آيه است . رهنما:<آنان را در (دوره ء) پاكى طلاق دهيد>. اين هم ترجمه خوب و بى اشكالى است آل آقا: <به هنگام پاكى آنها كه به شمارآيد طلاق بدهيد.>

در اينجا فقرهء سوم يادداشتهاى انتقادى اينجانب بر ترجمهء شيوا و استوار استاد عبد الحميد آيتى از قرآن مجيد, به پايان مى رسد. فقره اول ) همان 61موردى بود كه ايشان از ميان انتقادهاى اوليه ام كه به صورت دستنويس به حضورشان تقديم داشته بودم , قبول و اصلاح فرموده بودند.

كليات و دو نكتهء انتقادى مهم كه در كتاب سير بى سلوك به طبع رسيده بود, فقره سوم ) همين 33 نكته انتقادى است . اميداوارم قرآن پژوهان ديگر هم همت كنند و اگر نقد و نظرى دارند, چه به صورت مكاتبه با ناشر, چه درجه درجرايد, مطرح فرمايند تا اين ترجمهء عالى و متعالى از همهء سهوالقلمهاى جزئى و ايرادات احتمالى ناچيز پاك وپيراسته شود و طبع بازنگريسته و ويراستهء بعدى , با اطمينان خاطر مرجع محققان قرار گيرد. ان شاء الله .


برگرفته از كتاب قرآن بژوهى اثر بهاء الدين خرمشاهى

صفحه 355